تبليغاتX
اوفلیاتونیستـی باگیسوانم حرف مـی زنم

گورخوانی ها...

 

1

 

یک دقیقه سکوت

همیشه کسی از ما دور می شود

این طرف نقطه های خاموش

آن طرف حرفی رها شده در برف

می ترسم

با د بیاید

و عشق را با خود به گور دیگری ببرد!

 

2

از حرفي شكسته بر گوري

تا سوسن هاي جهان

هيچ پرنده اي بيدار حروف استحاله نخواهد شد

ای ماه

 ماه

 ماه

تو نگهبان گورم باش

چشم مردگان به انتها نمی رسد!

(ثریا داودی حموله)

+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 6:6 بعد از ظهر |

 

*آدمی بر اندوه بخش پذیر است

 

تنها درختان تحمل آسمان را دارند

و کوه ها

کز برادر به ما نزدیکترند

 

نه به ماه می مانیم

نه به علف های بی امضاء

کودکان هم به ستاره ی ما سنگ می زنند

نمی دانند هرچه می دویم

به عشق نمی رسیم

 

در و دیوارهای قد کوتاه وحشت می کنند

که سایه های سنگ هم پوسیده خواهد شد؟!

این حقیقت سرخ

میان گلسنگ ها نهفته است

مردگان بیهوده از ما می گریزند

همه ی ما یک گورکن داریم

حالا مرگ های زمین برای ما مانده

و دستمال های تسلیت

خنده ها را روی هم بریزیم

تازه نصف لیوان را پر می کند

که آدمی بر اندوه بخش پذیر است.(ثریا داودی)

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 7:23 بعد از ظهر |

مصاحبه نشریه ندا(صدای مردم) با ثریا داودی حموله شاعر و منتقد

 ................

..............

5-شعر امروز دارای چه مولفه ها و چه شاخص هایی است؟

من فکر می کنم امروز ادبیات خیلی فلسفی شده ! حالا چرا شعر این همه فلسفی است و بزرگترین فلاسفه راجع به شعر این همه تئوری  دارند و ذهن و زبان خود را بر اساس شعر بنیان گذاشته اند؟ چون شعر هنر کامل است؛از افلاطون و ارسطو گرفته تا سوسور و فوکو و دریدا ...

طبق برخوردهایی که با زبان شده در این دوره از زبان پلی فونیک و چند صدایی  دهه هفتاد  خبری نیست .در شعر مدرن فقط پرتوهایی از پست مدرن دیده  شده است. رشد انقلاب ها در سرارسر دنیا مربوط به ادبیات است.شعر هر دوره ای بیشتر از  دید جامعه شناسی مطرح است. شاید تلقی ما از پست مدرن شعر ما را محدود می کند.در این خصوص باید زبانی روشمند ارائه داد وبا  انگاره های مدرن زبان نثر با زبان شعر را تلقی نکرد و محاسبه های ذهنی مخاطب را به هم نریخت؛زیرا ذکر مسائل بنیادی از محورهای شعر است...امروزه به علل اجتماعی موتیف های شعری بازاری شده و مضمون گرایی حتی  با لحن و موسیقی تشخص پیدا نکرده است.

 معمولا فیلسوفان تاریک اندیش اند نه شاعران... شاید عیب فلسفه شعری این است که از کلی گوئی دست برداشته و  جزیی نگر می باشد. آیا این تجربه های شخصی به درد کسی یا جامعه خواهد خورد ؟تنها شعر جامعه را نجات خواهد داد. شعر جامعه را پرورش و روح را صیقلی می دهد؛ اگر شعر نبود زبان پژمرده می شد. شعر زبان زنده و پویا و حیات بخش است.در نظر بگیریم که جهان خط کشی شده  دکارت به جهان علت و معلول ملاصدرا هم نمی رسد. ما باید جهان شاعرانه حلاج و جهان برهنه ی بایزید را درک کنیم خواهیم فهمید ظرفیت های فلسفه ما چالش برانگیز است. انگار برگشته ایم به دورانی که عرفای ما شاعر و شاعران ما عارف بودند. بایزید بسطامی شاعراست( به صحرا شدم عشق باریده بود) منصور حلاج شاعر است؛که به ادبیات نگاه کنید اینها  در ذات اندیشه و عقیده ذوب شدند.

6-بازی های زبانی و هنجار شکنی در شعر امروز را چگونه می بینید و خود شما چه استفاده هایی در شعرتان از آن کرده اید؟و به طور کل آیا می تواند در اثر بخشی ومحتوای کلی شعر بیفزاید یا نه؟

درسته که رسیدن مهم است ولی حرکت از آن مهم تر است. در بازی های زبانی و هنجار شکنی نود درصد زبان شاعران یکی است و امضاء ها متفاوت است. زیرا این بازی ها با نظام فکری ما مطابقت ندارد. شاعران این حیطه به توقف رسیده اند و آین آمارها صوری است. حالا کمی از عقل ستیزی میشل فوکو و ذره ای از شالوده شکنی دری دا و کمی از نشانه شناسی بارت  و پاراگرافی از زبان شناسی سوسو را در یک بند شعری به شرح و تفضیل بنشانند اینها من درآوردی است و این ادعاها نابهنگام است!ما تازه به یک مدنیزم نسبی رسیده ایم... ثابت شده که هر گاه عشق مجازی وارد ادبیات شده مخاطب به بیراهه رفته است!امروز شعرها یا به شعار نزدیکند یا بیانیه اند یا کاریکلماتور...به طوری که اگر دو سوم شعر را حذف کنیم هیچ لطمه ای به کل شعر وارد نخواهد شد. گذشت دورانی که شاعران با نقد همدیگر را حمایت می کردند!

