تبليغاتX
اوفلیاتونیستـی باگیسوانم حرف مـی زنم

نگاهي به "از عصاي شكسته نيچه تا عصر مچاله لوركا"

سروده : سريا داودي

يك فروند صندلي ِ خالي

هر شاعري به فراخور قرار داشتن در سطوح ِ مختلف ِ طبقاتي ، فرهنگي ، اجتماعي ، روحي و رواني آثار خود را خلق ميكند و هر اثر از جند منظر قابل نقد و بررسي ست ، به نظر ميرسد شعر سريا به آن درجه از بلوغ خود رسيده كه چندان نيازي به نقد لفظي (لغوي ، فني و تا حدودي زيباشناسانه ) نداشته باشد ، بنابراين ضرورت تاويل و تحليل روانكاوانه براي شاعري كه به پختگي لفظي رسيده بيشتر احساس ميشود ، اما اين بدان معنا نيست كه همه ي جنبه هاي نقد مد نظر قرار نگيرد .

خانم داودي شاعريست حصار شكن اما با مبالات و در كلام ، ساختار گريز ، وخود ناقديست صريح و بدون رودر بايستي و ملاحظه ، لذا ناقد احساس میکند ، میتواند با فراغ خاطر به نقد سروده هايش بپردازد .

سروده هاي سريا در دفتر ِ"از عصاي شكسته نيچه تا عصر مجاله ي لوركا" ، بهره لازم از فرم مدرن را دارا و از نظر معنا نيز تفكر و انديشه ي مدرن در آن جرياني ملموس دارد چرا كه زندگي و پويايي در غالب سطرها ، از وجوه ديگر پيشي گرفته است ، او كمتر به پشت سرش مي نگرد ، اسطوره انديشي به  مسير تفكراتش راهی ندارد ،اگرچه از كاركردهاي اسطوره بهره ی لازم را می برد .

نگاه به اين دفتر شعر ابتدا بايستي از "طرح روي جلد" و "عنوان كتاب" آغاز شود ، صفحه اي سفيد و يك صندلي خالي در متن ، آنگاه كه طرح روي جلد و عنوان كتاب را در كنار هم قرار ميدهيم ، در مقابلش مولف را ميبينيم كه با شمشيري در دست ! تكليف خود را با فلسفه و خصوصا شعر ، براي مخاطبانش روشن كرده كه با نگاهي اجمالي به سروده ها در مي يابيم كه او براي شناخت حقيقت ها ، چراغي در دست دارد و انديشمندتر از يك شاعر معمولي ظاهر ميشود ، او بدنبال دستيابي به تفسيرهاي ژرفتر زندگيست و در برابر روش ها و قواعد ساده ، موضعي تهاجمي براي اثبات اعتقاداتش اتخاذ ميكند ، به همین دلیل با انتخاب  يك صندلي خالي براي طرح جلد و با انتخاب عنواني ستيزه جويانه براي كتاب ، خيزشي متهورانه را بسوي فلسفه و هنر  بعنوان عوامل مسامحه كار در رسالت ذاتي خود ،  برميگزيند  ، 

او اولين سطر شعرش را اينگونه آغاز ميكند :

مرگ مولف/ افتاده به راه بي شايد/ ص7

حركتها و تحولات درون يك جامعه (اعم از سياسي ، اجتماعي ، فلسفي ، علمي و...) از نگاه او ، آنچنان سريع اتفاق مي افتد كه هر تاليفي از زمان زايش ، مي افتد به راه موت ، اين نگاه سريا يك نگاه كاملا ديالكتيكي و  مبتنی بر علم  است زیرا هر پديده از بدو تولد ، آنتي تزي در درون خود دارد و همان آنتي تز عامل نابودي پديده اوليه خواهد شد ، اين خوشبينانه ترين وجه نگاه به اين دو بند است ،

 

پس حرف از كدام پرنده گرفته/ اين ماه آوازه خوان/ ص7

او با طرح دو ژانر ، در لفافه یک سوال طرح ميكند ، ميدانيم كه ماه با آغاز شب نمايان ميشود و ميدانيم كه پرنده گان با آغاز شب ، به خواب می روند ، پرندگان بهنگام شب كه ماه بيدار است در خوابند و لذا آوازي نمي خوانند پس اين ماه ، خنياگري از كه آموخته ، اين سوالي ست كه ماه را زير علامت سوالی  قرار مي دهد ، در اينجا سريا ضمن استفاده از كاركردهای اسطوره  در روایتی نوگرايانه (خواب بودن در روز و بيداري در شب براي ماه يك باور اسطوره اي ست)  یک معادله ي يك مجهولي براي در گير كردن ذهن مخاطب ايجاد ميكند ،

عقربه ها در سكانس هاي ممنوع معلقند/پس اين جمله چراغي ست/كه ما را به خوابهاي ماه مي رساند/ص7

در بندهاي فوق چند نكته شايان ذكر و تامل است ، اول "عقربه ها" ، براي عقربه كه نماد ِ گردش وضعي و مبين زمان است ، شاعر فعل و حالتي را انتخاب كرده كه حالتي موقتي ست ،(معلق بودن )، اين بهترين و بديهي ترين انتخاب براي ذهن پوياي شاعری نواندیش ست زيرا اگر فعل"ايستاده اند " بجاي آن مورد استفاده قرار ميگرفت ،  شعر ، جوهري مرگ انديش پيدا مي كرد و از حركت و پويايي باز ميماند ، نكته ي بعد ، ايمان و اعتقاد به تاثير جريانات روشنفكري ست در انتقال علم و آگاهي که  از آن به مثابه ي چراغي برای نشان دادن راه ياد ميكند ، نكته ي ديگر وارد كردن همان "ماه"ي ست كه قرار است اين چراغ ها ما را به  خوابهاي برسانند ،(خواب ماه همان روز و روشنایی ست )

نمي داند اين متن شبيه سيگاريست/كه در سطر بعدي دود مي شود/ص8

بند اول ظاهرا يك بند ساده ي خبري ست ، امادر بطن خود  یک پاسخ ماتریالیستی دارد یعنی  هر دوره از تاریخ دارای عمر محدودی ست  و پس از سپری شدن آن ، َدر دوره بعد از آن نتها خاکستری باز خواهد ماند ويك سوال مهم : چه كسي نميداند ؟  بند دوم ، پاسخ ِسوال ِ  بند اول ا را مشخص می کند : كسي نميداند : كه نميداند همه ي پديده ها در جهان ِ هستي، پيوسته و بهم وابسته اند،  او كه خودجاهل است و سر در برف فرو برده ، او كه آنقدر مست ِ اكنون است كه فردا را در نمي بیند ،   

نيچه مي شوم/مي نشينم روي ضمير تو/با لهجه ي گوساله ي سامري/ص8

در ادامه باز هم با بهره گيري ابزاري  از اسطوره ، هم به نفي انديشه ي اسطوره اي ميپردازد و هم به انسانهاي اسطوره گرا بعنوان انسانهاي جزم انديش و متحجر نگريسته و آنان را به استهزا ميگيرد  زیرا آنکسی که باند ذهنش برای فرود هر اندیشه ای همواره  باز است صدای مجعول گوساله ی هامون را باور دارد و با رسيدن به انتهاي شعر درمي يابيم كه او مصمم است بهر شکل ممکن ، مولف  بی خاصیت را به دستان قبرستان بسپارد :                                  

   يك كروشه باز مي كنم /كنار جنازه ام /با شعري كوتاه /  

/كه تابوت ما را به مرگ مولف برساند/ص8 

 

در اين مجموعه ی شعر سريا با شمشيري در دست ، مانند رويين تني ظاهر ميشود سوار بر گرده ي باد كه براي رسيدن به كرانه هاي تاريخ و علم و فلسفه و هنر و... نه با كسي شوخي دارد ، نه حوصله و وقت مازاد كه صرف پرحوصله گان ِ بی خاصیت كند ! 

ضمن اينكه در سروده ها گاه تازيانه ي كلام  سيطره مي يابد و گاهي زور تصوير می چربد ، اما آنچه غالبتر است  تحكم و لجاجت در سخن است ، مانند آن ناظم مدرسه اي كه با چرخاندن تركه اش در فضا و در حاليكه رگهاي گردن و صورتش متورم شده ، براي دانش آموزان ِ تنبل و بي انضباط و جامانده از كلاس ِعلم و دانش و فرهنگ ، خط و نشان ميكشد ، بندهاي زير نمونه هايي از اين تحكم و تهديد است :

جمهوري را سنجاق ميكنم/به پيراهنت/ص37                                                   مابادهاي جهان را / با دشنه اي به خاك مي سپاريم/ ص40                               به دو دليل تاريخ را پارو مي كشم/ تا هيچ اثري از دشمن نباشد/ ص29                 عشق را مي ترسانم/ تا تصويرت را از تمام آيينه ها بردارد / ص20                         ما هنوز هم/ افعال مجهولي در آستين داريم/ص42

سريا براي رسيدن به جامعه اي آرماني ، سنتها را مزاحم و مقصر ميداند ،او تطويل دوران گذار به مدرنيسم را تحمل نميكند و از آن گله مند است كه در ژستي آوانگارديسمي چنين ميسرايد:

بادها خواب ما را مي بينند/ما خواب چراغ هاي كهنه را/جهان چسبيده به كفش هاي ما/ص9

ميتوان درك كرد كه او نقش شعر ، ادبيات و فلسفه را ، به حق ، نقشي بي بديل مي داند که در بخش آغازين كتاب ، به آنچنان نبردي جانانه ، خصوصا با شاعران بر ميخيزد و مسير همه ي شاعران را خطا و با مسير آرمانهايش نا همگنانه ميپندارد:

يعني قرار بود /شاعران پا كوتاه ما را/ به آسمان ببرند/ص7 

همه شاعران را از ياد مي بريم/باشعرهايي/ كه نه از آن ماست/نه هيچكس ديگر/ص10

برگرد دنيا را از شاعران پاك كنيم/ ص14

من بودم/ شاعران را نمي آفريدم/ ص16

شاعران چهل واتي ...   / ص19

بندهای فوق نمونه هايي ست از عصبيت سريا و بر انگيخته شدن احساساتش نسبت به شعر و شاعران امروز. .   

 نيچه گفته بود : شاعران بازدارنده ي انسانها از ايجاد بهبودي واقعي در حال خويش اند و  آنان را فقط تسكين دهندگان موقت تلقي كرده است ، با استناد به اين نظريه ي نيچه  ست كه اينچنين ميسرايد:

 

بالاتر از شعر من آسماني نيست/حق با نيچه بود/از همه ي شاعران/جز يكي نمي ماند/ص22

 

و ظاهرا بيش از همه ، شاعران دهه چهل موجبات تكدر خاطرش را فراهم كرده اند ، شاعران ياس گرا و مرگ انديشي كه بواسطه ي وجودشان ، سريا  قسم ياد ميكند ، اگر بجاي خالق هستي بود ، شاعر جماعت را از ورود به جهان منع ميكرد ، کلن جمیعن !!

 

مجموعا  هر سطر از بخش نخست كتاب ، كيفرخواستي تمام و كمال ست عليه جريانات روشنفكري ماضي ، كه بهر نحو از انحا موجب  انحراف باورها، افكار و انديشه ي اجتماعي از مسير واقعي خود گرديده اند .

 

دستيابي به لايه هاي پنهان سروده ها از طريق لايه هاي ظاهري آن ، كار نسبتا دشواريست زيرا ممكن است معنا ي لايه هاي زيرين ، ريشه در باورها  و انگيزه هاي نهفته ي شاعر داشته باشد و في الواقع قلم او با الهام از انديشه هاي ناخودآگاه وي به منصه ي ظهور رسيده باشد و تنها در صورت در دست داشتن کلید واژه ، با يك تحليل روانكاوانه ميتوان خواننده را به قاموس درياي مواج و شوريده ي شعر رهنمون كرد ، در هر حال سريا شاعري نيست كه در شعرش بازي با كلمات را برگزيند لذا هر واژه و هر سطر بايد جداگانه مورد رمز گشايي و واكاوي قرار گيرد و بيش و پيش از توجه و پرداختن به فرمها ، ميبايست  در سطوح زيرين ، بدنبال رازهاي پنهان سروده ها بود زيرا با نگاهي دقيقتر درمي يابيم كه تفاوتهاي بنيادي و وجوه افتراق بين شكل و محتوا بسيار قابل تامل است و همه ي اينها نشانه ي نبوغ ذاتي و هوشمندي اين مرغ شجاع و خوشخوان بختياري ست كه ميداند در هنگامه ي طوفان ، بالهايش را ميان برگهاي كدام درخت پنهان كند !

 

در بخش دوم كتاب "من هذيان سالهاي مشروطه را گرفته ام" شاعر ضمن پرداختن به يك برهه از تاريخ  هم انگشت بر كم كاري روشنفكران ميگذارد ، هم تحريفات تاریخی را مورد نكوهش قرار دهد :

 

چراغ در دهان مي شكند /  ص26

 

شعر با استعاره اي زيبا آغاز ميشود ، او ميخواهد ناگفته هايي را بگويد ، اما انگار زبان در دهان تاريك است و زمان واگويي را مناسب نميداند لذا شانه هايش را بالا مي اندازد و از سر افسوس ميگويد :

 

دريغ از سايه هاي كوتاه / ص26

 

 

ما از بادها جا مانديم/ يا بادها از ما / ص26

 

"باد" نماد پويايي و حركت است كه در جاي جاي سروده ها بچشم ميخورد و بندهاي فوق  ميتواند بيانگر جاماندن از قطار مدرنيته باشد ، قطاري كه حدود 105 سال پيش موتورش روشن  و پس از حركتهاي زيگزاگي و كج دار و مريز  و پس از يك احتضار 48 ساله  در 1332 موتورش عملا خاموش شد .

 

ما با بادها  مچ انداختيم / به دست دمكراسي تفنگ داديم/ ص26

 

مچ انداختن با باد كنايه از حضور جهل در پروسه ي مشروطه است ، كنايه از عدم همراهي با موج دمكراسي خواهي جهاني ست و  شاعر به درستي به نكته اي تاريخي اشاره دارد كه مرور اجمالي تاريخ مشروطه ، گوياي آنست زيرا پيروزي جنبش مشروطه ميتوانست سرآغاز برقراري آزادي و برابري باشد اما عدم وجود بسترهاي مناسب اقتصادي - فرهنگي و جهل ، تبديل به تفنگي شد در دست دمكراسي تا صاحبان خود را نشانه بگيرد .

