نگاهي به "از عصاي شكسته نيچه تا عصر مچاله لوركا"
سروده : سريا داودي
يك فروند صندلي ِ خالي
هر شاعري به فراخور قرار داشتن در سطوح ِ مختلف ِ طبقاتي ، فرهنگي ، اجتماعي ، روحي و رواني آثار خود را خلق ميكند و هر اثر از جند منظر قابل نقد و بررسي ست ، به نظر ميرسد شعر سريا به آن درجه از بلوغ خود رسيده كه چندان نيازي به نقد لفظي (لغوي ، فني و تا حدودي زيباشناسانه ) نداشته باشد ، بنابراين ضرورت تاويل و تحليل روانكاوانه براي شاعري كه به پختگي لفظي رسيده بيشتر احساس ميشود ، اما اين بدان معنا نيست كه همه ي جنبه هاي نقد مد نظر قرار نگيرد .
خانم داودي شاعريست حصار شكن اما با مبالات و در كلام ، ساختار گريز ، وخود ناقديست صريح و بدون رودر بايستي و ملاحظه ، لذا ناقد احساس میکند ، میتواند با فراغ خاطر به نقد سروده هايش بپردازد .
سروده هاي سريا در دفتر ِ"از عصاي شكسته نيچه تا عصر مجاله ي لوركا" ، بهره لازم از فرم مدرن را دارا و از نظر معنا نيز تفكر و انديشه ي مدرن در آن جرياني ملموس دارد چرا كه زندگي و پويايي در غالب سطرها ، از وجوه ديگر پيشي گرفته است ، او كمتر به پشت سرش مي نگرد ، اسطوره انديشي به مسير تفكراتش راهی ندارد ،اگرچه از كاركردهاي اسطوره بهره ی لازم را می برد .
نگاه به اين دفتر شعر ابتدا بايستي از "طرح روي جلد" و "عنوان كتاب" آغاز شود ، صفحه اي سفيد و يك صندلي خالي در متن ، آنگاه كه طرح روي جلد و عنوان كتاب را در كنار هم قرار ميدهيم ، در مقابلش مولف را ميبينيم كه با شمشيري در دست ! تكليف خود را با فلسفه و خصوصا شعر ، براي مخاطبانش روشن كرده كه با نگاهي اجمالي به سروده ها در مي يابيم كه او براي شناخت حقيقت ها ، چراغي در دست دارد و انديشمندتر از يك شاعر معمولي ظاهر ميشود ، او بدنبال دستيابي به تفسيرهاي ژرفتر زندگيست و در برابر روش ها و قواعد ساده ، موضعي تهاجمي براي اثبات اعتقاداتش اتخاذ ميكند ، به همین دلیل با انتخاب يك صندلي خالي براي طرح جلد و با انتخاب عنواني ستيزه جويانه براي كتاب ، خيزشي متهورانه را بسوي فلسفه و هنر بعنوان عوامل مسامحه كار در رسالت ذاتي خود ، برميگزيند ،
او اولين سطر شعرش را اينگونه آغاز ميكند :
مرگ مولف/ افتاده به راه بي شايد/ ص7
حركتها و تحولات درون يك جامعه (اعم از سياسي ، اجتماعي ، فلسفي ، علمي و...) از نگاه او ، آنچنان سريع اتفاق مي افتد كه هر تاليفي از زمان زايش ، مي افتد به راه موت ، اين نگاه سريا يك نگاه كاملا ديالكتيكي و مبتنی بر علم است زیرا هر پديده از بدو تولد ، آنتي تزي در درون خود دارد و همان آنتي تز عامل نابودي پديده اوليه خواهد شد ، اين خوشبينانه ترين وجه نگاه به اين دو بند است ،
پس حرف از كدام پرنده گرفته/ اين ماه آوازه خوان/ ص7