از این همه کتاب شعر یک سوم  مانیفست و باقی شعر است. بدعت هایی در این مسیر شکل گرفته است؛از جمله  به تعویق انداختن معنی و محتوا  و متفاط نویسی و  چند معنایی و چند صدایی است؛با جذابیت های  محتوا یی غیر ملموس و غیر متعارف .... طیفی درگیر بازی های زبانی شدند و عده ای به  بحران شعر(معنا گریز) رسیدند ...این که بدون مطالعه شعر فلان شاعر را   شعر پست مدرن بدانیم؛غیر منصفانه است.این فقط چرا که معنا گریزی  نوعی سیاست گریزی است. آنارشیسم زبانی هم از آن  دوران هرج و مرج ادبی است.شاعرانی که می خواهند از سیاست بگریزند و از  نحو زبان می گریزند!!گذشت دورانی که عشق را بدون هیچ  معنی خاصی  از شعر حذف شد؛ محتوا بدون هیچ فرمی از شعر حذف شد؛ یا وقتی نحو زبان را به هم می ریزیی....چه چیزی را جایگزین این حذف و اضافه ها کرده ای؟ نه دریدا ساختار شکن نه سوسور ساختارگراشعرشان معیار در شعر ما نیست؛این تحلیل وارونه ایست....اصلا قابل دفاع نیست. این مسئله نیاز به استدلال ندارد،در غیاب عقلانیت هر حرفی مجاز است. نگاه زیبا شناختی و  یافته های بعضی شاعران  به دور از فرهنگ ما است. شاعر پست مدرنی نداریم؛ شاید فردا یکی به من و شما با دلایل ادبی محکم ثابت کند و دست بالا ببرد که من پست مدرن هستم ! عناصری مانند ساختار زبان ،تصویر های عینی و ذهنی شگفتگی نظم واژه ها در کار حافظ او را ماندگار کرده است.شاعران زبان خاص خود را دارند و این چنین که هر کدام زبان واحد دارند ، در حرکت های مسقل شعری جز صدای شعر صدایی نمی شنویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |

 

نگاهی به کتاب داستان«هجوم آفتاب» قباد آذرآیین

داستان کوتاه قدمتی صدساله دارد؛با نگاهی اجمالی به سیر داستان نویسی در ایران از سال 1340تا 1357 دوران پر شکوه ادبیات محسوب می شود که از منظر اجتماعی و تاریخی آثار قابل تاملی نوشته شد ه است.از 1357 تا 1370 داستان کوتاه با اشکال و تکنیک و شگردهای خاص شکل خود را نشان داد. بومی نویسی در کارهای غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی،صادق چوبک،منیرو روانی پور، محمدرضا صفدری ،احمد محمود،علی اشرف درویشیان...به زیبایی ماندگار گشت. ولی در دهه ی هشتاد داستان کوتاه با این ژانر طنینی نداشت و روند نزولی گرفت و چهره ی شاخصی در این دهه پدیدار نگشت.

...از این رهگذر به عقیده ی من باید از مکتب مسجدسلیمان نام برد؛ که در ضلع و زوایای ادبی و هنری... جای پای نویسندگان و شاعران این خطه از دهه های گذشته تا حال پیداست !البته در این شیوه روایی-ساختاری پیشکسوتان مسجدسلیمانی چون منوچهرشفیانی(قرعه ی آخر) و بهرام حیدری(زنده پاها و مرده پاها،لالی، به خدا که می کشم هرکس که کشتم)یارعلی پورمقدم(داغم سی رویین تن)علی مراد فدایی نیا(برج های قدیمی) و سیدعلی صالحی(یقه چرکین ها) ... قباد آذرآیین(حضور،شراره های بلند)و فرهاد کشوری(بوی خوش آویشن)...طبع آزمایی کرده اند و آثار ماندگار بومی و قومی را نوشته اند....به خلق آثاری پرداختند که بیشتر آنها جزء داستان نویسان فرم گرا محسوب می شوند که روی خوشی هم به جریانات سیاسی و اجتماعی و قومی جنوب داشتند که اما هر کدام شیوه های متفاوت برای روایت داشتند؛اما هیچ کدام به فردیت نرسید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 7:0 بعد از ظهر |

26مرداد ماه  دومین سالگرد مرید میرقاید شیرآهن کوه مرد بختیاری ،شاعر«پرنوشته ها» و «چُکِیلا» و«چگامه های شوشان» و... نمایشنامه نویس، نقاش، محقق ، اسطوره ی خود ساخته ای که مخاطبانش باید مثل او ساده و بی آلایش باشند تا به کنه ذهن و زبانش پی ببرند.... میرقاید خسته را باید در شعرهایش جستجو کرد. او فارغ از همه ی ستایشگران بود و اعتقاد معصومانه ای به شعر و ادبیات داشت. او می خواست جهان را از نو روایت کند و هیچگاه از اعتراف نمی ترسید...میرقاید نوستالژی خاصی برای بیان احساساتش داشت ؛در « چُکیلا» و « پرنوشته ها » با فرم و بدعت منحصر به فرد می خواست قواعد شعر وقواعد این جهانی را در هم بریزدشعر هزار و یک» میرقاید پر از عاطفه و مهر و باورهای قومی و شاهکار ادبیات بومی است  و آخرین شعر« عشق شعر رکسانا» که معصومیتی خاص از الهام و شهود که مرگ را اعلام می کند. اگر کسی به کنه و ذات این اشعار پی ببرد بی درنگ به گریه می افتد .میرقاید آدمی را به تفکر وا می دارد... میرقاید هیچ گاه حکایت گر نبود ولی همه از او حکایت می کنند. .... اوخوش فکر و خوش مشرب و زیبا اندیش بود خیلی از دوستانش هنوز رفتنش را باور نمی کنند... با سعه صدر و راز داری و اخلاق عاشقانه ها ی همه ی کاینات با او بود که از هر که می شنویم نامکرر است....من هیچگاه مرید میرقاید را ندیدم ولی برادر و عمویم او را پرومته در زنجیری می دانند که دنیا تحمل احساسات و خوبیهای او را نداشت...  

خوانش تحليلی آخرين شعر ميرقايد:/

«عشق،شعر،رکسانا» 

یکی بیاید

ماه را از روی پلک های من بردارد 

می ترسم 

می ترسم 

می ترسم 

درختان کرم خورده تبرشوند!