 


از اسب هاي سپيد /غباري يرنخاست/كلاغها دوباره به پرواز در آمدند / ص27

 

"اسب سپيد" همان سمند روياهاست  ، نماد نيكبختي ، كه وجود سنگلاخها ي فرهنگي موجود در مسیر جنبش ، مانع از حركت او شد همان سنگلاخهاي بجا مانده از اعصار گذشته ، همان اسطوره پرستي ها و سنتها ي به ارث رسيده ي از قرنها و هزاره ها ، و اينجاست كه كلاغ  اين نماد زشتي و زشت خواني و حيله گري از لابلاي فرصتها مکانی مي يابد براي گسترانيدن بالهايش ،

 

ما هيچ سهمي از آفتاب نداريم/ پيش از پيدايش زمين / چه نام داشتيم؟/  ص28

 

سروده هاي بخش دوم ، دلسوختگي هاي شاعر است از جنبشي كه ميتوانست پلي باشد براي نيل به آزادي و برابري و دمكراسي اما در پسكوچه هاي جهل افسرد و پژمرد  كه شاعر مايوسانه ميگويد :

 

لطفا كمي مرگ/ موريانه ها نقش دستان ترا جويدند / ص 30

 

بخش سوم(ط دسته دار جمهوري) 

 

انتخاب اين عنوان از يكسو بيانگر اهميت حقايق تاريخ سياسي جهان است ، بدين معني كه فلسفه ي تولد سيستم حكومتي جمهوري ، اساسا  محو سلطنت و جايگزين كردن حكومتهاي مردمي بر مبناي عدالت و برابري و بر اساس راي مردم بود ، سيستمي كه هرگز محقق نشد ، از جمهوريهاي مدل غربي كه تنها منجر به انتقال فشار از غرب به مستعمرات و ساير نقاط جهان شد تا نوع سوسياليستي ِ آن كه با حذف تزاريسم آغاز و در چرخشي سيصدو شصت درجه اي به استالينيسم  رسيد و به خشن ترين حكومت قرن تبديل شد تا انواع  حكومتهاي نظامي و شبه نظامي كه اگرچه با شعارهاي آزاديخواهانه و با براندازي حكومتهاي استبدادي روي كار آمدند اما خيلي زود خود به ماشین های سركوب مبدل شدند مانند ليبي و كره شمالي، لذا ميتوان سروده هاي اين بخش را به منزله ي به چالش كشيدن واژه ي جعلي جمهوري تلقي كرد اما از زاويه ي ديگري هم ميتواند به گونه اي متفاوت آن را مورد بررسي قرار داد :

 

روزي كودكان / با جيب هاي پر از دمكراسي از مدرسه بر مي گردند / ط دسته دار جمهوري را تزريق ميكنند/به چشم ما/ص 35

 

"مدرسه" مهد فرهنگ و علم و دانش است و جيبهاي پر از دمكراسي در واقع اندوخته هاي فرهنگي و علمي ست لذا دمكراسي فقط ميتواند  از چنين فضا و چنين شرايطي منتچ گردد و با خلق اين بند ، شاعر به زيبايي عوامل تعيين كننده در زايش دمكراسي را نشان می دهد ،
واژه ی جمهوري از نظر ساختار فاقد حرف"ط" است و صفت دسته دار رمز ديگريست از اين سروده ، بدين معنا كه كودكان ما در پرتو فراگيري فرهنگ و دانش ، به دمكراسي دست پيدا خواهند كرد ، آنگاه ما را بدليل اهمال و مسامحه در رسيدن زودهنگام تر به دمکراسی ، مورد سرزنش قرار خواهند داد و در ادامه ميگويد :

 

ما كه زير پاي بادها نشسته ايم / تا تقويم بسوزانيم/ ص35

 

سريا خود ، هم نسلان و نسلهاي گذشته را به محاق ناكرده هاي خود ميكشاند و تقبيح ميكند كه جز تلف كردن عمر كاري نكرده اند و موجبات جا ماندن از غافله ي دمكراسي را فراهم نمودند.

 


پرندگان باد /به هر سو افتاده اند /ميان من و ما شمعي روشن كن/ ص36

 

دل شاعر پر است از بارقه هاي نويد و اميدي كه در جهان منتشر شده و شرط بلاغت را در روشن کردن شمعي ميداند ، 

 

 

ملكولهاي دمكراسي تبخير مي شوند/ به ضمائر مسموم و خانه هاي مفعولي/ ص36

 

 

سريا با تشبيه زيباي اجزاي دمكراسي به ملكولهاي آب ، يكي از زيبا ترين تشبيهات اين كتاب را رقم ميزند چرا كه تغيير شكل آب به بخار هم قابل رويت نيست هم در شرايط مساعد اين ملكولها مجددا به آب تبديل و ناگزير به بارش خواهند بود !

 

اما در دمكراسي 1  نگاه شاعر كمي رنگ افسردگي و بدبينانه بخود مي گيرد و با ترديد فرضيه هاي ديگري را مطرح مي كند :

 

صندلي ها جا عوض مي كنند / براي خطوط موازي/ ص 38

 

جا عوض كردن صندلي ها في الواقع  حكايت همان وقايعي ست كه در طول تاريخ بارها اتفاق افتاد ، استمرار شرايط قبل با شكلي نو ، کسی میرود و کس دیگری می آید بدون تغییر وضعیت .

 

اين جمهوري / حرفي از گيسوان تو كم دارد / ص42

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 5:47 بعد از ظهر |
گذر از سکانس های ممنوع
افسانه نجومی
گذر از سکانس های ممنوع
نگاهی به مجموعه شعر" از عصای شکسته ی نیچه  تا عصر مچاله ی لورکا " سروده ی ثریا داودی  حموله  
هر بار سخن از شعر زنان به میان می‌آید ، به گونه ای بحث درباره ی زبان زنانه نیز از لابه لای نوشتار خودش را به نمود می کشاند .گویی طرح مبحث اولی خود به خود متضمن بر جسته نمایی مبحث دوم ( زبان زنانه ) می‌شود تا جایی که به ناگزیر مرز میان آن دومی‌شکند، با یکی شدن هر دو مطلب ، پایه و بدنه ی  شعرها بر اساس نگاه و نگرشی یکنواخت شکل می‌گیرد ، ودر نهایت مخاطب، یکسان شمردن این هردو را در متن به عنوان ویژگی ساختاری می‌بیند و می‌‌پذیرد ، با این همه پل زدن از میان آن همه  پیچ و خم و دهلیز تنها برای رسیدن به جوهره ی شعر ، جسارتی ویژه می‌طلبد و نگاهی مملو از تامل . اتفاقی که در تک تک مونولوگ های این دفتر ( از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا ) به وضوح رخنمون می‌شود تا زبان –فرم – مضامین و ساختار شعر را عجین شده در زبانی زنانه نشان دهند .
تو می‌توانی
عشق را گوشه ای پارک کنی
و مانند مانکن زیبایی     مدام پوست بترکانی
رنگ حرف های نیچه هم که نباشی
این عشق لعنتی را
یک خط تیره هم کامل می‌کند                    ص   46
شعرهای داودی در این دفتر به سمت و سوی روایت گرایی ویژه ای میل می‌کند، عناصر روایی به شیوه ای واگرایانه در تعامل با وقایع تاریخی ، در پی یافتن ساختاری منسجم،حدود و ثغور خود را در متن یافته اند . گزاره هایی که سرانجام با تولید گونه ای گسست ، قطع و وصل های ناگهانی در تصاویر ، موفق به ترویج سپید خوانی و فاصله گذاری میان گزاره ها شده ، ظرفیت های بالقوه ی ویژه ای در متن را آفریده اند ،تا به یاری پاساژهای زبانی ، سرانجام بدل به تصاویری شوند  که شاعر با تکیه بر آن ها کلیت اندام واره ی شعرش را ساخته و پرداخته است.
پس گزاره ها با حرکت در مسیر بینامتن های متنوع خواهان آنند تا به انجام و سرانجام خود در نوشتار دست بیابند . بینا متن هایی که اگردر شعرها افتان و خیزان به عمد یا غیر عمد رها شده اند، تا دانسته های مخاطب را بیازمایند و با یاد آوری حوادث و اتفاقات و ترسیم اضلاع تاریخی / اجتماعی آن ها ، در ذهن مخاطب به تذکاری بدل شوند برای نمود هر چه بیشتر تناقضات جهان پیرامون.
 
اما آن چه سبب می شود تا شیوه ی نگاه و نگارش در شعر های داودی (در این دفتر)  سبک و سیاق ویژه بیابد ،تنیده شدن اضلاع واژه ها درمحورهم نشینی ست که در مساحتی وسیع همچنان که بار عاطفی نوشتار را به عهده گرفته اند، به مفاهیم و رویکردهای خاصی چه درمتن و چه در فرامتن بدل شده اند. به عبارت دیگر منطقی که فضاهای حسی/ اندیشگی شعرها را به حر کت درمی‌آورد، داستا نک هایی است که شاعر محور مونولوگ ایش را بر پایه ی آن ها پی ریزی نموده است . داستانک هایی که با متن عجین شده اند، اما نه ظرفیت داستان گویی را با خود دارند ونه از ساختار بالقوه ی روایتی منسجم بهر ه می‌برند . با این همه داودی به خوبی دریافته است که شعر امروز پارسی با نزدیک شدن به انواع شیوه های روایت و داستان گویی ، ضمن  دست یابی به لحن صمیمانه ،توانایی آن را یافته است تا از نزدیک  با مخاطبان اش ارتباط جدی تری  بیابد .پس با همین پیش فرض در پی آن است تا با جلو و عقب کشاندن حر کت وضعی  گزاره ها و تصاویر، منطق شعر ی اش را در سایه  ی چشم اندازی اما نه چندان  متفاوت  (در قالب داستانک )گسترش دهد .
وقتی برادرم پوتین جنگ پوشید
رنگ عشق از آسمان رفت
من و مادر بزرگ
برای اسب سفیدی گریه کردیم
که در بادها گم شده بود                    ص 50  
 نگارشی که شاعر در تک تک شعرهایش به کار گرفته است، متضمن نگاهی شاعرانه / زنانه است به حوادث و وقایعی که از دل تاریخ می تراود و در مسیر روزمره ی زندگی مان منتشر می‌شود . اگرچه همین  نگاه از کنار جنسیت و جسمیت رندانه گذشته است و می گذرد . گویی وقایع شعر از بطن حوادث تاریخی است که می‌بایست حدود و ثغورخودرا بیابند ، بنابراین شاعر با ورق زدن برگ های تاریخ ،لایه های مبهم و تاریک را از دل آن ها بیرون می‌کشد تا گذشته را جلو دیدگان ما به وضوح نشان دهد و طرح آینده ای را روبه رویمان بگشاید که همواره پیش روی ماست . 
هر شب
آهوی ساق بسته ای به خوابم می‍‌آید
آیا با دها تغییر نام داده اند ؟
حالا که سایه ها یکی شده اند
ماه را به پیشانی ام بگذار 
سنگی به سایه های کبود نخواهد ماند                           ص 41
خنده هایت
سیب آمرزش گناهان من است
شعری بر پلک های بسته بگذار
و دلم را به سرخی سیبی گره بزن                     ص 51
به واقع داودی کوشیده است تا با ادغام فضاهای غیر واقعی و بعضا سورئال با قصویتی که مدام با وقایع تاریخی می آمیزد ،مفاهیم شعرش را گسترش دهد ،پس خواهان آن است تا با یکی شدن تصاویر با اتفاقات روزمره، آحاد و عناصر شعرش در شرایط تاریخی / سیاسی جامعه ا ش استمرار بیابد . مضامین سیاسی / اجتماعی که حاصل دلمشغولی های شاعرانه است و در پی آن است تا همدلی مخاطب را در سایه ی ار تباطی صریح و شفاف به دست آورد، اگر چه گزاره ها ی ضد روایتی و واگرا در مساحتی وسیع مونولوگ ها را به خلجان دچار کرده اند ،اما هر گز از بار قصویت شعر ها نکاسته اند ، چنان که واژه هایی نظیر ماه / باد / شعر / شاعر /کلمه / پرنده/عشق، حضوری فعال در متن می پراکنند تا مبین قصویت نهفته در دل شعر ها باشند و چهره ی دانای کلی متن را بر تمامی گزاره ها  بتابانند .
عشق را می ترسانم
تا تصویرت را از تمام آیینه ها بردارد
چرا هیچ شاعری شبیه خودش نیست ؟!                 ص20
با این همه نمی توان از حضور واژه های نا متجانس نظیر مضارع / فاعل / فعل / مضاف الیه /ضمیر/افاعیل / مفعول فاعلات ........ که  گاه و بیگاه در مسیر شعر ها به تعمد رها شده اند وتنها نقش پر کردن وطویل نمائی جمله ها را در نوشتار به عهده گرفته اند چشم پوشید . هر چند همان واژه ها ی بعضا نا متجانس که ظاهر ی تزیینی را در متن به رخ می‌کشند در بسیاری از مواقع زمینه سازپیدایی مفاهیم وسیع تری در دل نوشتار شده اند .
لعنت به فعل های فلسفه
که هر چه بود
از عصای شکسته ی نیچه بود و
عصر مچاله ی لورکا            
نیچه می‌شوم
می‌نشینم روی ضمیر تو
با لهجه ی گوساله ی سامری                 ص 8
زبان ثریا اما زبانی ساده و بی پیرایه است و همچنانی که قبل تر هم به آن اشاره شد ،با توجه به قصویت نهفته در دل شعرها خواستار آن است تا صمیمانه همدلی مخاطب را در سایه ی ار تباطی صریح و شفاف به دست بیاورد .با این همه اما  شاعر همواره مخاطب اش را آگاه و هوشیار می‌خواهد ، مخاطبی سر از پا نشناخته که تمامی راههای نرفته را با شاعر بیاید و در این طی طریق لحظه ای اورا رها نکند ، سپیدی متن هارا با او بخواند وبدون این که بهراسد با او در سکانس های ممنوع پا بگذارد . پس دریچه ای از تاریخ را با لابیرنت های گوناگون و متضادش روبه روی او می گشاید .
جمهوری را سنجاق می‌کنم
به پیراهنت 
حالا هر رنگ نام دیگری دارد
بیا جنوب را برداریم
در انتهای شب پنهان شویم
پیراهنم پراز حروف نام پرنده ای است
که سیاه سرفه گرفته می‌خواهد
پرواز را در دیوار سیمانی پنهان کند .                           ص 37

 

 

 

ب:http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=21697

 

سريا داوودی ‌حموله:
زبان در شعر پست ‌مدرن‌ها ديوانه شده است
پست مدرنيسم فقط در ادبيات ما قابل مشاهده است

فرهنگي و هنري  26/10/1390  09:20:43
9010-17380-5 كد خبر
یک شاعر گفت: دست‌آورد پست‌ مدرنيسم، به جز آنارشيست زباني و فرمي، گريز مخاطب بوده است. 
 

ثريا داوودي ‌حموله در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان بيان كرد: نام پست ‌مدرن با نام انديشمنداني چون ميشل‌ فوكو، رولان بارت، ژاك دريدا و پل ريكور همراه است.

 

وي افزود: پست ‌مدرنيسم مركزيت و محوريت عالم را نقد مي‌كند و با بينش انتقادي و تكنيك‌هاي زيباشناختي رويكردهاي تازه‌اي را در ادبيات به وجود آورد. پست مدرنيسم فلسفه سلبي است نه ايجابي و با توليد انگاره‌هاي مختلف گسستگي، پيوستگي و جهش را نيز پشت سر گذاشت.

 

او، با اشاره به اين كه چالش بين مدرنيسم و پست ‌مدرن تجربياتي را در ساختار زبان به وجود آورده است، خاطرنشان كرد: رهيافت اين جريان هدف نيست بلكه پست ‌مدرن راه را نشان مي‌دهد و مقصد جاي ديگري است. از طرف ديگر، محوريت پست‌ مدرن به نوع زندگي اجتماعي بستگي دارد. اول بايد شرايط را فراهم كرد وگرنه وجود پست‌ مدرن در بعضي از محيط‌ها مثل بردن تلويزيون به روستاهاي بي‌برق است و اين يك تعارض آشكار است.

