تبليغاتX
اوفلیاتونیستـی باگیسوانم حرف مـی زنم

ما عشق را به اصفهان بردیم:      ثریا داودی حموله

 

 

ما عشق را به اصفهان بردیم

روی سایه ی آفتاب گردان ها خوابیدیم

تا ترکیب رنگها را به هم بزنیم

گناه اعداد را هم ما شمردیم

تا به دستهای هم معنا دهیم

خواستیم پیراهن زمین را عوض کنیم

از رویاهای هم آئینه بسازیم

برای کودکان دنیا شمع روشن کنیم

 

مانند رودی که طغیانش را در سرچشمه جا گذاشته باشد

نام خود را که در آئینه دیدیم

خطهای بنفشه را به چشمان هم دوختیم

تازه های ترس را در گلدان کاشتیم

 

ما عشق را به آن پرنده ی سیاه باختیم

و حرف های همدیگر را شخم زدیم

خود را در رنگ شعر تکاندیم

تا تب دیوارها را فراموش کنیم

آن قدر عشق را به تعویق انداختیم

 تا من و ماه در پیراهن تو پیر شدیم

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 11:32 قبل از ظهر |