(25/5/1386پنج شنبه ساعت20)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:43 قبل از ظهر |

خوانش عاشقانه های برف به اسم کوچک(پِژمان الماسی نیا) 1387

 

-بانوی سپید شعرهای همیشه کال!/ کجای جهان خانه داری/ هنوز پاییزهای بارانی/به یادم هستی؟ص 44

- در این بهار که تو رفته ای/ گل های باغچه همه اطلسی شدند ص 46

بی شک جهان ادبیات را انسان های ناراضی می سازند...طرح و تصاویر در «عاشقانه های برف به اسم کوچک»  الماسی نیا حکایت از گذراندن پروسه ای احساسی- تجربی دارد.بدون اغراق تم های موضوعی و مضمونی شعرش  شیون خوانی  است!رفتاری  که با آمدن و نیامدن «او»یی  دارد. شاعر  صریع و بی تکلف جذب خود گویی های خود است. خودآگاهانه و با  زبانی ساده  و دوری از دنیای  بلاغت و فصاحت؛ ایهام و ابهام  که بلای جان شاعران است! زبان محتوایی  شعر ش را دو چندان کرده است.شعر الماسی نیا جزء ادبیات غنایی( لیریک) است.  شعری که  از متن جان می جوشد و با ساختار، شکل،لحن و فرم زبان احساسی هماهنگ و در بعضی بندها زیباترین تصویرها را ارائه می دهد. که در هر بند کلمه وسیله ای برای اهداف مشخص  که در رگ و پی شاعر جریان دارد؛ شعرهایی کوتاه با معانی بلند و  با نگره های احساسی است و نشان دهنده این یقین که او به توانایی های ذهنی خود تکیه داردو تصاویر کنایه آمیز در شعرش موج می زند: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 7:17 قبل از ظهر |

قرار است

از عشق پرده برداری کنند

بیا نام هایمان را با هم عوض کنیم

 

ما همدیگر را زیر نور ماه گم کردیم

و رها شدیم میان کلاغ ها

نام خود را که در آیینه دیدیم

خطوط بنفشه را به چشمان هم دوختیم

و تازه های ترس را در گلدان کاشتیم

 

از آن روز که نام ما را بر اسفند دود کردند

ما گم شدیم

مانند قبر کهنه ای

که میان بوته های تمشک مانده باشد! 

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز (سرويس: فرهنگ و ادب)
يك شاعر گفت: از نظر من ادبيات زنانه و مردانه ندارد و من موافق دسته‌بندي به اين شكل نيستم. ثريا داودي حموله در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: خواننده پي‌گير و با حوصله خيلي زود متوجه مي‌شود كه زنان در همه زمينه‌هاي ادبي طبع آزمايي كرده‌اند و در ادبيات بي‌تاثير نبوده‌اند و با شعرهاي جهت داده شده اعلام حضور كرده‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 10:59 بعد از ظهر |

شخصیت پردازی حوالی کافه ی شوکا( یارعلی پور مقدم)

 «هنر نسخه دوم جهان واقعی نیست؛ از این نکبت همان یک نسخه کافی است!» ویرجینیا ولف

 

وجه تمایز نویسندگان در دورهای مختلف ادبی زبان است؛ از ابوالفضل بیهقی گرفته تا صادق هدایت ...صادق چوبک ... گلشیری... که در تمام این دوره ها ؛ زمان ادبی را با زبان نثر می سنجند.

من «حوالی کافه شوکا» را جز داستان های فلش(flash story) می دانم.که البته  بیش از این در ادبیات کلاسیک هم  نوعی از آنها را  داشته ایم. نثر سهل و ممتنع داستان ها از چند زاویه دید قابل تعمق وتاویل است.پور مقدم به شیوه ی «خود»می نویسد و مصلحت وقت در آن می بیند تا یک داستان بلند را در چند قالب هنری(خاطره-نمایشنامه-داستان...)بریزد تا خواننده تصور کند ارتباط ارگانیکی با هم دارند و یا  جدا جدا  می نویسد تا بگوید به هم  مرتبط نیستند و زنجیره ی  از هم گسسته اند که دراین صورت  شخصیتها «تک بعدی» اند. بهرحال هر پازلی در هر قالب داستانی  ویژگی منحصر به خود را دارد . در هر دو وجه«تک صدا» هایی شنیده می شوند که صدای راوی در متن شاخص شده  و در ذهن باقی می ماند. به تعبیری پور مقدم به طور ضمنی والبته  ذهنی در داستان هم«نمایش» را تصویر می کند. از این رهگذر خواننده با مضمون های چند منظوره روبرو می باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |

«شعر بزرگترین حادثه در جهان است»

 

 

براي اين همه گور مرثيه اي نمي سوزد

به من بگو

ستاره دميده است به دهانها ؟

دوباره كلمات از مزار او مي گذرند

و ماه مي سوزد

ميان بوته هاي آه

خواب های مردگان خاکستری است

و خطوط موازي

هميشه حرفــي براي گفتن دارند

اگر سكوت بميرد

دهان ماه تاريك شود

باز هم زكات اين همه رويا فراموشي ست

آيا  فرشتگان بر شانه هايت شطح مي نويسند

و دهان تو

دهانِ بنفشه هاي سپيد است ؟

بعد از من

عشق را به موزه برگردان

ستاره ای که نامم را از آن خود کرده است

دوباره اساطیر را وسوسه می کند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:33 بعد از ظهر |

نگاهی به کتاب شعر(نفت که آمد و رفت) محمد مراد یوسفی نژاد

 

-به سرزمینی برو /که نامش در هیچ جریده ای نیست ص 10

وقتی در ایستگاه های گمشده این جهان/سرگردانیت را می بینم/می خواهم جانم را/میان دستانم بفشارم/تا بوسه زند به گور ص68

 

«نوجوانان دهه چهل به یاد دارند یکی از درس های کتاب فارسی مقطع ابتدایی کوچ قوم بختیاری بود...روزگاری کوچ زیبایی داشتیم، با  همه ی سختی ها. آنگاه نفت آمد و مسجدسلیمان را که گرمسیر بعضی از طایفه های بختیاری بود به یک وزنه ی سنگینِ صنعتی در کشور و خاورمیانه تبدیل کرد و دیری نپائید که در اواسط دهه پنجاه پرونده آن به عنوان یک منطقه نفت خیز بسته شد ولی به عنوان یک شهر به محلی برای جذب خانواده های عشایری بریده از کوچ بدل گردید...»