 

وي اظهار داشت:‌ در حال حاضر پست ‌مدرنيسم در عرصه اجتماعي چهره ندارد. فقط در ادبيات قابل مشاهده است؛ آن هم در كشور ما. پست مدرنيسم در حوزه فلسفه به سوالات سطحي جواب مي‌دهد و در اين رويكرد انتقادي از پست‌ مدرن مي‌توان گفت كه ما فقط خوانش صرف تئوري‌ها را از آن برداشت مي‌كنيم و در اين گسست و جهش عواملي براي پيوستگي با آن نداريم.

 

داوودي ‌حموله در ادامه گفت: پست مدرن وام‌دار ويژگي‌هاي زباني مدرنيسم است ولي با اين حال فلاسفه اعتقاد به عدم وجود معنا در متن را مطرح كردند و چندين دهه از اين مساله گذشته و نشان دادند كه همه چيز نسبي است و مطلق نيست و يك متن چند روايت دارد و انسجام متني بي‌معني است. هيچ قطعيتي نمي‌تواند در متن وجود داشته باشد. پس مولفه‌هايي نظير عدم قطعيت متن، تناقض، روايت و ضد روايت، نبود انسجام، تناقض‌گويي، سطحي‌گرايي، طنز، هجو و چند صدايي دغدغه شاعران اين نوع شعر است.

 

او خاطرنشان كرد: ‌بيش‌تر شاعران ايراني از مولفه‌هاي روايت، طنز، مطايبه و عدم قطعيت استفاده كرده‌اند. اين چند عنوان در كار آن‌ها بارزتر است كه روايت‌ها تركيبي از طنز و هجو دارد. به طور قاطع مي‌توان گفت كه همه چيز در پست مدرن شرط هيچ‌ چيز است.

 

او ادامه داد: شاخص‌هاي پست‌ مدرن در جامعه ما نتوانستند كاربردي داشته باشند و از نظر مفاهيم بين اقشار مختلف واكاوي نشده‌اند. ايراد قاطعي كه مي‌توان بر آن گرفت اين است كه آثار پست‌ مدرن در جامعه ما اين واقعيت بنيادي را نشان مي‌دهد كه به قول ماركس «هر آن‌ چه سخت و استوار است دود مي‌شود و به هوا مي‌رود».

 

اين شاعر توضيح داد: مرگ مولفي‌ها در شعر خود به تبيين تئوري‌ها دست زدند و به تحريم عشق و عقل پرداختند ولي نتوانستند تغييراتي را در قواعد بازي در متن به وجود آورند. در پديده "نيرنگ عقل" پست ‌مدرن خودي را نشان ندادند. پست ‌مدرن در ادبيات ما كاربردي است و ليكن در ادبيات ديگران يك حالت تخصصي است و ما زواياي ذهني، زباني و تجارب شهودي ديگران را تجربه مي‌كنيم.

 

داوودي ‌حموله گفت: اگر مقوله‌هاي هنري را در ديگر كشورها مقايسه كنيم مي‌بينيم كه در ديگر كشورها فيلسوف به چشم شاعران نگاه مي‌كند و پايه فلسفه را مي‌ريزد ولي در كشور ما شاعران به دست فيلسوفان مي‌نگرند و پايه شعرشان را مي‌ريزند. با اين تفاوت ديدگاهي نبايد انتظار داشته باشيم كه شعر ما در سطح جهاني بدرخشد.

 

او تاكيد كرد: ما ناگزير از جهاني شدن هستيم. پس بايد مقوله‌هاي جهاني شدن را تجربه كنيم و همگام با ذهن و زبان و دست‌آوردهاي فكري جهاني گام برداريم. اگر غير از اين باشد تا چند سال ديگر ما ساكنان بدوي سياره زمين خواهيم بود. به نظر من آينده شعر در دست فلاسفه است و شعر جامعه را نجات خواهد داد ولي زبان در شعر پست‌مدرن‌ها ديوانه شده است.

 به گزارش خبرنگار ايسنا از خوزستان ثريا داوودي‌حموله همچنين گفت كه دفتر شعر "سرنادهاي ميتراييك" خود را آماده چاپ دارد و قرار است هم‌زمان با نمايشگاه كتاب تهران منتشر شود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 5:48 بعد از ظهر |

 نگاه افشین شیخ زاده به "ازعصاي شكسته ي نيچه تا عصر مچاله ي لوركا" سروده ي سريا داودي حموله

تاریخ انتشار : پنج شنبه 7 مهر 1390


فكر كردن به شعر با دهان كاملا باز!
نگاهي به مجموعه شعر"ازعصاي شكسته ي نيچه تا عصر مچاله ي لوركا" سروده ي سريا داودي حموله
شعرموفق زنان خوزستان با نامهايي چون افسانه نجومي،شمسي پورمحمدي، ميترا سراني اصل،سريا داودي حموله وچند نام روشن ديگر در مطبوعات كشورشناخته شده است .در اين ميان داودي حموله با انتشار چند مجموعه شعر و داستان و ارايه ي مقالات فراوان،خود را به عنوان  نويسنده و شاعري پركار معرفي كرده است.داستان "جغله"ي او از كتاب "پدر ايل"كه در سال 1377 منتشرشده ،به مجموعه كتاب "داستانهاي محبوب من"با گزينش و نقد و بررسي علي اشرف درويشيان و رضا خندان(مهابادي) راه پيدا كرده است در كنار قصه هايي از عدنان غريفي،احمد محمود،سيدعلي صالحي و...و دولت آبادي و گلشيري و ... .
و اما  در مجموعه شعر "از عصاي شكسته ي نيچه..." شاعر، زبان و فرم ويژه ي خود را يافته است و ما با مجموعه اي كاملا يكدست روبرو هستيم.شاعر اين مجموعه به"ايجاز" اعتقاد فراوان دارد تا آنجا كه در پايان كتاب به شعر كوتاه مي رسد. شعرها در نهايت ايجاز سروده شده اند واز اطناب و درازگويي در اين مجموعه خبري نيست به ندرت مي توان كلمه يا سطري زايد را در اين شعرها يافت كه با حذف آن شعر آسيب نبيند.صنعت "تكرار"كه تاكيد بر يك مفهوم است گاه ممكن است مفيد واقع شود و گاه مضر. براي نمونه درشعري از اين دفتر، شاعر سطر « به دشنه اي در گور مي ماند شاعر» را سه بار در اول شعر و سه بار در پايان همان شعرو يك بار هم به عنوان نام شعر تكرار كرده است كه نشان تاكيد بيش از اندازه بر اين سطر است!و به شعر لطمه وارد كرده است صص 11و12 ؛ اما تكرار حرف سين در سطرهاي زير از همان شعر،توليد موسيقي مي كند و به آهنگ دروني شعر مي افزايد:
نه سايه هاي سنگ/يا سال هاي سيماني
تكرار كلمه ي "باد"در سطرهاي زير زوزه هاي پي در پي باد را به خواننده القا مي كند و به فضاي سوررئال شعر ياري مي رساند:
تسليم باد شده اي/باد/باد/باد    ص30
از كارهاي ديگر  شاعر در حيطه ي زبان ،استفاده از ضمه يا مصوت كوتاه«  ُ » به جاي « و»(واو عطف) است كه چندان جالب به نظر نمي رسد و نمي توان آن را به عنوان يك مشخصه ي شعري به حساب آورد؛ هر چند كه شاعران دهه ي پنجاه در صورت نوشتاري يا در خوانش شعر خودسعي در برجسته كردن « و» با تلفظ « اُ» در پايان سطر ها داشته اند:
من عاشق چشمان تاريك ماه امُ /دندان به هم فشرده ي لوركا     ص15
هيچ كلامي در دهان بادها نمي ماندُ/ماه به مذهبي گريخت    ص 17

كه به جاي ضمه بهتر است همان واو عطف نوشته شود و در صورت علاقه مندي آن را « اُ» خواند.
از ديگر كارهاي زباني شاعر نوشتن «ما» با «سه الف» پشت سر هم است:«مااا»كه نشان دهنده ي كشيده تر شدن صداي «آ» است در يك فرياد و رها كردن نفس حبس شده در سينه يا شايد ماغ كشيدن گاوي اسير است در درون ما كه مي خواهد آزادي از دست رفته ي خود را باز يابد!!:
مااا با يك حبه دموكراسي        زمستان را سر كرديم...
اما ماه مااا را جا گذاشت       صص 25و26و32
«پارادوكس » سياهي كلاغ وسپيدي چيزي ديگر نيز صنعتي است كه بارها در اين دفتر استفاده شده است:
و پليس دنبال آواز كلاغي ست/كه با سپيدي متن يكي شده است  ص45
هيچ شعري سپيدتر از كلاغ نيست    ص13

سريا داودي حموله دروازه ي شعرش را به روي همه ي لغات و اصطلاحات رايج امروز باز گذاشته است و هيچ كلمه اي را غير شاعرانه نمي داند و در بافتي منسجم همه ي كلمات كهنه و نو را پيوند مي دهد:
جهان بعد از سوسن ها از كجا آغاز مي شود؟/زمين زخمي/تقويم آغشته به ويروس
پلي فونيك مانده به انتهاي الفبا  ص22
شاعري با كلمات چهل واتي/فاعل قورت داده/كه دكمه ي عاشقي اش افتاد/پشت چراغ قرمز...  ص19
دو كلمه ي «كلاغ» و «نيچه»در اين كتاب بسامد بالايي دارند و بسيار تكرار شده اند:
از كلاغي كه آلزايمرگرفته/تا استعاره هاي كثيف   ص7
وكلاغي به چهره ام اضافه كند ص12
و تكرار كلاغ در صفحات 13و14و25و27و...تا آن جا است كه مي توان او را به شوخي شاعر كلاغ باز ناميدهمچنان كه خودش مي گويد:
اي شاعر كلاغ باز/از روياهاي من بيرون برو           ص66
كلمات نيچه را محاصره كرده اند                       ص21
من به نيچه شك مي كنم/به تو هرگز        ص46
        و نمونه هاي فراوان ديگر كه از ذكرآنها مي گذريم.
اين كتاب شاعري باسواد و فرهيخته را به ما معرفي مي كند كه سالها همنفس با واژگان شعرش زيسته،مطالعه كرده وبراي رسيدن به اين شعر عرقريزي روحي داشته است. شعر او شعر ساده اي نيست و گاه پيچيدگي هاي فلسفي دارد. از نامهاي فلاسفه اي كه در اشعار او آمده،نيز مي توان تعلق خاطر او را به فلسفه وعلوم جديد درك كرد.شاعر اين فرهيختگي را در بسياري از شعرها به رخ مي كشد وخوانده ها و دانسته هاي خود رابا درك شهودي و مكاشفه در لحظات شعر به خوبي در مي آميزد:
در دانلود عشق/بي قراري ها نام تازه گرفتند ص62   (دانش رايانه)
تنها عاشقان شطح ماه را مي دانند!  ص62 (ادبيات و عرفان)
مرگ مولف/افتاده به راه هاي بي شايد...
 از سپيدي متن كه مي گذري/سايه ها را فراموش كن  ص7(تئوري هاي ادبي)
عقربه ها در سكانس هاي ممنوع معلقند ص7  (سينما)
افلاطون به سايه هاي ما سنگ مي زند  ص9   (فلسفه)
جذر تو را مي گيرم/مي رسم به صفر  ص11 و عشق بر هر شعري بخش پذير است ص65  (رياضيات)
ويروس شاعري تكثير مي شود  ص13 و زرتشت بصل النخاع نيچه است ص59  (زيست شناسي)
شاعري با كلمات چهل واتي/فاعل قورت داده    ص19   (فيزيك و ادبيات)
يك قاچ آفريقا ببري/رنگ سپيدي بزني/وصل كني به اروپاي مركزي ص46  (جغرافيا)

دموكراسي را به حركت وضعي دعوت كن   ص40   (جغرافيا و علوم سياسي)
شعرهاي اين مجموعه داراي فرم و زبان سالم اند و شاعر از زبان معيار عدول نمي كند و از بازي هاي زباني براهني وار پرهيز مي كند كه اين خود باعث افزايش مخاطبان شعرش خواهد بود.
لحن منحصر به فردي كه بر اين مجموعه حاكم است،نويدبخش فرداهاي بهتر اين شاعر است.زبان و لهجه و لحن اين شعرها خاص خود اوست جز اينكه تصاوير پراكنده و از آسمان و ريسمان ارجاعات بيروني دادن و تكثرگرايي براي خلق يك كليت واحد به نام شعر مرا به ياد كارهاي اخير بهزاد خواجات مي اندازد.حموله به دنبال تغييراست حتا نام خود را از ثريا به سريا تغيير مي دهد تا فارسي تر شود و معناي تازه اي را ارايه دهد.او دست به كشف دوباره ي اشيا و كلمات مي زند.شاعر، بختياري است ودلبستگي اوبه اين ايل و قوم در داستان ها و شعرهايش به چشم مي خورد واين البته نشان از صداقت و صميميت او با خود و جامعه است و هر شاعر اصيل و واقعي بايد محيط اطراف و دغدغه هايش را در كار خود تصوير كند.همچنان كه نيما ازدريا و ساحل،جنگل،شب پا،تيرنگ،اوجاو...ومنوچهر آتشي از گرگ،نخل هاي سوخته،اسب،جاشو وتنگه ي ديزاشكن و شب بوهاي تنگستان مي گويد؛ طبيعي است كه سريا هم براي شاعر گرمسيري مريد ميرقائد شعري بگويد يا براي قوم بختياري - حماسه آفرينان مشروطه- بسرايد و بگويد:« ما به دست دموكراسي تفنگ داديم.» يا« من هذيان سال هاي مشروطه را گرفته ام» يا «از اسب هاي مشروطه عاشق تر شده ام» و ما را به ياد حياتقلي فرخ منش همتباري ديگر بيندازد كه« اسب بوي مشروطه مي دهد».عناصر و واژه هاي بومي خوزستان و سرزمين بختياري مانند اسب،تفنگ،پرنده،درخت،بادام تلخ،ماده گاو پير،سياه سرفه كه بيماري فراگير سالهاي دور در سرزمين بختياري بوده؛ آن قدر در لايه هاي شعر تنيده و پنهان شده است كه كشوري بلكه جهاني جلوه مي كنند.شعرها ي اين دفتر پر انرژي اند و اين قابليت را دارند كه در ذهن مخاطب ادامه يابند.در اين كتاب لحظه هاي ناب شاعرانه و پاره هاي تفكر برانگيز بسيار است:
ارثيه ي مادربزرگ ابري بود/كه به اندازه ي چتر ما مي باريد/او با لهجه ي بادها آشنا بود   ص53
اي شعر اي وطن من/مواظب سايه ام باش/همه شاعر شده اندٌ/كلاغ ها دنبال نام تازه مي گردند!    ص57

در اين مجموعه طنز نيز حضوري پررنگ دارد به ويژه در شعرهاي كوتاه:
شاعري با كلمات چهل واتي/فاعل قورت داده/كه دكمه ي عاشقي اش افتاد/پشت چراغ قرمز/چراغ هاي زمين را پنچر كرد/وپزشك قانوني/علت فوتش شعر اعلام كرد     ص19
تنها/ شباهت ما به زمين/ توت فرنگي ها هستند !    ص67
ترجيح مي دهم/ به شعر فكر كنم/ با دهان كاملا باز!      ص65
نيچه شاعرتر از آن است/كه بر واژه ها چسب زخم بزند    ص58

در پايان با آرزوي سلامت و پيروزي براي شاعر،بد نيست ما هم بنشينيم و  با دهان باز به شعر فكر كنيم.

http://yanoos.net/blogs/view/post/?blog=naghd&postid=1265

انتشار در یانوس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه هشتم آبان 1390 و ساعت 10:31 قبل از ظهر |

 

لوح

 

تاریخ

خروس پیری ست

نه صبح گنجشک را نعل کرد ُ

نه عصر کلاغ را

 

کاش بادهای سرکوی تو

به خواب ما بیایند

کفش های ما هیچ مقصدی ندارند!