او با طرح دو ژانر ، در لفافه یک سوال طرح ميكند ، ميدانيم كه ماه با آغاز شب نمايان ميشود و ميدانيم كه پرنده گان با آغاز شب ، به خواب می روند ، پرندگان بهنگام شب كه ماه بيدار است در خوابند و لذا آوازي نمي خوانند پس اين ماه ، خنياگري از كه آموخته ، اين سوالي ست كه ماه را زير علامت سوالی قرار مي دهد ، در اينجا سريا ضمن استفاده از كاركردهای اسطوره در روایتی نوگرايانه (خواب بودن در روز و بيداري در شب براي ماه يك باور اسطوره اي ست) یک معادله ي يك مجهولي براي در گير كردن ذهن مخاطب ايجاد ميكند ،
عقربه ها در سكانس هاي ممنوع معلقند/پس اين جمله چراغي ست/كه ما را به خوابهاي ماه مي رساند/ص7
در بندهاي فوق چند نكته شايان ذكر و تامل است ، اول "عقربه ها" ، براي عقربه كه نماد ِ گردش وضعي و مبين زمان است ، شاعر فعل و حالتي را انتخاب كرده كه حالتي موقتي ست ،(معلق بودن )، اين بهترين و بديهي ترين انتخاب براي ذهن پوياي شاعری نواندیش ست زيرا اگر فعل"ايستاده اند " بجاي آن مورد استفاده قرار ميگرفت ، شعر ، جوهري مرگ انديش پيدا مي كرد و از حركت و پويايي باز ميماند ، نكته ي بعد ، ايمان و اعتقاد به تاثير جريانات روشنفكري ست در انتقال علم و آگاهي که از آن به مثابه ي چراغي برای نشان دادن راه ياد ميكند ، نكته ي ديگر وارد كردن همان "ماه"ي ست كه قرار است اين چراغ ها ما را به خوابهاي برسانند ،(خواب ماه همان روز و روشنایی ست )
نمي داند اين متن شبيه سيگاريست/كه در سطر بعدي دود مي شود/ص8
بند اول ظاهرا يك بند ساده ي خبري ست ، امادر بطن خود یک پاسخ ماتریالیستی دارد یعنی هر دوره از تاریخ دارای عمر محدودی ست و پس از سپری شدن آن ، َدر دوره بعد از آن نتها خاکستری باز خواهد ماند ويك سوال مهم : چه كسي نميداند ؟ بند دوم ، پاسخ ِسوال ِ بند اول ا را مشخص می کند : كسي نميداند : كه نميداند همه ي پديده ها در جهان ِ هستي، پيوسته و بهم وابسته اند، او كه خودجاهل است و سر در برف فرو برده ، او كه آنقدر مست ِ اكنون است كه فردا را در نمي بیند ،
نيچه مي شوم/مي نشينم روي ضمير تو/با لهجه ي گوساله ي سامري/ص8
در ادامه باز هم با بهره گيري ابزاري از اسطوره ، هم به نفي انديشه ي اسطوره اي ميپردازد و هم به انسانهاي اسطوره گرا بعنوان انسانهاي جزم انديش و متحجر نگريسته و آنان را به استهزا ميگيرد زیرا آنکسی که باند ذهنش برای فرود هر اندیشه ای همواره باز است صدای مجعول گوساله ی هامون را باور دارد و با رسيدن به انتهاي شعر درمي يابيم كه او مصمم است بهر شکل ممکن ، مولف بی خاصیت را به دستان قبرستان بسپارد :
يك كروشه باز مي كنم /كنار جنازه ام /با شعري كوتاه /
/كه تابوت ما را به مرگ مولف برساند/ص8
در اين مجموعه ی شعر سريا با شمشيري در دست ، مانند رويين تني ظاهر ميشود سوار بر گرده ي باد كه براي رسيدن به كرانه هاي تاريخ و علم و فلسفه و هنر و... نه با كسي شوخي دارد ، نه حوصله و وقت مازاد كه صرف پرحوصله گان ِ بی خاصیت كند !