 

به نظر من چند بند پاشنه ی آشیل کتاب نفت که آمد و رفت که خواننده را به شعر و کتاب یوسفی نژاد  باورمند می کند. بعضی بندها عالی به نظر  می رسند و بدون اغراق  به یک دیوان شعر می ارزند از این رهگذر از بعضی گزینه ها می گذرم و...  ناگزیر باید یوسفی نژاد را شاعر بنامم؟!

-وقتی در ایستگاه های گمشده این جهان/سرگردانیت را می بینم/می خواهم جانم را/میان دستانم بفشارم/تا بوسه زند به گور 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |

نگاهي به رمان

همنوائي شبانه اركستر چوبها:رضا قاسمي (متولد1328اصفهان)  

((من در خود شخصيت هاي مختلفي آفريده ام.من اين شخصيتها را بي وقفه مي آفرينم.همه ي روياهاي من،به محض گذشتن از خاطرم،بي هيچ كم و كاست به وسيله ي كس ديگري،كه همان روياها را مي بيند،صورت واقعيت به خود مي گيرد.به وسيله او نه من.من براي آفريدن خودم خود را ويران كرده ام.)) از متن رمان همنوائي شبانه اركستر چوبها ص113ا(كتاب پريشان خاطري اثر فرناندو پسوا)

 

در طبقه ششم يك آپارتمان  در فرانسه عده اي مهاجر و تبعيدي زندگي مي كنند. اين ساختمان متعلق به اريك فرانسوا اشميت پزشك هشتاد و نه ساله كه گوشش سنگين است و با زنش ماتليد كه دچار فراموشيت  اداره مي شود.آنهاد سگي به نام گابيك دارند.اريك فرانسوا اشميت  آرمان خواه بوده. اما به جهان دلخواهش نرسيده .حالا پس از آن شكست فكري مي خواهد شكستهايش را در طبقه ششم جبران كند:((طبقه ششم ساختماني كه به اريك اشميت تعلق داشت؛پزشك هشتادو نه ساله اي كه در طبقه چهارم مي نشست و همه ي عمرش را براي ساختن جهاني عادل مبارزه كرده بود.و عاقبت كه كار به ناكامي كشيده بود به همين دل خوش كرده بودكه آن جهان آرماني را در تنها حيطه ي اقتداري كه برايش مانده بود پياده كند.))ص21

گابيك  سگ آنها بارها مرده ولي زن صاحبخانه هر دفعه با آوردن سگ ديگري  او را گابيك صدا مي كند:((يك بار گفته بود:گابيك مرده است اين ولف است.و بار ديگر گفته بئد:گابيك مرده، اين بوبي است.يك بار گفته بود:گابيك مرده است، اين روكي است.))ص30

ماتليدزن اشميت شبيه ((اميلي ال))مارگريت دوراس فرانسويست(1). اميلي ال(همسر كاپيتان)هم هميشه از سگ سياه كوچك خود كه از كشتي گريخته و در دريا غرق شده حرف مي زند...البته در اين رمان راوي زن نويسنده ايست كه ترس و تنهائي خود را در شخصيتها مي بيند!)

راوي نقاش  ساختمان است و در اتاق (12)زندگي مي كند.البته زماني هنر پيشه و مدتي هم خواننده بود. به سه يبماري وقفه هاي زماني،خود ويرانگري وآينه مبتلاست.داناي همه چيز فهمي كه بيشتر به كشف زندگي و افكار ديگران نشسته.بدبيني فلسفي باعث شده به خودش هم رحم نكند.

 سيد الكساندركه در اتاق در اتاق هاي  (4و3)است.آنييس زن سيد خارج از آپارتمان براي خود زندگي مستقل دارد. رعنا هم اتاقي راويست. به گفته اورعنا يك تبعيدي عشقي بودنه سياسي كه داراي سه شخصيت متفاوت است:0((شخصيت اول زني بود زيبا،با هوش،سرزنده وخوش مشرب.و من عاشق همين شخصيتش شده بودم.شخصيت دوم پسري بود لوسس و ننر؛و شخصيت سوم،دختري فوق العاده شكننده كه بر اثر مراقبت هاي عاشقانه مردي موقتا اعتماد به نفس پيدا كرده بود اما از ترس آن كه مبادا دوباره به زمين بخورد،به محض احساس كمترين حمله به صورت مخاطبش پنجه مي كشيد.))ص 80 ميلوش كه از اهالي چك(2) مي باشد و بعد از فروپاشي كمونيست به فرانسه آمده ودر اتاق  (10) ساكن است.به گفت راوي چنان با قدرت مي نوارد كه هميشه  دودي از آرشه  اش در راه پله ها مي پيچيد . تنها در اواخر داستان اشميت  معترض مي شود حالا كه كشورش بهشت شده چرا بر نمي گردد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |

 

پلک جاده می پرد

یعنی تو بر می گردی

و من میان کلمات سیبی گذاشته ام

حرفی به چراغ هم سایه بیاویز

و تمام فعل ها را به سپیدی صلح بسپار

دستهایی که پیر شدند

خواهند گفت

چقدر آن دو عقربه را گرم نگه داشته ام

چروک گیاهان را بگیر

کمی بهار به دست هایت بمال

اگر توانستی

آن تعویذ کهنه را به پنجره بیاویز

روزهای خوش را کچ گرفته ام

کوچه های خالی را پر از مستفعلن کرده ام

کفش های فلسفه را واکس زده ام

مانده پیراهن سیاه جاده!

می خواهم پایان تمام جمله ها پرنده بگذاری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 4:40 بعد از ظهر |

 

خطابه هایم را بر کلاه سربازان بباف

 

نه پیراهن زمین باقی می ماند

نه سیب ماه

روزی عشق تمام می شود

و من تمام سپیدی های بنفش را برمی دارم

و دو حرف

دورتر از تو می میرم

آن روز

خطابه هایم را بر کلاه سربازان بباف

و آن چراغ کهنه را به جوانی سنگ ها بیاویز

ماه تاریک تر از آن است

که رویاها را روشن کند!