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه بیست و سوم مهر 1390 و ساعت 5:2 بعد از ظهر |
 نقد نوشته های احمد بیگدلی و احمد رضا غفاری در مورد عصای شکسته نیچه تا عصر مچاله لورکا

 

الف:

شاعری که شبیه هیچ کس نیست(احمد رضا غفاری)

عصای شکسته نیچه تا عصر مچاله لورکا:سریا داودی حموله

این نوشته نقد نیست ،بازخوانی هم نیست ،همخوانی با دفتر شعرش است که خواننده را به خواندن و خواننده شدن فرا می خو اند،خواننده رامور مور می کند ،ارتعاشی در جانش می اندازد ،ارتعاشی که شاید تا سال ها بعد در روح و جسم او بماند ،آنگونه که خواننده مجبور است دوباره دیدن را تجربه کند،بیاموزد و از این رهگذر جهان رابه گونه ای دیگر دریابد،جهانی دیگر با خانه ها و دهلیزها ،با کوچه ها و خیابان ها و میدان ها ،جنگل ها و رودها ،کوه ها و دشت ها و پرندگان و حیواناتی که در اقلیم شعر زاده می شوند ،آدم ها یی که خود را از این  اقلیم تارانده اند ،آدم هایی که به هجرتی دردناک تن داده اند و حاصل این دوری ،گمگشتگی است و تلاش شاعر و جهانی که در شعر شکل می گیرد این است تاهر چه بیشتراین گمگشتگی رابرجسته تر کند .زیبایی شناسی شعر در همین نکته نهفته است ،اگر تامل و تحملی در کار باشد ،پرسشگری شعر همین جاست! ،اگر جان جوینده ای هنوز مانده باشد ،و شعر خانم داودی پرسش های سلسله واری است که مدام پرسیده می شود ،و جست و جوی پاسخ ،تعلیقی جانسوز است از آنچه بر ما می گذرد ،برشعر ما،برتاریخ ما که خود را باز تولید می کند و یا اگر از مرحله باز تولید فراروی می کند به جای نوآوری مسخ می شود ،مشروطه خوانی ها-من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام-بیانگر ایستایی تاریخ ماست ،تاریخی که در پس پشت دهان دره ای عمیق خود را به خواب زده است ،تاریخی که حرف دیروز و هنوزش یکی است و شوربختانه آن حرف و آن نیاز محقق نمی شود و ناگزیر آنچه را که سد سال پیش فریاد می زدیم ،امروز نیز فریاد می زنیم و مانند حرفی جدا شده از تاریخ /در صدای کلاغ ها بلعیده می شویم ،تاریخی که آلوده زخم شمشیر است ...

و در "طه دسته دار جمهوری"این نیاز سوزان در طنزی تلخ خود رانشان می دهد ،شاعر با ایجاد استعاره هایی تازه ،مفاهیم جمهوری و دموکراسی را به یک بازی فرا می خواند و دراین بازی نشان می دهد که ما به عنوان یک ملت چقدر با این مفاهیم بازی کرده ایم و چون هیچ گاه این مفاهیم را جدی نگرفته ایم ،شاید به همین دلیل هم نتوانسته ایم آنهارا سلولی کنیم تا وارد لایه های عمیق فرهنگی مان شوند،

روزی کودکان/با جیب های پر از دموکراسی /از مدرسه بر می گردند...آنگونه که ما برگشتیم از لابه لای کتاب ها و مجله ها،از محافل روشنفکری و شب نشینی های شاعرانه ...وقتی هنوز هم/افعال مجهول در آستین داریم و نمی دانیم با آنها چه باید کرد وقتی می شود جمهوری را به پیراهن سنجاق کرد .

شاعر دراین دفتر معما طرح نمی کند ،بلکه با جادوی کلمات سعی کرده است جهان را شفاف تر نشان دهد و این شفافیت به گونه ای است که با سر به آن برخورد می کنیم ...

به نظر می رسد شاعر با چاپ چهارمین دفتر شعرش،می داند چه می کند و چه می خواهد ،چشم اندازه شعرش را می شناسد و به تعبیری دیگر به تقدیر ناگذیر خویش –به عنوان شاعر –آگاهی دارد ،در شعر های خانم داودی "زبان شعر آگاهانه آفریده می شود تا ادراک را از خودکاری آزاد کند ،بینش زبان شاعرانه بیانگر قصد آفریننده آن است ،بینشی که مصنوعا ساخته شده تا ادراک روی آن توقف کند و به حداکثر قدرت و مدت خود برسد ."(1)در آثار قبلی شاعرو دفتر شعری که به آن خواهیم پرداخت ،یک جریان فکری که با حرکت شعر توسعه می یابد ،دیده می شود ،به نوعی که می توان گفت او شعرش را می اندیشد ،بدون آن که شعرش را از خود انگیختگی شاعرانه تهی سازد ،بدون این که به دامان شعار فرورود ،به عبارتی می توان گفت خود انگیختگی شاعرانه و تفکر در شعرهای او تفکیک ناپذیرند ،شاعر شعرش را می اندیشد و ناگزیر شعرش رویکردی فلسفی و نقادانه به خودمی گیرد ،شعرش مدام در حال جدال است ،آن سوی این جدال می تواند تمام گذران هستی ما باشد ،تاریخ ،شعر ،شاعر ،من ،تو و همه ی عناصری که ما را به عنوان ملتی می سازد .

شاعردراین مجموعه همپیوست و ارگانیک تابع لحظه های گذارنیست و منتظر الهه ی شعر نمی نشیند،بلکه به مدد اندیشه فضایی را می کندتا دلخواسته در آن به گشت و گذار بپردازد و آنچه را که می خواهد دستچین کند،آنچه را که در نهایت شعر می شود تا من و تو با شعر و شعر به گفت و گو بنشینیم تا به گفت و گوی کلمات گوش کنیم تاخود با درون شعر همراه شویم وبا جریان شعر حرکت کنیم .گفتم شعر او حاصل اندیشه ای شاعران است ،اندیشه ای که فضاهای شعری اش را می سازد و همین سیر اندیشه در شعر باعث شده است تاشعرهای او تبدیل به شعری پروژه ای شوند .دراین

گونه شعر کلیتی در چشم انداز شاعر وجود دارد ،شاعر به آنها می اندیشد ،با آنها همدلی می کند،به جدال برمی خیزد و به جای آن که زبان بازی کند ،ذهن و زبانش را برهم منطبق می کند و با ا ین شگرد نوعی پیراستگی و بلاغت به کلامش می بخشد ،نوعی همریختی اجتناب ناپذیر به گونه ای که می توان تمام شعرهایش را به عنوان یک کلیت و یک جهان خود ویژه در نظر گرفت ،در دفتر شعر سریا داودی با خورجینی پر و پیمان روبرو نیستیم با سبدی دست چین شده روبه رو می شویم و همین امضای شاعر است آن هم در زمانه ای که ویروس شاعری تکثیر می شود و این ویروس شعر را مبتلا به یک اپیدمی فراگیر کرده است ،درست در همین زمان شاعر با شعرش از یونیفرمه شدن تن می زند،خود را از ویروس شعر و شاعری دور می کند . تابع هیچ جریانی نیست و سعی می کند خودش باشد ،آن مخاطب پنهان در خودش را کشف کند ،مخاطبی که او را از شبیه روبات های شاعر نمی خواهد و همین خصلت که کمتر در شعر شاعران دیگر دیده می شود نوعی نظم و قانون مندی را بر شعرهای خانم داودی تحمیل می کند واز این منظر شعر او تداوم شعر مدرن امروز ماست ،شعری که وقتی وارد لایه های زبانی اش می شویم نوعی فراروی از فرم های مالوف در آن دیده می شود که این فراروی می توان شعرش را به گونه ای پست مدرن –والبته نه از نوع پست مدرن متداول وطنی –جلوه دهد که شاید درفرصتی دیگر بتوان به آن پرداخت .

ای دفتر به 5بخش تقسیم شده است که هر کدام از این بخش ها دارای یک پیکر بندی و سیر اندبشه ی خاص هستنددر بخش نخست (از عصای شکسته نیچه تا عصر مچاله لورکا)علاوه برعنوان ها در تمام بندها  با واژگان  شعر و شاعر روبه رو می شویم ،طرف جدال آن سوی شعر ،چیزی جزء شعر نیست و شاعر توانسته است با ترکیب واژگان و استعاره های تازه این جدال را به سرانجام برساند.

شاعران پا کوتاه ،شعری کوتاه که تابوت ما را را به مرگ مولف می رساند،شهری که شاعرانش شبیه ما نیستند و شاعراین که به بهشت نمی روند،جایی که ویروس تکثیر می شود...و تعابیر مختلف دیگرکه همه به شعر و شاعر ارجاع داده می شود،در واقع خانم داودی با زبانی تند و طنز گونه قداست را از دوش شعر و شاعر بر می دارد تا هر خزعبلاتی به نام شعر به خورد مخاطب نرود این جا دیگر شاعر نه خداست و نه خدای گونه پای برزمین می گذارد ،شاعر با دوپای کوتاه در روی زمین راه می رود ،می تواند اشتباه کند ،می تواند سربرآستان هر قدرتی بیالاید و یا نه !می تواند خودخواسته پای به هیچ مدینه فاضله ای نگذارد ...

شاعر با این روش بارسنتی دیرسالی را که بردوش شعر سنگینی می کند،برمی دارد و شعرش را تبدیل به اعتراضی بزرگ می کند ،اما نه آنگونه که ازبار شعری اثر بکاهد بلکه با تمهیداتی اندیشمندانه زبان شعرش راغنی میکند واز این رهگذر بافت کلامی اش تبدیل به استعاره ای بزرگ می شود ،استعاره ای که خواننده را می خواند،خواننده را مجبور به خواندن می  کند ...

بخش های بعدی کتاب ،من(من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام  )-(طه دسته دار جمهوری ) ،(مادر بزرگ در پیراهن نیچه )و (من با هر دو دست شعر می نویسم )با توجه به اشاراتی که به آنها شد ،تابع همان روح کلی حاکم برشعرهای خانم داودی هستند،نوعی نگاه و اندیشه فضای این شعرها را می سازد ،آنها را توسعه می دهد و در نهایت خود را به عنوان یک کلیت همساز نشان می دهند...

و اما آخرین نکته –به عنوان هشدار-در مورد شاعراین که شعرشان حاصل باز اندیشی است یا به تعبیری دیگر،شعرشان رویکردی نقادانه و فلسفی دارد ،شعر این شاعران به آسانی می تواند به سمت شعار زدگی برود که اگر چنین شود،شاعر آنچه را که می تواند در قالب نقد و با زبان نثر بیان کند. از طریق شعرش به بیان در می آورد و شعر جولانگاهی برای جدل با موضوعات روزمره می شود و خوشبختانه خانم داودی تا پایان این دفتر توانسته است با ظرافت و زیرکی شعرش را از این آفت دور نگه دارد ،با این همه ما به انتظار کارهای تازه تر شاعر می نشینیم با این امید که راهی را که آغاز کرده است هر چه زیباتر به فرداهای دور ودیر برساند.

چنین باد

احمد رضا غفاری –اصفهان 1390

1-نظریه ادبیات ،تزوتان تودوروف ،مترجم ،عاطفه طاهایی ،نشر اختران -1385،تهران

 

 

ب: برای ثریا و تمام (4)

 در این امرداد گرم که آسمان را این طور آبیِ کمرنگ کرده است و هیچ لکه ابری در آن دیده نمی شود، چه می توانم کرد وقتی لایة نازکی از هوای خنک نیست که مرا یاد پاییز بیاندازد. این حقیقت دارد: من آدم باران ام، نه حتی برف که، سرانگشتانم را کرخت می کند. با این حسِ ناشناخته در هم ریختگی؛ « از عصای شکستة نیچه تا عصر مچالة لورکا»ی ترا می خوانم:

نیچه می شوم/می نشینم روی ضمیر تو/با لهجة گوسالة سامری/تو را/با نام تو می خوانم...

و فکر می کنم چقدر خوب است آدم قالب هایی را که می شناسد بهم بریزد و معماری تازه ای در شعر بنا کند و نه آنقدر که به نظر بیاید؛ فقط بهم ریختن را بلدیم. تنها یک صندلی از تو دور بودم/ قرار بود از شعر. آسمانی بسازم/ برای کودکان دنیا شمع روشن کنم/ از ترس ابرهای بد زبان/ به پای بادها پیچیدم/ مانند شاعران دهه چهل/ خود را محاصره می کنم..../

مگر نه این که نوشتن برای من هم در اواخر دهه چهل به دنیا آمد و نخستین داستانم را در همان زمان چاپ کردم؟ اما اگر راستش را بخواهی سال 81 بود که دیدم پروانة من از پیله اش بیرون آمده. برای همین است که شعرهای ترا با «احساس» ام، درک می کنم. تو هم شاعر ضمیر پنهانی: در شعرهای تو می مانم/در حرفی به شکل خودم/ شاید یکی از همین لی لی های بی حواس/ سایه را مهر کند. گاهی سروده های این سریا، یا صریا، یا همان ثریا داوودی حموله مرا می ترساند: شاعری با کلمات چهل واتی/ فاعل قورت داده/ که دگمة عاشقی اش افتاده/ پشت چراغ قرمز/ چرخ های زمین را پنجر کرد/ و پزشکی قانونی/ علت فوتش را شعر اعلام کرد.

این ترس ذاتی «شاعرانه گی» در اغلب سروده های تو هست: مااا مانند حرف جدا شده از تاریخ/ در صدای کلاغ ها بلعیده می شویم.

یا: از اشب های سپید/ غباری برنخاست/ سرانگشتان بادحنایی ست/ یا ماه از سیم های خاردار گذشته. این ترس گاهی چنان خوشایند است و چنان به دل می نشیند که بی اختیار خواب های صمیمی و ناب دوران کودکی مان را به یادمان می آورد: مادربزرگ از آیینه می گریزد/ از سایه های جا مانده/ از خودم/ دعا می کند/ مرگ را ببرند/ گوانتانامو چال می کنند.

من، نه گریز آینه ها را در خواب های کودکی ام به یاد می آورم و نه مادر بزرگم را، که در آغاز کودکی ام مُرد. تنها ننه جانم به یادم است که هر وقت از سفر مشهد باز می گشت، برایمان اسباب بازی های حلبی می آورد. قوز داشت از بس گریه کرده بود بر جوانمرگی برادرش. وقتی پای صحبت ترس ذاتی «شاعرانه گی» نباشد، در شعرهای تو «اندوه» بیداد می کند:

عشق را در پلک نابینایی پنهان کردیم/

در خواب های زمین پراکنده شدیم/

نام های پرندگان را با هم عوض کردیم/

دست بند زدیم/

به سایه های باد/

ماه سر به رویاهایی دارد/

که کنارسایه هامان تنهاییم

یا: وقتی برادرم پوتین جنگ را پوشید/ رنگ عشق از آسمان رفت/ من و مادر بزرگ/ برای اسب سفیدی گریه کردیم/ که در باد گم شده بود/ کودکان در سایه های دیوارهای پر جریمه مردند/ و بنفشه های کوهی/ بوی کافور گرفتند/ آن قدر تاریک ماندیم/ که فعل هیچ پرنده ای بیدارمان نکرد.