ضمن اينكه در سروده ها گاه تازيانه ي كلام سيطره مي يابد و گاهي زور تصوير می چربد ، اما آنچه غالبتر است تحكم و لجاجت در سخن است ، مانند آن ناظم مدرسه اي كه با چرخاندن تركه اش در فضا و در حاليكه رگهاي گردن و صورتش متورم شده ، براي دانش آموزان ِ تنبل و بي انضباط و جامانده از كلاس ِعلم و دانش و فرهنگ ، خط و نشان ميكشد ، بندهاي زير نمونه هايي از اين تحكم و تهديد است :
جمهوري را سنجاق ميكنم/به پيراهنت/ص37 مابادهاي جهان را / با دشنه اي به خاك مي سپاريم/ ص40 به دو دليل تاريخ را پارو مي كشم/ تا هيچ اثري از دشمن نباشد/ ص29 عشق را مي ترسانم/ تا تصويرت را از تمام آيينه ها بردارد / ص20 ما هنوز هم/ افعال مجهولي در آستين داريم/ص42
سريا براي رسيدن به جامعه اي آرماني ، سنتها را مزاحم و مقصر ميداند ،او تطويل دوران گذار به مدرنيسم را تحمل نميكند و از آن گله مند است كه در ژستي آوانگارديسمي چنين ميسرايد:
بادها خواب ما را مي بينند/ما خواب چراغ هاي كهنه را/جهان چسبيده به كفش هاي ما/ص9
ميتوان درك كرد كه او نقش شعر ، ادبيات و فلسفه را ، به حق ، نقشي بي بديل مي داند که در بخش آغازين كتاب ، به آنچنان نبردي جانانه ، خصوصا با شاعران بر ميخيزد و مسير همه ي شاعران را خطا و با مسير آرمانهايش نا همگنانه ميپندارد:
يعني قرار بود /شاعران پا كوتاه ما را/ به آسمان ببرند/ص7
همه شاعران را از ياد مي بريم/باشعرهايي/ كه نه از آن ماست/نه هيچكس ديگر/ص10
برگرد دنيا را از شاعران پاك كنيم/ ص14
من بودم/ شاعران را نمي آفريدم/ ص16
شاعران چهل واتي ... / ص19
بندهای فوق نمونه هايي ست از عصبيت سريا و بر انگيخته شدن احساساتش نسبت به شعر و شاعران امروز. .
نيچه گفته بود : شاعران بازدارنده ي انسانها از ايجاد بهبودي واقعي در حال خويش اند و آنان را فقط تسكين دهندگان موقت تلقي كرده است ، با استناد به اين نظريه ي نيچه ست كه اينچنين ميسرايد:
بالاتر از شعر من آسماني نيست/حق با نيچه بود/از همه ي شاعران/جز يكي نمي ماند/ص22
و ظاهرا بيش از همه ، شاعران دهه چهل موجبات تكدر خاطرش را فراهم كرده اند ، شاعران ياس گرا و مرگ انديشي كه بواسطه ي وجودشان ، سريا قسم ياد ميكند ، اگر بجاي خالق هستي بود ، شاعر جماعت را از ورود به جهان منع ميكرد ، کلن جمیعن !!
مجموعا هر سطر از بخش نخست كتاب ، كيفرخواستي تمام و كمال ست عليه جريانات روشنفكري ماضي ، كه بهر نحو از انحا موجب انحراف باورها، افكار و انديشه ي اجتماعي از مسير واقعي خود گرديده اند .
