*تخت جمشید
اسبان بي سوار
به اندوه جهان برمي گردند
آيا سهم تو از ماديان تاريخ
دوباره يك شيهه خواهد بود؟
سكوت مي كني
و جهان تصوير ما را از آيینه ها بر مي دارد
و مرگ را به نشاني ما پست مي كند
ما هنوز
دموكراسي را از راست به چپ مي نويسيم
که رنج آب و علف را فراموش كنيم
تا ساعت از صداي سين عقربه دارد
و تقويم پر از خواب هاي سنگين ماست
جهان به شكل گورهاي مجهول مي سوزد
ماه با پيراهني پاره
از ميان مردگان بي خاطره مي گذرد
نه اسب نه اصل
ما از آسمان افتاده ايم
تنها گريه ها بر ويرانه ها ايستاده اند
مگر چند خورشيد از گيسوان تو گذشته است ؟
اينهمه قناري
اززردسالي ماست
ما كه گلخند كودكان
از پنجره ها مان گريخت و
نمرديم
از آن همه بهار
حرفي براي گريه نمانده
حروف نام ما را بر اين مقبره ها ميخ كند
تاريخ خروس پيري ست
كه نه صبح گنجشك را نعل كرد و
نه عصر كلاغ را...
مگر اسب هاي پير به كيفر تاريخ جوان شوند...
ثریا داودی
+ نوشته شده توسط اوفلیا در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت
9:18 قبل از ظهر |