عجیب نیست که در تمام شاهنامه «اندوه»، حکم آخر را می خواند. یا همین نظامی گنجوی که بارها خطر از بیخ گوشش رَد شده است. زیرا «نخستین کسی که شعر گفت؛ آدم بود. و سبب آن بود که قابیل مشئوم، هابیل مظلوم را بکشت و آدم در سوگ فرزند شعر گفت» این تکة «بیداد» را کجا خوانده ام؟ یادم نمی آید. اما این را یادم هست که هر وقت می خواهم داستانی بنویسم باید شعر بخوانم و به موسیقی گوش بدهم. زیرا اندوه با من، رفیق گرمابه و گلستان است. با تو هم هست: ما نتوانستیم ثابت کنیم/ روی دست عشق راه می رویم.

با این همه اگر شوریدگیِ عشق در شعرهای تو نباشد، این کتاب، بسیاری چیزها کم دارد. اما هست. شر و شور عشق هست. نمی شود از آنها به سادگی گذشت:

ماه نمی داند/من و تو/در شعرهای هم شکسته ایم...

اما نقطه ضعف هایی هم هست که من نه با دید یک منتقد شعر شناس [که اصلاً نیستم)، بلکه با همین بضاعف اندکی که دارم به بعضی از آنها اشاره می کنم و بیشتر آنهایی که در دو مجموعه قبلی تو هم بود و شاید از این بابت باشد که در پاره ای از لحظات شعری تو، مزاحم می شوند. باید و بالاخره در سروده های بعد، از شر مزاحمت شان خلاص بشوی. واژه های «فلسفه»، «فعل و فاعل»، «نام» و «افاعیل» این ها وقتی تکرار می شوند، آن هستیِ ذاتیِ شعر را که «گفته» می شود، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، مخدوش می کنند. در دفتر اول، اینطور نبود، جنس شان با جنسِ شعرهایت جور بود، اما در این دفتر «دفتر سوم»بلحاظ ساختار محکم و زبانی که بر آن تسلط پیدا کرده ای و مضامین خاصی که در آن هست، غباری اند که بر آینه می نشینند. باید دستمال نمدار برداری و برای چاپ بعد، پاکشان کنی.

آن ویرانگری و معماریِ نو که درآغاز نوشتم، یادت هست؟ در اینجا خودش را آنطور که هست و باید باشد، نشان می دهد تا ساحت اندیشه پنهان شده در بافت کلمات را بروز بدهد: جمهوری را سنجاق می کنم/ به پیراهنت/ حالا پر رنگ نام دیگری دارد/ بیا جنوب را برداریم/ در انتهای شب پنهان شویم

در همین سروده (جمهوری3) سطر: «پیراهنم پر از حروف نام پرنده ای است» یاد آور همان مزاحمت هاست که تنها در این دفتر اتفاق می افتد، حال آنکه اصل شعر، معماری تازه ای دارد که در بسیاری از سروده هایت موفق است... و البته در این دفتر، «باد»، تشخص خودش را پیدا کرده است؛ تشخصی به یاد ماندنی.

 

وقتی ورق می زنم و نگاه می کنم، می بینم باید بسیار بیشتر از این می نوشتم. اما گمان کنم «حوصله» این روزها، کالای نایاب زمانه ماست. و این آخرین وضعیت من: جوشش شعر مثل بغض در گلوی شاعراست که اگر نگوید (نگرید) خفقان می گیرد. بعضی از شعرهایت مثل سروده 14 صفحه63، سطر آخرش اصافی است. باید کمی از این حال گریستن را برای من بگذار تا در شعر ترسیم شوم.

و این هم پایان نامه ای برای این نامه:

ارثیه مادر بزرگ، ابری بود/

که به اندازة چتر ما می بارید/

او با لهجة بادها آشنا بود/

از عصیان هیچ دیواری نمی ترسید/

با حرفی کمتر از فارنهایت/

پیراهن بادها را سیاه کرد.

احمد بیگدلی 31/امرداد/90 یزدانشهر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه نهم شهریور 1390 و ساعت 11:42 بعد از ظهر |

الف "خوانشِ از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا... 

******مرگ مولف اتفاق نمی افتد*****حمیدرضا اکبری شروه 

نیچه می شوم/می نشینم روی ضمیر تو/بالهجه گوساله سامری/تورا/به نام تو می خوانم

 

این کتاب  شامل  پنج مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا،من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام،طه دسته دار جمهوری،مادر بزرگ در پیراهن افلاطون و من با هر دو دستم شعر می نویسماست.

مجموعه  شعر را که می خوانید متوجه می شوید که معنا  در این شعر ها ،حاصل کنش وواکنش معنا شناسی و بافت است، البته در خوانش شعر ها به بافت زبانی درونی که الگویی زبانی در  درون متن ،ساخته  است را در بر می گیردبعلاوه  نوعی بافت غیر زبانی بیرونی که برایند ایده ها و تجربه های خارج از متن می باشد ،.روبرو می شویم:

-دشنه ای نشانی تو را می پرسد/روزی چند حرف/از این چراغ کم می شود ؟/تنها عاشقان شطح ماه  را می دانند ! ص ۶۲

سریا داوودی در شعر هایش می کوشد تا با بازنمایی هرمنوتیک پیوند میان خود ومخاطب را نظامی فهم پذیر کند و با بازگویی تاریخ این جمله از هایدگر را دو باره به یادمان می آورد که :

تاریخ امری نیست که فقط در گذشته واقع شده باشد بلکه موجودیتی زنده و پویا در زمان حال هم هست ..

خانم حموله در شعر هایش که مربوط به بخش من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام می باشد نگاهی تاریخ محور دارد .بقول گادامر موجودیت انسان نیز متاثر از تاریخ است .انسان نمی تواند در دریافت های خود ، صبغه تاریخی را از خویش دور کند .

-به دو دلیل تاریخ را پارو می کشم/تا هیچ اثری از دشمن نباشد/و جهان به شکل تو بر گردد ص ۲۹

در خوانش کتاب نکته دیگری که ذهن مرا به خود جلب کرد وجه غالبی بود که بر مبنای آن می توان به دستاوردها یی رسید که همانا عنصر کانونی اثر هنری تعریف شده است لذا دیگر عناصر را زیر فرمان خود دارد و آنان را تعین می بخشد و دگرگون می سازد و وجه یکپارچگی ساختار را تضمین می کند . یاکوبسن در خصوص وجه غالب در شعر می گوید :

شعر خود دستگاهی از ارزش است و همانند دیگر دستگاه های ارزشی دارای نظام سلسله مراتبی خود ویژه ارزشهای فرادست و فرو دست ویک ارزش سرکرده ، یعنی همان وجه غالب است که بدون آن در چارچوب دوران ادبی و گرایش هنری معین ادراک نمی شود و چونان شعر ارزیابی نمی شود .اکنون در این مجموعه وجهه غالب همان آشنایی زدایی مفهومی در سطح محتوا می باشد . هرچند که فرم شعر ها به گونه ای است که محتوای شعر را نیز شامل می شود و ابعاد فلسفی کا ررا نیز برایمان مشهود می نمایاند .

 -تو فکر می کنی/من برای کلمات چشم بند خریده ام ؟/نیمه ی دیگر افعال را/به من بدهید/تا به مصرعی جهان را رو شن کنم ! ص ۵۹

 

و یا :

 

-زرتشت بصل النخاع نیچه است/یعنی واژ ه ها/در فنجان تو حل می شود/مانند عشقی مین گذاری ! ص ۵۹

 

و یا :

 

-تو شاعری      من شعر/تو فکر می کنی      پس من هستم/ولی زیر خواب های دکارت را/امضاء نمی کنم ! ص  ۶۰

 

مولفه دیگری که شاعر، ان را در شعر ها یش  زنده نگاه داشته است همانا زنده بودن مولف است .ودر متن شعر ها همین را بازگو می نماید که شعر زنده است پس مولف نیز زنده می ماند .و بارد  موضوع مرگ مولف و نهلیست فلسفی ، به معتقدین این دو موضوع دهن کجی می کند .

 

-مرگ مولف//افتاد به را های بی شاید/پس حرف از کدام پرنده گرفته/این ماه آواز خوان ؟/از سپیدی متن که می گذری/سایه ها را فراموش کن/سکوت باد ها خاکستری ست … ص ۷

 

از عصای شکسته نیچه تا عصر مچاله ی لورکا  نگاهی روایتی به اجتماع نیز دارد تا انجا که شاعر ارزوی خودش را روایت میکند که روزی کودکان از مدرسه با جیب هایی پر از دموکراسی به خانه باز  گردند .

 

-طه دسته دار جمهوری را تزریق می کنند/به چشم ما/ما ه زیر پای باد ها نشسته ایم/تا تقویم بسو زانیم ص ۳۵ 

ودر آخر انچه این مجموعه را خواندنی تر می کند .نوستالوژی حاکم بر این مجموعه می باشد که شاعر تصویر گرا با نگاهی مدرن لحظه هایی را شکار و بازگو می کند

-پشت هر کلمه ای    حادثه ای پنهان است/ماه را کوک کن/به هرچه دست می زنم/شعر می شود ! ص ۶۱

 

........................................................

 

 

 

 ........................................................

...............................................

 

تحلیلی بر مجموعه  شعر  ...از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا (سریا داودی حموله)

*همیشه یک نفر در کمین دشنه نشسته است!*

بی شک اگر شعر نبود زبان  پژمرده می شد، شعر باعث پایداری زبان ملت هاست.و ادبیات دنیای فکری جامعه را بیشتر  انعکاس می دهد؛تحولات شعر  منشاء تحولات اجتماعی  و تنها شعر جامعه را نجات خواهد داد.

اگر فردوسی شاهنامه را نمی سرود، زبان فارسی دچار اختلال می شد.که شعر دیروز برای گوش بود وشعر  امروز برای چشم و گوش است! و حواس بیشتری را در برمی گیرد.

 نوشتن در مورد سریا داودی  نقاد و کسی که با هر دو دستش شعر می نویسد؛ کمی با ترس و لرز همراه است و شاید در برابر  قضاوت جامع و انتقادهای روشمند شاعر نوعی کج سلیقگی است.با این حال ادبیات مانند دریای مواجی  در حال تحول است وهر مخاطبی در هر خوانشی  تعریف خود را  دارد.که  هدف  سیر اندیشه شاعر است.زیرا خواننده با خواندن هر شعری دوباره متولد می شود.

با خواندن  مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا... می توان ادعا کرد که شعر هنوز اهمیت دارد...این کتاب  شامل  پنج مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا،من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام،طه دسته دار جمهوری،مادر بزرگ در پیراهن افلاطون و من با هر دو دستم شعر می نویسم... زمان سرایی های سریا قابل تامل و به آنچه می نویسد ایمان دارد ؛کتاب در سه حوزه ی تاریخی ، اجتماعی و انتقادی قابل بررسی است.

 بر خلاف کتاب های  «افلیا تو نیستی با گیسوان حرف می زنم» «آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود» و «نان و نمک میان گیسوان تهمینه» از جز گویی های  نوستالژیک سرا فاصله گرفته است ؛در این  مجموعه زبان در پرداخت به واقعیت های  اجتماعی و ملموس  نمود عینی تری دارد. گرچه ذهنیت دیروز سریا  قابل مرزبندی با  مجموعه ی جدیدش نیست، اما از لحاظ ساختار اندیشه  همان چالش های ذهنی را دارد. که این مجموعه  نسبت به شعرهای بلندش بالندگی  زبان و بیان خاص را داراست؛ ماهیت معنایی  شعرش با همان معیار تفکر انتقادی است.سریا شاعری است که با زبان می اندیشد.

در کل دغدغه های انسانی و جذابیت های  تجربه گرایانه در ساختار انعطاف پذیری  قابل تامل است .نحوه شکل گیری این تقابل ها و ترکیب ها بستگی ظرفیت زبان و ساختار بنیانی و  ابزارهای بیانی دارد. سریا یک رئالیست گرای انتقادی است :

*در کدام ضلع تقویم مانده ای؟/این کلاغ/آن قدر سپید است/که ماه را از چهره انداخته/برگرد دنیا را از شاعران پاک کنیم/صرف شویم/در خواب های بنفشه/عاشق تر از سنگی/که سر به کوه می کوبد صفحه14

شعرها ریتم مخصوصی دارند وپارادوکس های خاصی را بازتاب می دهند که موسیقی زبان با طغیان ریشه دار همیشگی در کارهایش  مشاهده می شود. از زاویه  نگرشی  و  فعل و انفعالات زبانی سریا  قواعد و اصول خود را داراست ؛ شعرش تلفیقی از لیریک و رمانتیک و قابلیت های ذاتی تصویری در شاخصه های زیبا شناختی و درحوزه ی زبان مفهومی  است.زبان شعری با کمپوزیسیون محتوایی  و موضوعیتی با معناهای دور و نزدیک که به ذهن متبادر می شود. و اشارات تاریخی و وقایع حاصله در ساختار روایی ریشه در آفرینه های تصویری دارد. تصویرگرایی  درگزاره ی طه دسته دار جمهوری... قابل تاویل است:

*دموکراسی بادام تلخی ست/یا بادها/به بادهای دیگر تسلیم می شوند/یا صندلی ها جا عوض می کنند صفحه38

گاهی در بعضی شعرها محتوا به سمت بافت ارجاعی می رود که از  دستاوردهای تفکر برانگیز ادبیات مدرنیسم است. با مضمون سازی  هایی که  تصویر روشنی از برهه های  اجتماعی مشروطه  است وبا شعری که ذهن خواننده را به چالش میکشاند. که در ساحت و  نوزایی شعر  باعث عرف ستیزی وعادت زدایی می شود.

شاعر در مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا رویکرد خلاقانه ای به معنا و مفاهیم تاریخی و اجتماعی دارد.وقتی  سریا در همایش تاریخ مشروطه از  لشکر کشی بختیاری به تهران آن چنان با حرارت صحبت به میان آورد؛باید بنیان  های شعری اش در حماسه سرایی های .؛من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام... این چنین مسجل شود.شاید هم این  عصیانی است  که در تک تک بختیاری مانده است!  و در اینجا شعرسریا پاسخی به پرسش های مهم است!