دستيابي به لايه هاي پنهان سروده ها از طريق لايه هاي ظاهري آن ، كار نسبتا دشواريست زيرا ممكن است معنا ي لايه هاي زيرين ، ريشه در باورها و انگيزه هاي نهفته ي شاعر داشته باشد و في الواقع قلم او با الهام از انديشه هاي ناخودآگاه وي به منصه ي ظهور رسيده باشد و تنها در صورت در دست داشتن کلید واژه ، با يك تحليل روانكاوانه ميتوان خواننده را به قاموس درياي مواج و شوريده ي شعر رهنمون كرد ، در هر حال سريا شاعري نيست كه در شعرش بازي با كلمات را برگزيند لذا هر واژه و هر سطر بايد جداگانه مورد رمز گشايي و واكاوي قرار گيرد و بيش و پيش از توجه و پرداختن به فرمها ، ميبايست در سطوح زيرين ، بدنبال رازهاي پنهان سروده ها بود زيرا با نگاهي دقيقتر درمي يابيم كه تفاوتهاي بنيادي و وجوه افتراق بين شكل و محتوا بسيار قابل تامل است و همه ي اينها نشانه ي نبوغ ذاتي و هوشمندي اين مرغ شجاع و خوشخوان بختياري ست كه ميداند در هنگامه ي طوفان ، بالهايش را ميان برگهاي كدام درخت پنهان كند !
در بخش دوم كتاب "من هذيان سالهاي مشروطه را گرفته ام" شاعر ضمن پرداختن به يك برهه از تاريخ هم انگشت بر كم كاري روشنفكران ميگذارد ، هم تحريفات تاریخی را مورد نكوهش قرار دهد :
چراغ در دهان مي شكند / ص26
شعر با استعاره اي زيبا آغاز ميشود ، او ميخواهد ناگفته هايي را بگويد ، اما انگار زبان در دهان تاريك است و زمان واگويي را مناسب نميداند لذا شانه هايش را بالا مي اندازد و از سر افسوس ميگويد :
دريغ از سايه هاي كوتاه / ص26
ما از بادها جا مانديم/ يا بادها از ما / ص26
"باد" نماد پويايي و حركت است كه در جاي جاي سروده ها بچشم ميخورد و بندهاي فوق ميتواند بيانگر جاماندن از قطار مدرنيته باشد ، قطاري كه حدود 105 سال پيش موتورش روشن و پس از حركتهاي زيگزاگي و كج دار و مريز و پس از يك احتضار 48 ساله در 1332 موتورش عملا خاموش شد .
ما با بادها مچ انداختيم / به دست دمكراسي تفنگ داديم/ ص26
مچ انداختن با باد كنايه از حضور جهل در پروسه ي مشروطه است ، كنايه از عدم همراهي با موج دمكراسي خواهي جهاني ست و شاعر به درستي به نكته اي تاريخي اشاره دارد كه مرور اجمالي تاريخ مشروطه ، گوياي آنست زيرا پيروزي جنبش مشروطه ميتوانست سرآغاز برقراري آزادي و برابري باشد اما عدم وجود بسترهاي مناسب اقتصادي - فرهنگي و جهل ، تبديل به تفنگي شد در دست دمكراسي تا صاحبان خود را نشانه بگيرد .
از اسب هاي سپيد /غباري يرنخاست/كلاغها دوباره به پرواز در آمدند / ص27
"اسب سپيد" همان سمند روياهاست ، نماد نيكبختي ، كه وجود سنگلاخها ي فرهنگي موجود در مسیر جنبش ، مانع از حركت او شد همان سنگلاخهاي بجا مانده از اعصار گذشته ، همان اسطوره پرستي ها و سنتها ي به ارث رسيده ي از قرنها و هزاره ها ، و اينجاست كه كلاغ اين نماد زشتي و زشت خواني و حيله گري از لابلاي فرصتها مکانی مي يابد براي گسترانيدن بالهايش ،
ما هيچ سهمي از آفتاب نداريم/ پيش از پيدايش زمين / چه نام داشتيم؟/ ص28
سروده هاي بخش دوم ، دلسوختگي هاي شاعر است از جنبشي كه ميتوانست پلي باشد براي نيل به آزادي و برابري و دمكراسي اما در پسكوچه هاي جهل افسرد و پژمرد كه شاعر مايوسانه ميگويد :