 

« هیچ شعری شاعر ندارد، هر خواننده ی شعری شاعر آن لحظه ی شعر است» پابلو نرودا

ما در دایره های بینهایت رها شده ایم.این روزها هوای ادبیات، فرهنگ و اجتماع سخت اعجاب انگیز است .تلخ روایت میکنیم، تلخ می شنویم و تلخ می بینیم.دیگر ادبیات،هنر، تئاتر وسینما ذهن ما را  به چالش نمی کشاند! گویی هیچ چیزمعنا ندارد و  ما به توهم معنا گرفتار شده ایم.ذهنیت چه کسی ذهنیت و اندیشه ی ایرانی را دارد؟حافظ، خیام،مولوی، فردوسی،ابوعلی سینا، ملاصدرا و شیخ اشراق را نبینیم.جایگاه خویش را از دست بدهیم تا هر کشوری به هویتمان  دست درازی کند... ما برای حفظ هویت ملی ایرانی چه کرده ایم ؟چرا از بازتاب اندیشه ی بزرگان در ذهن ایرانی من خبری نیست؟! کشور من  بنیان گذار تمدن جهان بود؛حالا از ما یک ذهنیت در هم ریخته باقی مانده... ترکیه  برای حفظ  هویت خود  مولانا را تصاحب می کند؛ عراق خواهان  ابن سینا است و کشور برادر همسایه!!!! خلیج فارس را ادعا می کند!ما ساکن هر طول و عرض جغرافیائی که باشیم به  اندوه های گوناگون دچاریم.

                                                                                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |

 ...وقتی در ایستگاه های گمشده ی این جهان/سرگردانیت را می بینم/می خواهم/جانم را میان دستانم بفشارم/تا بوسه زند به گور...(محمد مراد یوسفی نژاد)

 باز خوانش «زبان روایت» در ماه مچاله بر پیشانی برکه

«ماه مچاله بر پیشانی برکه»شامل سه دفتراز(ابراهیم شاکری،غلام عباس قبادی، مرتضا بصراوی)است که حاوی حداقل بیست شعر از آنهاست. درتوضیح و بیین،شعرها بر محور گزاره های دانسته گی شاعران استوار است. با نقاط اشتراک و افتراق که در برخورد اول  زیبا به نظر می رسد.البته محمد مستقیمی هم  نقدی آرکائیک ارائه داده که من چندان با ایشان  موافق نیستم و دراین خصوص می توانم بگویم ،  معیار و میزان ارزش گذاری ایشان  متاثر از اشکال مجاز و تشبیه و استعاره ... بوده است که  شاعر و خواننده را به دوران قبل از مدرن می برد! عبارات تاکیدی و  توضیحاتی که منطبق بر اصول خاصی نیست و بیشتر  تعریف وتمجید  وی برای  دفاع از شاعر بوده نه شعر... ؛ باید گفت؛ بازخوانی و باز خوانش با نقد در  معنای ساختاری آن فرق دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 4:17 بعد از ظهر |
 الف:

وقتی دستم به خورشید نمی رسد/ماه/هر ماه/ بر چهره ی آسمان تاول می زند...

 

هر دقیقه که چشم روی هم می گذاریم،شصت ثانیه نور را از از دست داده ایم؛هر لحظه که خبر مرگ شاعری را می شنویم گویی جهان از حرکت ایستاده است!

شنیدن خبر تصادف آل یوسف شاعر جوان برای من غیر قابل باور و بسیار تاثیر برانگیز بود.زیرا صبح همان روز  قرار شده بود اشعار جدیدشان را برای  با خوانی به آدرس ام ارسال کنند.او سرزنده و خوشحال بود و به طنز گفت؛«به حقیقت کتابم را با ترس برایتان فرستادم، و فکر می کردم  مانند دیگر نقد نوشتها هایتان طوری آن را تحلیل می کنید که باید من هم  با عصا از زمین بلند شوم و مانند بعضی دوستان شعر را کنار بگذارم... مثال هایی از  فلانی و بهمانی ها هم زده بود و...ولی در بازخوانی  وقتی دستم به خورشید نمی رسد؛ نتیجه ی عکس را دیدم و تشویق شدم برای فرستادن اشعار دیگرم...فکر می کنم شما جانب جنوبی ام را نگه داشته اید...»

ولی من جانب کلمات و ترکیبات زیبای  آل یوسف  را گرفته بودم همین... روحش قرین رحمت و بخشایش خداوند باد...با تسلیت به اهالی شعرِ بوشهر و همه ی دوستان شاعر  دیر ، تنگستان،خورموج، و بیرم وپیام جنوب...

 

ب:                

                

 

«هر انسانی همچون کره ی ماه  می ماند

 یک رویه ی تاریک دارد که هیچگاه به کسی نشان اش نمی دهد»مارک تواین

 اوفلیا (عباسپور)در یک بازخوانی کوتاه:

شکل بندی داستانک اوفلیا عشق، دوستی،خیانت و فریبکاری است که به صورت  ملموس  در هم تنیده شده اند.گویی نویسنده  طالب همدلی مخاطب است و خواسته  همه ی حرف هایش را به صورت ام پی تری!!!!بیان کند که البته ابتدایی و گزار ش گونه به نظر می آید. با لحنی که نظم و ترتیب خاصی ندارد. اوفلیا  در حاشیه  شک ها و بدبینی ها تمام می شود که در مقابل پیچیدگی ذهنی جامعه ی  امروز چیز قابل توجیهی نیست. نویسنده  قرار دادهای ادبی و  اجتماعی را در این اثر زیر پا گذاشته ومتن را به نوعی  تقابل و تضاد رسانده  که شاید یک از برجستگی های اوفلیا است. لحن گزنده و تلخ و ناخشنود که راوی اول شخص بازتاب می دهد و اگر  زود تمام نمی شد، به سمت مقاله نویسی و گزارش گری پیش می رفت. این نوع ژانر هم  زیبایی  و ظرافت  خاص خود را دارد.خواننده از خواندنش به وجد می آید اما تغییر لحن ناگهانی ؛ چرخشی در متن می شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |

 

سعید نصار یوسفی با لحنی رومانیتک سعی در برجسته کردن مضمون و محتوا دارد. وی با نگره های اجتماعی و احساسی و زبان تلگرافی و گاه نوستالژیک وار «من المثنای منم» را بنیان نهاد.شعری که بنا به ضرورت بوجود می آید و رفتاری که با با زبان دارد در ذکر همین ضرورت هاست. نشانه های فردیت خلاق یوسفی زمانی بروز کند که به این نتیجه و تجربه ی مهم رسیده باشد که چه چیزی می خواهد و چطور باید بنویسد؟! و این سرآغاز شعر تعریف ناپذیر اوست. گرچه لایه ی پنهانی در شعرش وجود ندارد و صریح و روشن حرف می زند.و با نشانه هایی ناگزیر و ناگریز زبان علیه زبان سعی دارد علت و معلول را وارونه نشان دهد. مضمون های انتخابی وی به نگرش و معناهای دوباره از جهان و مافیه است:

-عجیب است/ که پس از بیست و چند سال/هنوز کودک مانده ام/ وقتی سال هاست/ که رفته ای و/ من هنوز/ بهانه می گیرم! ص 35

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |

 

 

بازخوانی وقتی دستم به خورشید نمی رسد(حمید آل یوسف)

-بیا /خدای مجازی را بسوزان/به آن هنگام/سبزینه ی نان خشک کنارکوچه/بوی سیزده بدر امسال را/گریه کند ص 16

-دلواپس شقایق کبود نیستم/ وارثِ گذشته است/ داودی را به غریبی گلدان نشانده ام ص 18

من معتقدم تنها با شعر می توان دنیا را تکان داد...با این زندگی سیزیف وار و زیستن صخره ای نباید منتظر ماند تا مرگ پیمانه هایش را پر کند؛ تنها با القاء حس عاطفی هنر مرگ و زندگی معنا پیدا کرده ومردن حدیث رویشی دیگر خواهد بود. فکر می کنم آل یوسف در«وقتی دستم به خورشید نمی رسد» همین نگاه کلی را دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 4:40 بعد از ظهر |

 نگاهی به  رمان چراغها را من خاموش مي كنم:رويا پيرزاد

شاخص كارهاي زويا پيرزاد روايت هاي خانوادگي است.با نگاه و ضرافتي كه در ارائه شخصيتها دارد،بيشتر در موقعيت هاي بايدها و نبايد ها ي زن و خانواده است.پيرزاد داراي حس  خودآگاهانه زنانه است. وجه بارز داستان هاي «مثل همه عصرها»و«طعم گس خرمالو»و «يك روز مانده به عيد پاك»و رمان «چراغها را من خاموش مي كنم» دغدغه هايي پيرامون زندگيهاي زنان از طبقات مختلف اجتماعيست.شخصيتهائي كه بايد درون آنها را كاويد ومسائل و مشكلاتشان را نشان داد.گاه دو سه نسل را در كنار هم قرار مي دهد تا تضادهاي فكري و اجتماعي را آشكارتر نشان دهد.داستانهائي كه مي توان نويسنده را فراموش كرد.پيرزاد به نيمه هاي پنهان شخصيت ها علاقه دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |

      موضوع روايت در رمان سلوك محمود دولت آبادي

روايت عنصر كليدي سلوك مي باشد سه نوع زاويه ديد با جريان سيال ذهن در  رمان وجود دارد كه گاه از اول شخصي به سوم شخص و گاهي به دست نوشت  در نوسان مي باشد . سايه يا نيمه دوم قيس شخصيت استعاري سلوك است و بين حضورش در رمان و پريشان خاطري اش در جريان سيال ذهن هماهنگي وجود دارد . صورت بندي هاي روايت در روند شكل گيري سلوك مؤثر واقع شده اند . روايت قيس روايت فاعليت ( من هاي وجود ) است و روايت قيس از نيلوفر ( معشوقه اش ) روايت نظام عرفاني ـ فلسفي رو به زوال و نابودي است . و روايت سنمار روايت تناقض هاست . او كه مردي منزوي ، بدون حرف ، زن ستيز ( بيست سال با زنش به قهراست  ) در سكوت زندگي مي كند .كسي حضورش را در خانه حس نمي كند و حتي پسرش  اردي به او سيلي مي زند . . . چطور مي تواند روايت ازادي باشد ؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 9:13 قبل از ظهر |

1

از درهای بسته حرف زده ایم و

دهان های باز

هیچ فکر نمی کردیم

مرگ نام کوچک ما را صدا کند

2

کفش های خسته ام ا گذاشته ام

برای زمین

ای ماه ماه ماه

تا می توانی تماشایم کن

می روم به جزیره ای که مجنون است

3

گیسوان تو نبود

آسمان حرفی کم داشت

ابرها را پاره می کنم

تا هیچ کس نفهمد

پیراهن تو به رنگ شعر های من است

4

گونه ی ماه گل انداخته

آیا زیر درخت سیب نشسته ای؟

ای کاش می توانستم

همه ی سپیدی ها را

در پاکتی برایت پست کنم

5

از نام های بسیار تو

یکی یادم نمانده

تا به ماه بگویم

پیراهنم به سردسیر

دلم به گرمسیر

آیینه ای پشت سر نداریم

کمی از آسمان جنوب برایم بفرست.

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |

 

      باز خوانی نوار«بهیگ» مسعود بختیاری(بهمن علاءالدین) 

بهمن علاءالدین(متخلص به مسعود بختیاری/1385 -1319 مسجدسلیمان... / آهنگ ساز،خواننده،ترانه سُرای بختیاری/ مدفن امزاده طاهر کرج...) اسطوره آواز و حافظه ی  تاریخ ِفرهنگی قوم[1] بختیاری ،  قلب تپنده ی موسیقی  و شعر... که با کاست های ماندگار  و آئینی مال کنون...  هی جار....تاراز...برافتو...آستاره...بهیگ ...  زنده کننده فرهنگ و آئین و سنت های فراموش شده ی بختیاری است. او هنرمندی چند وجهی بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 5:5 بعد از ظهر |

 

قبل از این که بازخوانشی از تاهفت لیلای آسمان...صادق کریمی داشته باشم،لازم می بینم چند نکته در مورد «جریان شعر میترائیک» توضیح دهم....