*بادها آلزایمر گرفته اند/اما کلمات نشان از خنجری دارند/که فشار خون هزار و سیصد و هشتاد و پنج/اسب بی سوار را ثبت کرده است صفحه29

تمام تحولات شعری سریا در زبان محتوایی اتفاق می افتد.که مُصر به سرایش این نوع شعر انعکاسی از  فرایند تصویری ذهن و عین است . شعرش پراکندگی موضوعی دارد. با لحن و زاویه دید فاخرانه و باورمندی هایی که به  اجرای ساختاری آن جذابیت بخشیده است.  ترکیبات شعری از توانایی و قابلیت زبانی برخوردارند و در زبان و فرم  انسجام ساختاری و زیباشناسی دارند .شعر سریا  دینامیک است؛ به این معنا که کلمات و بندها با همدیگر سنجیده می شوند و در هر حالی مضمون طنز «شاعر کسی است که بتواند نه بگوید»همیشه محفوظ می ماند:

*قسم به افلاطون/ و کفش های نیچه/من بودم/شاعران را نمی آفریدم صفحه16

*در عرض هر شعری که بگنجیم/شاعرتر از کلاغ نمی بینیم/ما نتوانستیم ثابت کنیم/روی دست عشق راه می رویم !صفحه 63

گاهی فونکسیون خارج از هنجار محتوایی  هست  که ریتم محسوسی دارد.ولی شاعر خود را درگیر فرم نمی کند و فقط به شعر می اندیشد  و با همان بند معروف ...من با هر دو دستم شعر می نویسم... و تصویری زیبا از خوانش شعر و متعجب از معنا یا ساختار ی که باعث   دهان باز شاعر شده است:

*تر جیح می دهم/به شعر فکر کنم/با دهان کاملا باز!صفحه65

فصاحت شعر سریا در همین گزاره های معنایی است. با یک کلیت ذهنی  و لایه های پنهانی معنایی است. که در شعرش عناصر زبانی از دستور زبان خاصی پیروی می کنند.سریا به ساختار معنایی و زبان دلخواه  در شعر رسیده  و زبان شعرش  کاملا جهت دهنده است.  که مداومت در سراییدن به تجربه و سبک شخصی منجر خواهد شد زیرا با فضا سازی ها قابل تحلیل و به سمت شعر  جهت دار پیش می رود. با بهره گیری از معنای واژگانی به فردیت فاعلی رسیده است.الفبای شعرش تصویری است، توصیف کلیات نشان می دهد که جریان مستمر اندوه سرایی عشق جز عادت های ذهنی  سریاست.اما گویا در کتاب از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا ...  از آن گذشته ی خزنده  هیچ خبری نیست:

 

*عشق را می ترسانم/تا تصویرت را از تمام آیینه ها بردارد!صفحه20

*حرفی به سکوت آسمان/اضافه خواهم کرد/تا بدانی/کفش های من هیچگاه اشتباه نمی کنند!صفحه58

ناهید موسوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 و ساعت 7:18 بعد از ظهر |
 

الف:

تاملی در آثار احمد رضا احمدی

سریا داودی حموله

http://www.morur.ir/article.aspx?id=1748

..........
«تنها کسی می تواند از عشق سخن بگوید/که قوس و قزح را یکبار هم شده معنا کرده باشد»
نحله های مختلف شعری:
...راه های نرفته در ادبیات بیشتراز راه های رفته است.گاه بیانیه های ادبی فرصتی برای جریان های فکری-عقیدتی در جامعه است که بر پایه ی تجربه های آزموده  و ناآزموده شکل  می گیرد... شعر هویت شاعر و در ذات خود توضیح ناپذیر است،زیرا سرسختانه تر از پدیدآورندگان به حیات خود ادامه  می دهد.قبل از پرداخت به کارنامه ی احمد رضا احمدی بانی موج نو ضرورت دیدم به یک بررسی کوتاه از شعر مدرن داشته باشم. زیرا بر این باورم اگر نحله های شعری  به زبان  روشمند بررسی شوند ،خیلی از ابهامات ادبی رفع خواهد شد.

............

 

 ب:

نقد اشعار باباچاهی در وازنا......سریا داودی حموله

http://www.vazna.com/sresults.aspx?categ=104

(...گروهی خارپشت در یک روز زمستانی تنگ هم جمع شدند تا از گرمای یکدیگر بهره بگیرند و از سرما در امان بمانند.اما خیلی زود تیغ‌های یکدیگر را احساس کردند و از هم فاصله گرفتند. از آن زمان هرگاه نیاز به گرما آن‌ها را به سوی هم می‌کشاند، درد تیغ‌ها تکرار می‌شد، به گونه‌ای که میان این دو ناخوشی در کش و قوس بودند...)(1)

...باباچاهی؛اولین بابایی که به چاه افتاد!... 

علی باباچاهی (متولد 1321کنگان بوشهر)  نامتعارف ترین چهره‌ی ادبیات ایران ؛ از همان آغاز فعالیت هنری با کلمات بندبازی کرد تا «متفاوت نویس» باشد و در پیشبرد شعر«وضعیت دیگر» آنچنان به موج سواری پرداخت که منتقدان به ستایش و نکوهش اش برخاستند!جدا از جریان‌های رایج، نقد و خوانش‌های پیرامون باباچاهی محملی برای کشمکش‌های ادبی یا تسویه  حساب‌های شخصی و بیشتر نقدی علیه شاعراست تا شعر...عده‌ای بر آنند که این نوع شعر فعلا موضوعیت ندارد و وی برای  برای نسل پسین فردا می‌نویسد؛عده‌ای عقیده دارند که باباچاهی وسط هیچ گیرکرده و«گیج هیچ‌های خودش شده »(2)...نظریه‌هایش قابل طرح  در ادبیات نیست و در تحلیل و تفسیر شعر دیگران  مستبدانه عمل می‌کند! و  شعرش  طرح مسئله‌های بی جواب است! گروهی دیگر گفته اند ذهنیتش کاملا تئوری مآب و تلفیقی از شعر-فلسفه است...پیرو این استدلال‌ها طنز بو داده‌ای هم رونق گرفته که باباچاهی  وقتی شعر معنادار  می‌گفت شعرش معنا نداشت حالا که شعربی معنی می‌گوید شعرش  معنی دار است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 8:20 بعد از ظهر |

 گفتگو  با سایت مرور  

 گفت1-شاخص ها ی شعر زنان معاصر نسبت به شاعران دو دهه قبل چگونه است؟من  بر این باورم زنان قبلا آینده شان را پشت سر گذاشته اند!! حضور امروزشان درجامعه مردمحور غیرقابل انکار است؛ شارلوت ویتون نویسنده ی انگلیسی می گوید: «هرکاری زن ها انجام می دهند باید دو برابر تر از آن باشد که مردها انجام می دهند تابه اندازه نصف کار انجام شده توسط مردها مورد قبول قرار گیرد» ...با این حال من معتقدم زنان در برجسته سازی های  مضمون و محتوایی ،ساختاری و فرمیک در آثارشان به نتایج قابل قبولی رسیده اند.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 و ساعت 7:5 بعد از ظهر |

 

.........عاشقانه های قوم بختیاری در  ساز-آوازهای علاء الدین...........

بهمن علاء الدین (1385-1319) مشهور به مسعود بختیاری موسیقیدان وخواننده ی شهیری که ظهورش در بازخوانی ادبیات فولکوریک یک انقلاب ادبی - هنری بود!علاء الدین شناسنامه ی موسیقی مقامی قوم بختیاریست که لحن  صدایش حس هر شنونده ای را بر می انگیزد. بی شک اگر او نبود موسیقی قومی- بومی به قهقهرا می رفت.

 مرگ علاءالدین برای موسیقی بختیاری بزرگترین فاجعه بود؛زیرا وی به موسیقی عزت بخشید. علاء الدین با سبک آوازی خاص یک مُصلِح برای موسیقی مقامی بختیاری بود که با درایت و شناخت میدانی موسیقی قومی -بومی را آنچنان تثبیت کرد که هنوز هم هر کسی یک بار صدایش را بشنود؛دیگر متوجه صدای هیچ خواننده ی قومی نخواهد شد! صدای عشق در حنجره ی علاءالدین باعث شد که بعد از  او هر سازی که می شنویم گویی بدآهنگ است!

 فعالیت هنری علاءالدین در حوزه ی موسیقی از دهه پنجاه آغاز شد ولی اوج فعالیت اش از دهه شصت کلید خورد... کارنامه ی هنری علاء الدلین با آلبوم هایی چون مال کَنون(1365)....هِی جار(1370)...تاراز(1372)...َبراُفتُو(1375)....آستارِه(1377)... بَهیِگ(1385) ... به ثبت رسیده است. این آلبوم ها جزء  میراث معنوی بختیاری و بخشی از مردم شناسی فرهنگی محسوب می شوند و برگرفته از آیین، اسطوره، نماد،تمثیل ، و جزء مناسک و هنرهاي آئيني تحسين برانگيز می باشند.آلبوم های علاء الدین غایت موسیقی تركيبي  و ستایشگر ادبیات  فولکوریک در ارزش گذاری به ادبیات قومی و موسیقی مقامی(1) بختیاری است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 و ساعت 8:24 بعد از ظهر |

...اگرهای مسجدسلیمان...

 

بعد از حق تقدمی مشکوک

و جنون باد

بر بیرق ها

با دهان پر از مصدق

به تقویم برگشتم

تا اولولعزم را بچرخانم

به نعِ معکوس

 

 

نفت که ملی شد

طاعون ماه گرفتم

در ضلع جنوبی تاریخ

بی آن که بدانم

گوری مانده به گهواره ام

 

 

خطوط موازی

همیشه حرفی برای گفتن ندارند

اسفند که بیاید

می روم پشت حروف دنیا

تا ساعت ها خواب بمانند

 

من مخالف بادهای موافق ام

تو را که می بینم

از خودم مستجاب می شوم!

...سریا داودی...

 

 

.........................................................................................................................................

 

1329 ه.ش روز ملی شدن صنعت نفت که در ساختار سیاسی اجتماعی ایران تاثیر گذار بود. در این حاشیه اضافه شود که اولين چاه اكتشافي نفت خاور ميانه در مسجدسلیمان حفر شد، سال1287ه.ش برابر با  1908  م  در عمق 280 متري به نفت رسيد و آغاز انقلاب صنعت نفت در خاور ميانه بود. ...در فاصله ی بین نوامبر 1911 میلادی یعنی آغاز بهره برداری از چاه تا آوریل 1926 میلادی که چاه بلوکه شد و نفت آن ته کشید تقریبا 7 میلیون تن نفت تولید کرد.  شیر این چاه  را بعدها از مسجدسلیمان (که روزی با داشتن  همه ی اولین های زندگی مدرن رکورد شکن در خاورمیانه بود!) حمل و در جلو در ورودی ساختمان شرکت نفت انگلیس«بریتانیک هاوس» در انگلستان نصب گردید. بر روی پلاک شیر چاه این عبارت نوشته شده استکسانی که از منافع ناشی از حجم عظیم تولید این چاه اطلاع دارند لازم است هنگام عبور از مقابل آن کلاه خود را به پاس احترام از سر بردارند»

 

...با توجه به دیپلماسی اقتصادی و منافع راهبردی متعدد؛ نفت رمز بقای دولت ها  محسوب می شود.ولی از پیامدهای نفتی این نتیجه برآمده که ما همیشه درک نمایشی از جریان های تاریخی  داشته ایم  و این دقیقا پاسخی است به تجاهل... امان از این تریبون های آزاد اندیشی!! 

...سکوت خلاف مروت است؛سال 1957 میلادی  محمد مصدق نخست وزیر وقت به منظور تلاش های بی شائبه در راه ملی کردن صنعت نفت ایران به عنوان یک چهره ی برتر و مبارز مرد سال جهان لقب گرفت...ما که نباید به حذف تاریخ اقدام کنیم!)

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه هفتم اسفند 1389 و ساعت 6:29 بعد از ظهر |

 

گالی گولا...

 

چه خواب دیده بود

پرستو

که بهار را به منقار درید؟

 

نه تابوت های مغربی

بر کتیبه ی بادهای دودم

نه سریاهای گمشده

در حروف مقطع

مگر ابرها بیایند

حرفی برای گفتن بیاورند

 

هرچه چشم راست می بیند

چشم  چپ

خنثی  می کند!

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه نهم بهمن 1389 و ساعت 5:2 بعد از ظهر |

روز هفتم

 

مرد زنی ست

با دو نام از ساقه ی گندم

 

در یک سکانس تاریخی

  زمین  ادامه ی خود را دور ریخت

 استوا

به دگردیسی مفعولی

 تاخورد

 

دایره در مضارع چرخید

تا  ممنوع شد

 به  سه رنگ سپید

که این همه سرگردان است

 

در پوست اندازی جمعه های اشتباه

با شمارش معکوس

عشق را به دو نیم کرد

زنی که نام دیگر مرد بود!

.........سریا داودی.............

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |

پرسونا

 

تو می شوم

تصویرم را وارونه می بینم

نیمی تو

نیمی توووهای تو

من

تو

او با آینه ای بر می گردد

تو به شکل من در می آیی

من نمی خواهم

 چیزی باشم

جزآنچه هست

 

باید برگردم

به سمتی که تو نیستی

عکس آمدنی

که ابتدا نداشت!   ........سریا داودی....... 

 ..................................................................

......................................

.......................

همه ی دختران زیبا بی گوشواره اند

آیینه من می شود

من زن زیبایی

که در هیچ آیینه ای دیده نمی شود......

........شعر من  در سایت متن نو .......آدرس http://www.matneno.com/?p=1077

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه پنجم دی 1389 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |

خوانش سه کتاب

الف:- «اگر بگویم عاشقم دروغ گفته ام» حمید رضا اکبری(شروه)

ب:-«طلسم اشیاء سوخته»علی فتحی مقدم

ج:-«جمجمه های بی امضاء» سعید مرادی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |

 

«دنیا را به تو می رسانم/ و خود را در دستهای تو/از یاد می برم»مهرداد فلاح

خوانش کتاب شعر«ما دانه دانه سنگ می خوریم»کروب رضایی...نشر فرهنگ ایلیا

«دایناسورها پای سکوی تمدن نشسته اند»ص 31... متاسفانه ما تجربه ی  زندگی در جامعه ی دموکراسی را  نداریم و از مشروطه به این طرف  تمرین دموکراسی می کنیم و  می خواهیم با پدیده ای به نام اغماض !! به ایده ها و نظرات هم احترام بگذاریم...البته این برای ذهن  آدم های خارج از مدار جامعه ی مدرن یا پست مدرن!!  به تعبیری سوختن در آب و غرق در آتش است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه دوم آذر 1389 و ساعت 4:34 بعد از ظهر |

«و خدا از عمر خویش/هفت رنگین کمان صدا به شاعر می دهد/تا زیباترین مرثیه را/برای ستاره های دنباله دار بسراید»کورش همه خانی

 

خوانشی برکتاب شعر «به سه دلیل»مسعود ضرغامیان...انتشارات بوتیمار1389

..............پاساژهای ضد روایتی...........

........خلاقیت در صدای ایماژیستیشاعر، فریاد دردهای پارادوکسی،الیناسیون و تصاویر انتزاعی بدیع و نو... دلایل اصلی خوانش کتاب شعر «به سه دلیل» ضرغامیان است.مخاطب آگاه بعد از خوانش کتاب پی خواهد برد که شاعر به دور از زبان بازی های رایج و انبوه شعرهای بی شکل و ادعاهای عجیب!!که  جز لطمه به ادبیاتموضوعیتی نخواهد داشت؛با ترکیبات دو پهلو و پارادوکسی به  بازتاب  حسی نسل جنگ و جبهه و... پرداخته .؛شاید شاعر به این نکته واقف شده که  جای خالی بعضی حرف ها را در این فضا فقط شعر پر خواهد کرد!!