لطفا كمي مرگ/ موريانه ها نقش دستان ترا جويدند / ص 30
بخش سوم(ط دسته دار جمهوري)
انتخاب اين عنوان از يكسو بيانگر اهميت حقايق تاريخ سياسي جهان است ، بدين معني كه فلسفه ي تولد سيستم حكومتي جمهوري ، اساسا محو سلطنت و جايگزين كردن حكومتهاي مردمي بر مبناي عدالت و برابري و بر اساس راي مردم بود ، سيستمي كه هرگز محقق نشد ، از جمهوريهاي مدل غربي كه تنها منجر به انتقال فشار از غرب به مستعمرات و ساير نقاط جهان شد تا نوع سوسياليستي ِ آن كه با حذف تزاريسم آغاز و در چرخشي سيصدو شصت درجه اي به استالينيسم رسيد و به خشن ترين حكومت قرن تبديل شد تا انواع حكومتهاي نظامي و شبه نظامي كه اگرچه با شعارهاي آزاديخواهانه و با براندازي حكومتهاي استبدادي روي كار آمدند اما خيلي زود خود به ماشین های سركوب مبدل شدند مانند ليبي و كره شمالي، لذا ميتوان سروده هاي اين بخش را به منزله ي به چالش كشيدن واژه ي جعلي جمهوري تلقي كرد اما از زاويه ي ديگري هم ميتواند به گونه اي متفاوت آن را مورد بررسي قرار داد :
روزي كودكان / با جيب هاي پر از دمكراسي از مدرسه بر مي گردند / ط دسته دار جمهوري را تزريق ميكنند/به چشم ما/ص 35
"مدرسه" مهد فرهنگ و علم و دانش است و جيبهاي پر از دمكراسي در واقع اندوخته هاي فرهنگي و علمي ست لذا دمكراسي فقط ميتواند از چنين فضا و چنين شرايطي منتچ گردد و با خلق اين بند ، شاعر به زيبايي عوامل تعيين كننده در زايش دمكراسي را نشان می دهد ،
واژه ی جمهوري از نظر ساختار فاقد حرف"ط" است و صفت دسته دار رمز ديگريست از اين سروده ، بدين معنا كه كودكان ما در پرتو فراگيري فرهنگ و دانش ، به دمكراسي دست پيدا خواهند كرد ، آنگاه ما را بدليل اهمال و مسامحه در رسيدن زودهنگام تر به دمکراسی ، مورد سرزنش قرار خواهند داد و در ادامه ميگويد :
ما كه زير پاي بادها نشسته ايم / تا تقويم بسوزانيم/ ص35
سريا خود ، هم نسلان و نسلهاي گذشته را به محاق ناكرده هاي خود ميكشاند و تقبيح ميكند كه جز تلف كردن عمر كاري نكرده اند و موجبات جا ماندن از غافله ي دمكراسي را فراهم نمودند.
پرندگان باد /به هر سو افتاده اند /ميان من و ما شمعي روشن كن/ ص36
دل شاعر پر است از بارقه هاي نويد و اميدي كه در جهان منتشر شده و شرط بلاغت را در روشن کردن شمعي ميداند ،
ملكولهاي دمكراسي تبخير مي شوند/ به ضمائر مسموم و خانه هاي مفعولي/ ص36
سريا با تشبيه زيباي اجزاي دمكراسي به ملكولهاي آب ، يكي از زيبا ترين تشبيهات اين كتاب را رقم ميزند چرا كه تغيير شكل آب به بخار هم قابل رويت نيست هم در شرايط مساعد اين ملكولها مجددا به آب تبديل و ناگزير به بارش خواهند بود !
اما در دمكراسي 1 نگاه شاعر كمي رنگ افسردگي و بدبينانه بخود مي گيرد و با ترديد فرضيه هاي ديگري را مطرح مي كند :
صندلي ها جا عوض مي كنند / براي خطوط موازي/ ص 38
جا عوض كردن صندلي ها في الواقع حكايت همان وقايعي ست كه در طول تاريخ بارها اتفاق افتاد ، استمرار شرايط قبل با شكلي نو ، کسی میرود و کس دیگری می آید بدون تغییر وضعیت .
اين جمهوري / حرفي از گيسوان تو كم دارد / ص42
ادامه مطلب