گرچه تا کنون در نامگذاری « شعرمیترائیک » و مولفه ها و ساختارهای آن تعریف دقیقی ارائه نشده؛ اما طبق مصاحبه های ضد و نقیض!! این جریان از آمیختگی با استوره؛ تاریخ؛ روایت و فرهنگ و باورهای ایرانی و دیگر عناصر طبیعت...نشات گرفته و بیشتر در مدار حافظه ی ملی می چرخد. بازی گردان ها بسیار ناپخته و با گزاره های ناصواب یک سری ایده ها ذهنی را مطرح کردند که در حوزه زبان شناسی یا استوره شناسی مورد تحلیل قرار نگرفت. دراین جریان ادبی کمتر به «شعرگوئی» و بیشتر به « شاعرگوئی» و مصاحبه و تئوری تن داده وبه برجسته کردن نام و نشان ها پرداخته اند ! و نتوانستندموقعیت میترائیک را تثبیت کنند... نخستین خطای ژرف آنها تقلید صرف از همدیگر...دوم تکرار مولفه ها...سوم شاعرگوئی بدون ارائه شعر...چهارم نداشتن دفاعیه...پنجم پراکنده گوئی های بی علت و معلول...ششم نبود ساختار ارکانیکی و ادبی... هفتم به دنبال پدر معنوی در شعر بودن...تا آنجا که حتی کاظمم کریمیان در کتاب«سیر تحول در شعر امروز»نتوانست ساختار قابل قبولی از این جریان ارائه دهد و به ذکر چند شعر به ظاهر میترائیکی اکتفا کرد!! متاسفانه شعرهای شاهد مثال ایشان هم حداقل مولفه های میترائیکی را داشتند و مخاطبان این جریان را به ذکر نکته قابل قبولی نکشانید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |

                       بازخوانش... تو/تهران/1385 آرش نصرت الهی

                                      شاعری در جنوب فکرهای من و شما...

 

-من و تمام من/بخشی از یک میدان نفتی هستیم/نمی گویم کجا/تا پسرم چیزی داشته باشد/برای یافتن/ و دخترم کتاب بخواند/در خانه ای گرم...ص15

در زمانه ای که شعر  این عظمت  فرهنگی ؛هویت خود را از دست داده و «روز شعر و ادب فارسی» به نام شاعر درجه چندم نامگذاری می شود!؟و ادبیات به تعطیل معنا گرفتار است و شاعران  به قول سیلور استاین« برای تن های بی سر کلاه می سازند!» شعر نصرت الهی خواندنی است.

 شاعر بعد از دفتر شعر«رفته ام خودم را بیاورم »در سال1383...  تو/ تهران/1385 را به نشر در آورد... در تو/تهران/1385... شاعر چرا و چیستی هاست. او با زبانی ساده  معنا را کنار می زند تا معنا را نشان دهد و به نوعی کلمات و ترکیبات تازه ی او جهت دهنده زبان محتوائی و جهان معنا و متغیری که بازسازی ذهنی شده  و مخاطب را به تعبیر  دیگر زبان و ایجاد انگیزه راغب می کند. در شعر نمادهائی هست تا مخاطب را متوجه حضور شعر کند. استفاده از ضمایری که  دوری یا نزدیکی  را معنا می بخشد . تصویر های ذهنی و طنزی  که با ابهام همراه است به شعر جذابیت داده است.شاعر دریافته که در این جهان پر از تناقص باید از کلیشه های ذهنی پرهیز کند؛ اینجاست که به طرف انتزاع و تجرید گرایش  پیدا کرده و شعر را از  بالقوه به بالفعل در آورده او با تجربه ی  دیگر می خواهد  زبان شعر را فریب دهد!!! اما با  انگیزه و دغدغه های خاص خود شیطنتی زیبا انجام داده و باعث  برجسته گی ذهن شده است:

-تنها صدای زنگوله ی گاوها مانده  است/برای خواب کوهستان!ص12

-توی فکرهای تو راه می روم تا صبح/می ترسم تو را از باران بگیرند ص 39

-آغوشم را بگیر/پیش  آن که جاذبه ها تمام شود ص 47

-بر می گردم/تهران را از توی پارک ها جمع کنم! ص 71


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |

...پیراهن یادهای ما را /باد با خود می برد /و صدای قلب بنفشه ها دیر به فردا می رسد «زنده یاد مرید میرقاید»

 

خبر کوتاه بود و تاسف برانگیز...سیروس رادمنش  در گذشت...باید به شعر تسلیت گفت ...همین و دیگر هیچ!

 

 

اگر گنجشکی بمیرد

گنجشکی دیگر

برایش آواز می خواند

اگر شاعری بمیرد

کدام پرنده

رویاهایش را از باد و باران پس می گیرد؟! 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |

 فروغ داودی خردسال ترین شاعر کشور...

برای خواهر زاده ام فروغ

 

برای تولدت

ماه را روشن کردم

تو پنهان شدی

میان سیب های سرخ

حرفی از گیسوانم را به آفتاب دادم

تا وقتی کودکان از خواب بیدار می شوند

همه ی نام های تو را بخش کنند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 6:15 بعد از ظهر |

 

 

 

                                          ما شاعران بی ادعایی بودیم

 

بازخوانی «قصیده های سپید» حسین طوافی:  (ثریا داودی حموله)

 

- ای کاش/زمینی داشتم/گناه می کاشتم/تا جهان را/از نو روایت کنم ص8ا

- کوه ها برادرند/دره اما/ خطی به نفاق میانشان زد/تا کذرگاهی باشد/ برای تو...ص51

حسین طوافی دو کتاب شعر «قصیده های سپید» و «پنج سپیده به دختر لوقا» را همزمان بیرون داده و در این وانفسا..... باید به وی  کارت صدآفرین هم داد!!!!! زیرا اهل ادبیات نیک می دانند که چاپ کتاب از نبرد با  گیل گامش هم  سخت تر است!!با خوانش دفترهای طوافی من یاد داستانی از مولانا افتادم که(کنیزیکی روی زرد کرد و طبیب آوردند و....)طبیب با روان کاوی فهمید نبض کنیزک به کدام  شهر وکوی وبزرن می زند!بی شک مخاطب ریزبین هم از لیلای بی حواس شاعر خواهد فهمید نبض طوافی به حافظانه ی شیراز می زند!در همین بدو نوشتار بگویم که  شعر طوافی شعری کاملا اعترافی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |

                                                      

 

یادداشتی بر مجموعه شعر ثریا داودی حموله /آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود

 

پیام کدام دهان است

نیلوفری

که در آواز گنجشکان می میرد

کوچه ها پیر شده اند

و پرندگان

سطرهای عاشقانه را هاشور می زنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 6:12 بعد از ظهر |

 

 

وقتی شاعری بمیرد

 

فرشته ها

 

او را به نام کوچک خود صدا می زنند

 

مبادا

 

لابه لای سنگ قبرها گمم کنی

 

دنیا پر از خواب های سرگردان

 

و جاده خیس خداحافظی

 

به اولین قبر چهاربیشه که رسیدی

 

شاعری را به خاطر بیاور

 

که سلامش میان  آفتاب گردان ها مانده است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |

 

 

بازخوانی  «داوود در حنجره داشت » مصطفی فخرایی

 

پرنده ی خسته ای که/ داوود در حنجره داشت/ در سیاهی بادها گم شد/ و بغض یک چتر شکسته/ دوباره زمستانی زود رس را/ بر رویاها نشاند/ وقتی که پنجره بسته باشد/ و آسمان خیس و خسته/ پرنده/ به رویاهای شکسته ی یک درخت هم/ قناعت می کند/ اما/ پرنده ی گم شده در بادها/ این بار/ به جست و جوی نیافتنت آمده ام. ص 19

 

کتاب شعر«داوود در حنجره داشت»مصطفی فخرایی (رفت که بنویسد)  بابا چاهی را به پیشانی دارد و من قصد ندارم  که با پرداخت به آن بابا چاهی را بگریانم یا بخندانم! بلکه از روغن کاری ادبی  و بازیهای متداول و پرتو پذیری رایج؛  به وضعیت دیگر گریز زده  و بابا چاهی را ارجاع می دهم به حرف اوژن یونسکو که  «مهم گفتن حرفهای خوب نیست، مهم چگونه گفتن آن است»

کلمات در «داوود در جنجره داشت» حقیقت دارند. دستور زبان شعر فخرایی برگرفته از عادات رمانتیک و گاه طنز ظریف یا  اعتراضی که به زعم من نتیجه تقابل در محورهای ناهمگون  است. از مولفه های شعر فخرایی نشانه های معنایی در زبان، کدهای تصویری و تعلیلی، تعارض و تقابل های اجتماعی ، ظرافت های انعطافی، مناسبات و روابط انسانی، بازتاب اندیشه ومولفه و المان های شعر اجتماعی است که سعی می کند  نمود های  عینی و  زنجیرهای تاویل معنایی را در شعر  حفظ  کند .شعری که گاه با  ساختار نوستالژیک و معترضی  جذابیت خاص ادبی-شعری را  حفظ می کند.  در این زمینه دو نکته حائز اهمیت است؛ شاعر یا به دنبال کشف معلول  یا خواهان  تاویل پذیری علت ها است. گرچه همیشه  رویدادها و روایت ها   به علت های خاص منجر        نمی شوند  زیرا نباید های اجتماعی  در ملبس به  باید ها  و بدعت ها  مدون شده اند. شاعر به بعد تمثیلی  و نمادی شعر هم نظر داشته و قصد پرداخت به ساختار فکری و ذهنی  و  ریشه های    تعهد مندی است. ولی  بیشترین بار را  بر دوش مخاطب گذاشته   تا  شعر به لحاظ زبان ، فضا ، ذهنیت  به سمت میدان مغناطیسی  رمانتیک رانده  و جذب نیروهای  رانشی آن  شود...  اما  پر و بال تاویلی  قیچی می شود... آیا هراس از ناگفته های ممنوعه وی  را وادار به این کار می کند:

-اشتباه گرفته ای/ من همان من نیستم/ کاج پیری که/ کلاغ لانه کرده است در آن/ اشتباه بگیر/ کس دیگری را با من/ به گمانم/ چند سالی از سفیدی موهایم/ دیرتر آمده ای.ص38

-لنگ ظهر است و/ کفش هایم در تاریکی راه می روند/ تا به تاریکی دیگری برسند   ص 46


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 5:57 بعد از ظهر |

*تخت جمشید

اسبان بي سوار

به اندوه جهان برمي گردند

آيا سهم تو از ماديان تاريخ

دوباره يك شيهه خواهد بود؟

 

سكوت مي كني

و جهان تصوير ما را از آيینه ها  بر مي دارد

و مرگ را به نشاني ما پست مي كند

ما هنوز

دموكراسي را از راست به چپ مي نويسيم

که رنج آب و علف را فراموش كنيم

تا ساعت از صداي سين عقربه دارد

و تقويم پر از خواب هاي سنگين ماست

جهان به شكل گورهاي  مجهول مي سوزد

ماه با پيراهني پاره

از ميان مردگان بي خاطره مي گذرد

نه اسب نه اصل

ما از آسمان افتاده ايم

تنها گريه ها بر ويرانه ها ايستاده اند

مگر چند خورشيد از گيسوان تو گذشته است ؟

 

اينهمه قناري

اززردسالي ماست

ما كه گلخند كودكان

از پنجره ها مان گريخت و

نمرديم

 

از آن همه بهار

حرفي براي گريه نمانده

يكي بيايد

حروف نام ما را بر اين مقبره ها ميخ كند

تاريخ خروس پيري ست

كه نه صبح گنجشك را نعل كرد و

نه عصر كلاغ را...

 

مگر اسب هاي پير به كيفر تاريخ جوان شوند...

ثریا داودی

+ نوشته شده توسط اوفلیا در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 9:18 قبل از ظهر |