قبل از پرداختِ«به سه دلیل» ذکر شود؛در جنوب همه چیز پیچیده و چند لایه است؛فضا، طرح،ژانر،محیط،ادبیات، نوع روایتها،آدم ها... و این پیچیدگی ژنتیکی! در همه ی  امور ریشه دوانده است.و با یک بار خواندن مخاطب متوجه می شود که این وضعیت در شعر ضرغامیان استثنایی است؛انگشت گذاشتن به  مصائب بعد از جنگ خود حکایتی است که ما را به وادی مناطقه ممنوعه ی چراها !!می برد:

-ای خدایی که بیش از سه متر ارتفاع داری/و از یک قالی 12 متری خیلی وسیعتری/دستهایی را که در خاکریز از من گرفتی/به کتف هایم پس بده ص68


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 و ساعت 4:53 بعد از ظهر |

بندهایی از...

منظومه ی خدابس و عبده ممدللری

 

1

داسی در خرمن گیسویت

پنهان کردم

برای روز مبادا

امروز که یافتمت

بسیار برزگران در گیسویت مرده بودند!

 

سلام فریخته ی ارجمند:

حفظ و حمایت از نمودهای فولکلور؛ نمودهای شفاهی یعنی افسانه  و متل ، اشعار و ادبیات قومی ، نمودهای قالبی و موسیقی ، آیین و،سنت و باور داشت ها  بر عهده ی همه ی ما می باشد....که  ما وارثان این میراث معنوی هستیم و این نمودها از نظر هویتی برای قوم بختیاری حائز  اهمیت اند.زیرا ادبیات قومی پیش زمینه  ادبیات اجتماعی است. واقعه شورانگیز خدابس و عبده ممدللری ریشه رنگ تاریخ و افسانه دارد.با توجه به این مهم که بختیاری دارای فرهنگ زبان و تمدنی متفاوت از دیگر اقوام دارد، بنابراین در صددم قصه و همچنین فیلم نامه خدابس و عبده ممد للری را به رشته ی تحریر در آورم؛ شما که علاقه مند به فرهنگ بختیاری هستید؛ آنچه از این روایت(در قالب شعر،قصه،کتاب و جزوه...) می دانید یا جایی خوانده اید و در حافظه دارید و یا وبلاک و آدرس کتب نوشته شده از این واقعه را در قالب کامنت بگذارید تا به ماندگاری و زیبایی ادبیات قوم بختیاری بیفزایید. شکل های دیگر این روایت کمک خواهد کرد تا اختلافات روایتی این واقع رفع شود که« قصه العشق لانفصام لها»...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |

فرایندی بر  کتاب شعر«فراوان کلمه است»آنا شکرالهی.........انتشارات نگیما

...حذف به قرینه ی اشیاء...

صدای شنیدن این چیزها/یعنی/بعضی از حروف ناتوانی لفظی دارند ص27-

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه هفتم مهر 1389 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
نگاهی به مجموعه ی«دو واو»داوود ملک زاده

...شاعری که از سمت زمین به آسمان می بارد... 

-بگذار همان قصه ی گندم باشد/بگذار زبان شعری ام گم باشد/بگذار بگویم تو کمان ابرویی/هر چند زبان قرن پنجم باشد ص22

 ذهنیت من با شعر کلاسیک همساز نیست،اما مضامین اجتماعیِ غیر متعارف در بعضی رباعی های ملک زاده مرا وادار به خوانش «دو واو» کرد،نخست فکر کردم مانند بیشتر رباعی سرایان این دهه ها مرا به دوران ساسانی می برد؛ با همان فرمول جبری کلاسیک جزیی نگر!! ولی با هر بار خواندن وسوسه نوشتنم بیشتر می شد که ملک زاده هم یک روزی یک جایی به طنز گفته بود؛ نقد از قلم من طیبات است!! که  معتقدم که جهان بدون شعر ناممکن است زیرا شعر در هر پدیده ای حضور دارد و این نهفته گی را شاعرباید ممکن سارد که جز با تیز بینی و هوشیاری ممکن نیست....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه سیزدهم شهریور 1389 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |

 الف:

در آمدی بر شعرهای(پاییز کلمات) محسن مرادی

·         درویش نگاه ات نبوده ام/ امیره ی هزار رنگ!/ میان چشم های نیمه بسته ی تو/ میان کندوان زرد/در امتداد جاده و سنگ/ پیشانی از بوسه می گیرم..../ بر پیشانی چشم هایت/ تکیه خواهم زد/ تا تمام جاده ها سبز شود از نیامدنت.../درویش نگاه ات نبوده ام/ امیره ی هزار رنگ!/ حالا که نگاه ات چون سیلاب/ازارتفاع ابرها می ریزد/ بر کناره ی خشم/

 

محسن مرادی روزنامه نگار جنوبی، سردبیر و دبیر اجرایی هفته نامه ندا(صدای مردم ) منتقدی واقع اندیش که با حضور فعال در مطبوعات و سرمقاله و مصاحبه های جنجالی خود را در معرض دید وسیعتری قرار داده است،علاوه بر این در چند مسایقه شعر کشوری هم  رتبه ی حایز اهمیت کسب کرده است ؛ مرادی به دور از شاعرانی که فقط ماهیت اسمی دارند،به منزلت شعر پی برده و پا در راهی دراز نهاده است.

 

     

ب:

تقویم عقربه دار ماه های بهار(پژمان الماسی نیا)

 

اولین حادثه/دیدنت بود/دومی/ دوست داشتنت/بعد از آن حادثه ای رخ نداد

 

الماسی نیا بعد از نشر کتاب های شعر «دیگرهمبازی ات نمی شوم»(نشر گلدسته 1386) ...و«عاشقانه های برف به اسم کوچک»(نشر گلدسته 1387)... روایت ماه از نیمه(نشر الکترونیکی 1388) ...« تقویم عقربه دار ماه های بهار »(انتشارات فرهنگ ایلیا 1389)منتشر کرده است.

الماسی نیا جزء شاعران پرکار(البته در نشر)است و امتیازش کتابی است که برخلاف اثرهای قبلی بازوانی فربه دارد!شعری به ظاهر قوام یافته؛ باتعلیق و ریتم و ضربآهنگ وهمان فضاهای معمایی (سردلبران گفته آید در حدیث دیگران!!)باذهنیت شاعری که به ظرفیت های زبان پی برده و شعرش خواندنی والبته بیشتر شنیدنی است! همان هنر ناب مالارمه که «هنر ناب مستلزم ناپدید شدن شاعر در مقام گوینده است،کلمات عنان کار را به دست خواهند گرفت»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 و ساعت 7:56 بعد از ظهر |
دنیا/به من که میر سد/چه زود تمام می شود/ این است/سهم من از تمام جهان...محسن مرادی

 

بازخوانی «یک دقیقه ی عصر»(فرهاد کریمی)

آنارشیسم  زبانی در شعر-نثرهای یک دقیقه ی عصر

خوانش هایی که تا کنون راجع به «یک دقیقه ی عصر »نوشته شده است؛ناسره هایی است مربوط به نشر و ناشر و فیلم و زینگ!! و ندیدم که ناسره های شعر فرهادکریمی شاعر کرمانشاهی به بوته ی نقد کشیده شود؛ که خوانش های فرمایشی باعث صدمه به ذهن جامعه شعری وبیشتر به شاعری که با صد امید کتابی در آورده و خواهان حداقل بازخورد مخاطب است. در تورق نخست حس کردم «یک دقیقه ی عصر»ملال آور است.اما  خواهر زاده ام فروغ داودی وقتی کتاب کریمی را خواند به نکات زیبایی اشاره کرد و دیدم این شاعر خردسال(9 ساله با کتاب من شاعر متولد شدم) با ذهن کودکانه اش چه دریافت های زیبایی از شعر کریمی داشته است! به قول خواهرزاده ام فروغ شعر مهم تر از شاعر است و این گزاره  باعث شد به دیده عنایت به کتاب بنگرم و نگاهم را  به سمت نوعی از شعری بگردانم که داعیع دارانش زمانی صحنه گردان صفحات مجلات و روزنامه ها و تریبون ها بودند...البته شاعری صحنه گردان نمی خواهدو شاعری که دغدغه ای جز صداسازی نداردحداقل بی پشتوانه مخاطب خواهد ماند...در این بازخوانی سِره ها را فروغ گفته و ناسره ها را من نوشته ام!!

نمی خواهم بگویم  فرهاد کریمی متفاوط نویس است!زیرا  نحوه شکل گیری مجموعه اش بی بهره از نظم شعری متفاوط نویسان است.با  بلبشو و هرج و مرج ادبی که در شعرش نمودکرده ،خودخواسته  ذهنیت اش را به سمت نوعی آنارشیسم زبانی برده  و با یک عقب گرد عجیب گرفتار  شعر انحرافی اوایل دهه های پیشین شده است؛ که این صداها عمر چندانی ندارند؛ چه در قالب مستقل یا جمعی... به جز شهرت طلبی مقطعی اثری برجا نخواهند گذاشت...که گویی آنها و اینها !!(مسئول آنچه می نویسند نیستند) .ادبیات ما بر اثر عواملی زیستی و اجتماعی  راه افراط و تفریط رفته است. برای دوری شعر از دغدغه های ادبی  و بازار تئوری بافان  و نظریه سازان کمی مطالعه در احوال گذشتگان ادبی ما را به منظری خواهد رساند که زبان فارسی ظرافت های زیبایی برای بیان ذهنیت های روز  دارد.

«یک دقیقه ی عصر»  نه ساختار شکن و نه تصویری از فراشعر در آن به  دید می آید.تنها دچار فیگور های سطری -زبانی است... کلمات نه سر جای خودند و نه قرار است با نظم و ترتیب مفهوم و محتوایی را بیان کند. طرح و بیان آن مرجعیت خاصی ندارد جز نگرشی تئوری وار به  آنارشیسم زبانی که با حداقل مخاطب سر در نقاب خاک کشید! این نوع ادبی با عنوانی غیر از شعر و با تعریفی غیر از شعر باید نامگذاری شوند.اگر شاعر خود را جدی بگیرد و جز تجربه های مشابه گذشته کمی فاصله بگیرد و با ذهنیت تثبیتی خود شعر بگوید؛نوع سرایش او  این همه مصنوعی جلوه نمی کند. این چنین فرم را به هم ریخته و در مسیری گام برداشته که از آن هیچ اطلاعی ندارد.در حیرتم کسی که شنا بلد نیست  با کدام بضاعت خواسته  مخالف جریان شنا کند!

-ایستاده/چیزی گم می کند /مثلن همه چیز/ته پیاده رو پیدا/من در عرض دراز تا نشسته ام/یک نفر تا نگاهش را در نگاهم/بر لعنت بد چشم ص16

-من پل هایم را خراب/و آسمان را بر سرم/این آواز تو بود.....ص 17

-از پشت نگاه خارج از تو/دلم تنگ می شود لنگ می زند این/در کوچه آخر ص33

و شاهدهایی از این دست که حجم عظیمی از کتاب را در بردارد و نوعی اغتشاش ذهنی است ؛به راستی کسی که این سطرها را نوشته از چه مقوله ی اجتماعی یا روحی رنج می برد!! و به بنا به گفته ی خودش «پرتم از خودم بیرون» که ظاهرا از «خود پرتم» را می رساند ولی زبان محتوایی را یک دایره دور سر چرخانده است..... و از اضافاتی که می توانست نباشد میگذرم.....و شرح هایی در شعر  که باعث دلزدگی مخاطب است.

ساده نویسی در ادبیات نوعی حسن است و در جذب و فهم مخاطب (نه مخاطبی که شعر را تخصصی دنبال می کند بلکه فهم قشر عظیمی از مخاطبان ایرانی با ذهنیت جبر ی کلاسیک!) قابل تامل است.در این کتاب مخاطب با مشخصات گفتاری بیشتر ازنوشتاری روبرو است و داده های سطری هدف ی را دنبال کنند که با این تعابیر واژه ابزار است برای شعر یا شعر ابزاری است برای واژه؟!

-خودم را می نویسم/برای تو وسط همین صفحه/با یک خط شکسته و یک حرف بی ربط ص11

-حالا/ هر کسی رفته برنمی گردد/و هرکسی برنمی گردد رفته است ص28

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه سوم مرداد 1389 و ساعت 7:33 بعد از ظهر |

توضیح:

باز خوانی کتاب شعر «من شاعر متولد شدم»  فروغ داودی که عنوان خردسال ترین شاعر شعر نو لقب گرفته و خوانش کتاب شعر«من هم از شاعران دهه ی چهل هستم»ساغر شفیعی (بنا به چاپ خوانش خانم شفیعی در یکی از مجلات فعلا از وب حذف شده است!)و همچنین مصاحبه من با ایسنا راجع به بحران مخاطب!!

 الف: خوانش کتاب شعر؛من هم از شاعران دهه ی چهل هستم(ساغر شفیعی)

 

مونولوگ های اعترافی و اعتراضی ساغر شفیعی

شفیعی بعد از کتابهای شعر«وقتی باران پیانو می زند1381» و«حالا نام دیگری دارم 1384» کتاب«من هم از شاعران دهه ی چهل هستم» توسط نشر آئینه جنوب منتشر کرده است. در زمانه ای که صداهای رنگ آمیز شده!!! متفاوتی شنیده می شود ؛ یا سکوت و کناره گیری از واقعیت ها!! به بحران و چالش ادبی منجر گردید «من هم از شاعران دهه ی چهل هستم» کانون توجه قرار گرفت،زیرا در تار و پود آن حسی خاموش تنیده شده  که کشف این حس مرا به لذت نابی برد.

شفیعی بر خلاف شاعران همدوره اش شاعر بی سر و صدایی است! شعرش بیان صریح احساس با ذهنیتی کاملا اعترافی و اعتراضی است، اما در استفاده از ابژه های پیرامونش شگفتی ساز است. مکاشفه های تغزلی شفیعی با رویکردی تجربی  و مونولوگ ها نشا ن دهنده خودآگاهی ها ی شاعر  نسبت به آنچه می گوید،زبان شعرش زبان  تصویر است که نه از پیچیدگی زبانی در آن خبری هست و نه تعیقدهای دست و پاگیر لفظی؛او نوآوری مدرن و در عین حال تجربه گراست. شفیعی گاه با  عریان سرایی  مخاطب را غافگیر می کند؛جذابیت شعرها در تلفیق  من گویی های فردی و اجتماعی است:

-به تو می گویم کف بینی بلدم/تا به این بهانه دستت را بگیرم ص 30


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در سه شنبه هشتم تیر 1389 و ساعت 8:11 قبل از ظهر |
خوابهای کودکان به جهان قاچاق می شود

 

از عشق خروس لالی مانده

و کلاغی

که به بافتن گیسوان من مش غول است

ماه خواب نمی رود

بادها درنگ نمی کنند

شاعران مرده به دنیا می آیند

خوابهای کودکان به جهان قاچاق می شود

پدر بزرگ همچنان بدون مجوز رسمی حرف می زند

و ما کلاه از سر ماه بر می داریم

تا مردگان رویاهاشان را پیدا کنند..(سریا داودی)

+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 و ساعت 8:46 قبل از ظهر |

کسی به خاطر صلح نمی جنگد!

 

کجای سایه های سکوت ایستاده ایم؟

کودکان ما

چنان به سرزمین های دیگر عشق می ورزند

که گویی هیچ وطنی ندارند!

 

ما به آيینه ها پناه آورديم

تا در روح ارغواني پروانه ها بسوزيم

از خواب کلاغ ها رفتیم

در گلوی بادها گیر کردیم

تا پریان از حرف های ناگفته بهانه بگیریند

و حروف نام ما را به دریا برسانند

آن قدر عشق را به تعویق انداختیم

 تا در پیراهن تو پیر شدیم!

 

ما هیچ سهمی به آفتاب نداریم

تنها ماندیم

در شب های تقویم

و نمی دانیم

کسی به خاطر صلح نمی جنگد!

...............................

..........................

.........................

 

 

برای سریا و تمام

 

سلام:

 وقت برگشتن ( سه روز پیش) از راه شوشتر، افتادیم توی جاده نفت سفید. راه بَلَد، گفت بنزین کم نیاورید زودتر می رسید به جاده اصلی، دو ساعت راهتان کوتاه تر می شود تا ایذه ـ مال امیر سابق.

می دانی سریا؛ نه دلواپس بنزین پیکان مدل 63 پسرم سیاوش بودم و نه دلخوش از زودتر رسیدن به ایذه. می توانستیم برگردیم به دو راهی « رَغیو» و بنزین بزنیم. آنچه ناگهان مرا واشت تا از پنجرة سمت راست به درخت های بیعار و تخته سنگ های بر هم سُریده و ریزش خاک سرخ تپه های پست، نگاه کنم و بوی آشنایی به مشامم برسد که در هیچ کجای این عالم بعد از ده سالگی نشنیده ام؛ سرزمین مردة یادهای کودکی ام بود:  لوله های خمیده و از هم گسیخته که نه آب به نفت سفید می رساندند و گاز و نفت به تصفیه خانه. اینجا هم مثل آغاجاری باید وِل بوده باشد بی صاحب مانده زیر آفتاب، یاتن داده به گودی چاله های پر از آب باران شب پیش.

چشمم می گشت ده سالگی ام را ببیند؛ پسرک سیاه سوختة عریان. با آن یک تا شرت کهنه. که از آن دل نمی کند با آن همه وصلة سرخ و سبز و زرد دامن های خواهرانم عزت و عصمت و مریم.

می دانی سریا؟ وقتی در اتاقم پشت میزم می نشینم تا داستانم را بنویسم، یا رمانی را بخوانم که همة هوشم را تصرف کرده است، در وقفه های کوتاه بین نوار عوض کردن یا چای نوشیدن یا لاک گرفتن کلمه ای که ناخرسندم کرده است، ناگهان در می یابم چقدر تنها هستم. وای اگر پروین و زهرا نباشند. آن وقت عجیب دلم از غربت میان جمع می گیرد. حالا دارد باران می آید و من به گل های باغچة حیاط خانه ام نگاه می کنم. قیامتی از رنگ ها و... به گل های اطلسی که بویشان را به سرما بخشبده اند.

                                                    احمد بیگدلی /یزدانشهر/28/1/89

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:47 قبل از ظهر |

 

1

من آفتابم

تو آفتابگردان

کودکانی که نام تو را دارند

به چشم های من هم عادت می کنند.

2

کوه ها

به چه نگاه می کنند

وقتی من نیستم

و تو در ساقه ی گندم خواب رفته ای!

 

     .........................

گفته اند بگویید و بنویسید چه آرزویی در سال جدید دارید؟.........ما مردم بدون آرزویی هستیم؛ وقتی هستی انسان زیر سوال می رود  چه بنویسیم واز که بنویسیم؟!در تعجبم اگر لقب اشرف مخلوقات از طرف خداوند به ما اعطا نمی شد چه نام می گرفتیم؟!شاید بپرسید چرا ننویسید؟ما که  امیدبه زندگانیمان در مافوق صوت سیر می کند... اقتصاد ما چین را فلج کرده و ارز عربی را  از رونق انداخته است...آب خلیج فارس و دریای خزر را دوباره به کشور بازگردانده ایم...ما که ادبیاتمان جهانی است...

 باور بفرمائید دستگاه آوایی ما اشکال ندارد!! ما به دلایل آشکار  ملت ستایشگری هستیم، ستایشگری در مرام  ما اعتبارش از جایزه ی نوبل هم بیشتر است...همین نزدیکی ها حامد کرزای را ستایش می کنیم،آن شیخ امارات نشین را ستایش می کنیم. چاوز را ستایش می کنیم... ترکیه را ستایش می کنیم(که نوروز را دوقبضه از آن خود می داند و اگر بعد از این اسم مولانا رابردیم باید مالیات هم بدهیم!)کارگردان سالهای مشروطه را ستایش می کنیم(در سریال سالهای مشروطه آن چنان با نازیبایی تمام جای قهرمان و ضد قهرمان عوض شد که این گستاخی تاریخی را باید در رکوردهای گینس هم به ثبت برسانند)...فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی  را هم ستایش می کنیم( البته بدون اطلاع از این که شعرهای علی معلم محل اشکال اند!)

همان بهتر که ما پایمان را از ادبیات بیرون بکشیم... اصلا  شاعران چه اهمیتی دارند!نویسندگان چه کشکی سابیده اند!آهای خبر...خبر......مرگ زود رس و ناباورانه ادبیات همه را به شدت متاثر کرده است. پس تسلیت به اهل هنر که  بالاخره در تاریکی و سکوت می میرند ... حکایت سرگشتگی هنرمندان معاصر حکایت بی هویتی و سردرگمی است. حکایت گم شدن خودآگاهانه است. شما بگویید شاعران  و نویسندگان بار کدام گناه را سیزیف گونه را بردوش می کشند؟ که بنویسیم و بنویسند؟!

از ادبیات که بگذریم در سینما هم  غیر از مدلیست ها و فرمالیست نمی بینیم کسی در صحنه باشد!..................


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 و ساعت 7:16 قبل از ظهر |

مسجدسلیمان...

 

آيینه‌اي كه دردهاي ترا هِجا به هِجا مرثيه كرد

در دست بيوه زناني است

كه به سايه ی خونين انارها نشسته‌اند

تا كي ديوانه نميریم

در اين كوچه هاي تلخ

من وتو قبل از زمين

به گلوگاه پرنده اي بوديم

حنا از سر انگشتان تو برداشتند

قناريان لال و

آسياب هاي كهنه را به من سپردند

 

در تاريخي به گيسوانت رسيدم

كه كودكان شهرم پير شده بودند

دگر هيچ آتشي

دست هاي ما را گرم نخواهد كرد

«چاه نمره يك» پر از اوراد كبودي است

كه ابرها را به اندوه مي‌خواند

تا كجا زخم هاي كهنه را نماز بگزاريم؟

 

پرندگان يكي يكي از چشمخانه‌ها گريختند

 و دستمال ترانه‌ها را به گنگي سپرده‌اند

 

از بادها و رنگ ها كه مي گذري

ماه را فراموش كن

هفت لام عشق را كه بشمريم

بازهم در نام تلخ بادها هاشور مي شويم!

 

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه پانزدهم اسفند 1388 و ساعت 8:1 قبل از ظهر |

خوانش کتاب شعر.... تا انتهای خستگی ماه: بهمن ساکی

 

-شادم شاد/از سور مرگ/در شقیقه گورکنی دارم ص 130

-این مرگ است که پیش می آید/با گلوله ای در دستش/گویی از من می ترسد ص 114

ابتدا به ساکن بگویم؛ شعر یا باید سر ببرد یا شور عشق بیافریند؛که ذهنیت شعری بهمن ساکی شاعر جنوبی  توامان است.... تا انتهای خستگی ماه شامل چند مجموعه شعری است؛ نخستین آن «مگر که باد عصا را به مرگ بسپارد»شامل غزل ها و«آوار شبی تلخ»رباعی ها وشعرهای کوتاه« سکوی دلشوره ها» و شعرهای سپید«لخت های پرسش بر پیاده رو»است. از دل مشغولی سوزناک گرفته تا تغزل و عشق،به مدح و خاطره  پرداخته،آن هم  با لحنی نوستالژیک و سویه زیبا شاسیک و  ذهنیتی که ما به ازا دارد. شاعر در غزلیات  صدای مرتفعی دارد ولی کلمات همان قالب و حالت جسمیت کلاسیک را دارند؛ در طول این سال ها ساکی خود را درگیر حرکت و بحران های انحرافی شعر نکرده است؛ او تنها در موقعیت نوشتار است و  بحران زبانی در شعر افاعیل  باعث شد که شاعر به شعر مدرن توجهی در خور نشان دهد و بدون هیاهوهای ادبی متعارف و غیر متعارف مسائلی را مطرح می کند که قابل تحلیل هستند؛از خوانش شعر کلاسیک ساکی و بافت تغزلی و آه و ناله های او در شعرهای ساختگی می گذرم؛ نه به این دلیل که قالب کلاسیک ظرفیت اندیشه مدرن را ندارد؛به دلیل ذهنی و زبانی رغبتی به تحلیل و خوانش آن نداشتم و با اغماضی متفاوط!! سکوت می کنم!

در این خوانش بیشترین تاکیدم برعنوان های « سکوی دلشوره ها» و «لخت های پرسش بر پیاده رو»  است. از تقابل و نشانه های معنایی پیداست که شاعر از قالب شعر افاعیلی(موزون) به شعر منثور رسید تا از ناحیه معنا شناسی ساختاری به محتوا عمق و جان ببخشد. شعرهایی که تکه هایی از ذهن و زبان شاعرند.در خوانش تا انتهای خستگی ماه شعر  به لحاظ متن و نشانه های معنایی پرسش برانگیز است ؛در روش معنا شناسیک بیشتر تصویر گرا  و کلمات از پتانسیل  معنایی برخوردارند و به لحاظ ذهن و زبان هم  بیشتر  وامدار شاعران عرب از جمله آدونیس و  نزار قبانی است... شاعر با  نوعی طنزتصویری به طور محسوس از سایه روشن ها می گذرد؛ چرخه ی شکل گیری شعرها ساخت مند و ساخت شکن آن هم با جذابیت مفهوم تقابلی است.:

-هر روز/پوست تازه می اندازد/طبل دریده ی شب ص147

-


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه دهم بهمن 1388 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |

تحلیل تاریخی پیدایش موج ناب و بررسی زمینه های ادبی فرهنگی و اجتماعی آن...

«...تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم وآن نگفتیم که به کارآید» شاملو

  • موج ناب ابزار تفکر شعرناب:

هدف من در این مقاله کشف شاعران موج ناب نیست!بلکه بعضی اظهار وجودها! محل اشکال اند... اولین خاستگاه موج ناب،مسجدسلیمان اولین شهر نفتی خاورمیانه است و این جریان نشات گرفته از مسائل اجتماعی و سیاسی دهه ی پنجاه و آرمان های وعده داده شده... موج ناب بنا به ضرورت پدید آمد آن هم به عنوان یک مرام و مسلک توسط نسلی که در گیرودار آرمان های سیاسی بودند؛موج ناب محصول تفکر نابی ها نبود؛ بلکه ابزار فکر آنها بود!تا نشانه های عینی آن در ساختاری منعکس و موجودیت پیدا کند..پس برآمدند، از دل این جریان نسخه ای بیرون بکشندکه با اندیشه و تفکر آنها هماهنگ و سازگار باشد و تحت تاثیر آموزه های تئوریک مشغول تکثیر زبان و مشق های ذهنی هم شدند. آن چنان که هر کدام در سایه دیگری لقب ناب گرفت! بعداز انقلاب دوباره به خاطر گریز از همان آرمان ها آن خط فکری را دنبال نکردند و برای آنها انحطاط ذهنی پیش آمد که خود صید خود شدند. چرا که ذهنیت خود را رها و منفعلانه عمل کردند...گویی فرایند شاعری اشان در همان زمان متوقف شد... البته در همان دوران شاعرانی به طور جدی شعر می گفتند که تا مغز استخوان آرمانگرا بودند!و به لحاظ لفظ و معنی توانستند روح بسیاری را به اعتراض وادارند... گرچه ذهنیاتی را از هم اقتباس کردند و به مشترکاتی هم رسیدند؛ تا حدی که زبان همدیگر را تقلید کردند؛ ولی دیری نپائیدکه در رویکردی به تفاوت و مشابهات های هم پی بردند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 4:50 بعد از ظهر |

 

الف: مصاحبه با فروغ داودی خردسال ترین شاعر کشور...

فروغ داودی متولد23/4/1379 دبستان نمی رفت که برای هر تصویر و پدیده ای شعر می گفت.فروغ بیشتر اوقاتش را به مطالعه سپری می کند،حافظ و فردوسی را سرآمد روزگار می داند و بیشتر اشعار شاعران را حفظ است؛اما این سوال برایش پیش آمده که چرا رستم پدر،سهراب پسر را کشته است؟و هیچ کدام از تحلیل ها را در این زمینه قبول ندارد و از رستم پدر خیلی ناراحت و دلگیر است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |

               

دیوارها هم اگر پاشنه داشتند در این خانه نمی ماندند!

 

دیوارها هم اگر پاشنه داشتند

در این خانه نمی ماندند!

 

ما کپی دموکراسی را به پیشانی چسبانده ایم

انتهای عشق را بخیه زدیم

ندانستیم رویاهای ما به رختخواب دیگری می رود

آیا ترس هایمان را تاریخ کلنگ خورده

باورخواهدکرد؟

 

تا هذیان از این رود خانه دور شود

به شکل ناقص بادها خو کردیم

به رنگ دیگر کلاغ ها دل بستیم

زیر سایه ی فاعلی خوابیدیم

که دستهایش هیچ ربطی به آفتاب ندارد

این همه باد

صلیب کدام جغرافیا خواهد شد؟

 

کفش های ما دیگر حافظه ندارد

نه ابرهای ترسخورده از گور ما می گذرند

نه به حروف کهربایی می توان اعتماد کرد

ما از سایه های بلوط جاماندیم

تا تمام نام ها به نام یک نفر باشد

 

دیوارها هم اگر پاشنه داشتند

در این خانه نمی ماندند!                    

 

 پیام هایی در ارتباط با شعر.......دیوارها اگر پاشنه داشتند در این خانه نمی ماندند!

محمد مراد یوسفی نژاد:

مدتها بود که شعری اینچنین سترگ نخوانده بودم شعری که فرهنگ و جامعه و سیاست یک برهه ی تاریخ را در می نوردد و عاقبت می رسد به همان که در ابتدا میگوید : گریز !
اگر این دیوار ها هم پا ! داشتند از این خانه میگریختند و حقیقت چیزی نسیت جز همین دو سطر ساده و کوتاه ...کپی دمکراسی بر پیشانی، دقیقا به معنای فقدان دمکراسی ست وقتی بلافاصله این سطر بدنبالش می آید:

انتهای عشق را بخیه زدیم...درمی یابیم که از عشق هیچ نمانده و عشقی تن به نخ بخیه داده باشد چگونه عشقی خواهد بود؟؟!اما رویاها که همان آمال و آرزوهای بشرند چقدر دردناک است که در سرزمین و خانه ی دیگری تعبیر شود.
آیا ترس هایمان را تاریخ کلنگ خورده / باور خواهد کرد ؟ ...سئوالی که در این سطر شاعر طرح میکند ، سوالیست که پاسخ به آن چندان دشوار نیست تاریخ جهان یکبار این ترس ها را تجربه کرده و همواره بعنوان دهشتناک ترین برهه از آن یاد میشود !
تا هذیان از این رود خانه دور شود...رود خانه مظهر پاکی و نماد توفندگی و خروش است اما شاعر چقدر زیبا و ظریف آنچه را در برابر خروش رودخانه قد علم کرده را هذیانی میداند که نه با آن رودخانه نجس میشود ! و نه تاب و یارای ایستادگی در مقابل آنرا خواهد داشت ،

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |