تبليغاتX
اوفلیاتونیستـی باگیسوانم حرف مـی زنم - گزاره های من و تو

6

سايه اي كوتاه

بر ديوارهاي سپيد

حتما كه نبايد

كفشهاي اهورا به پاي ما باشد

 

7

حرفي نمانده

تا كفشهاي افلاطون جفت شوند

ميان دو هيچ

بايد برگرديم

شبانه هاي سپيد را نخ كنيم

از فا فلسفه

تا لام لي لي...

8

آسمان رخ به آب پر خماري شسته است

يا دختران ماه زده

صورتشان را با زنبق هاي قرمز پوشانده اند؟

 

9

گل تاريك

جغرافياي سوخته

كسي نبود

دشنه از دست ماه بگيرد

10

دندان آسمان افتاد

چراغ هم سايه شكست

تاماه زنده ست

بي سايه نيستيم

11

آن حروف سرخ انگور شده اند

تقصير من نبود

ماه از سپيدي متن مي گريزد

12

پرندگان سپيد

از خواب شكسته ماه پرواز كرده اند

امان از اين سايه هاي سنگين!

13

ديوار سكوت

حرفي كم دارد

دوباره ماه شكسته

حكايت با مفاعيلن مفاعيل

14

دستمال گريه ها را فرستادن

تا ماه سپيد

از گزاره هاي تاريك بگذرد

15

ساعت از احساس ماه گذشت

هيچ كس نفهميد

چرا آن دو عقربه جدا از هم افتادند!

16

پيش از آن كه ضمير ما لمپن شود

يا اول شخص ديوانه

از حروف نام ماه چراغي بيفروز

17

حرفي شديم

بر ديوارهاي سپيد

ديگر از لي لي خواني ماه  كاري ساخته نيست

18

پس از من

گزاره ها به بحر طويل صرف مي شوند

و هيچ فعلي

تو را به آسمان پس نخواهد داد

حروف نامت را به شعرهايم سنجاق مي كنم

 تا من و تو با ماه رابطه داريم

كفشهاي لي لي در شكل جهان ترديد نمي كند

 

19

از مكاشفه من و تو دوباره ماه گرفت

حرف سرخي باش

و بر من بگذر

براي حرفهاي گندمي ا ت هميشه لي لي ام

20

باران و سكوت را هاشور مي زني

و نمي داني

آسمان در تكرار نام كوچك تو به كرشمه افتاده است

پنجره ي اتاقت را باز بگذار

سين چراغ را بگردان

ثريا نام كوچك ماه بود

بنفشه ها ديوانه مي شوند

اگر تو را از روياهاي او بگيرند

 

21

سكوت وستاره را تكثير مي كنم

سهم من از اين شعرها

يك پرنده كاغذيست

حالا هرنامي مي خواهيد بر من بگذاريد

22

شعر كلاميست

كه هم پيراهن تو را مي پوشد

 و هم به سيبي خوش خاطره بدل مي شود

23

به حرف كدام شاعر آسمان مي بارد

دگر نمي توانم

شعرهاي تو را دوست داشته بدارم

بگذار آن شاعر پاحنائي

حرفي بياورد از آسيابهاي متروك

24

ماه پشت فلسفه را فراموش كن

تا شاعران

زير سايه حوا نشسته اند

گيسوان ما خيس هيچ باراني نمي شود

از دست حروف سپيد كاري ساخته نيست

از من گرفته تا گيسوان فلسفه

عشق در پرانتز مي ماند

بگذار!

ماه آوازي ديگر بخواند

دارم به حوا نزديكتر مي شوم

25

همه رنگها سپيدند

اما دستهاي من و تو

مخاطب بادها نبوده اند

سين را از سكوت بر مي دارم

تا تو باشي و ماه

 و شعري كه وزن ندارد

26

نام و نشاني ام را بر هيچ سنگي ننويسيد

تنها كنار شعرهايم چراغي بگذاريد

سهم من از آفتاب سيبي بود

كه تنهائي من وماه را پر مي كرد

27

روزي من شعرهاي تو را

 به ماه هديه خواهم كرد

آن روز آسمان چقدر نورانيست

28

مريدي در معبد زنبق ها نيست

نكند گياهان بوي حرف شاعران بگيرند

حرفي بر سر من

حرفي بر سر شعر

باز آن كلاه كهنه

و واژه هائي كه ماه مي ريزد

به دهان زنبق هاي مضطرب

29

بر گذر بادها چراغي بگذار و

اسبي سفيد

ماه

در كبوترخانه ها تنهاست

30

باد آمد گيسوان لي لي را برد

مي روم براي مجنون بيابان ديگري بسازم

 

شوربختا من!

كه مولود سوم بودم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 9:29 قبل از ظهر |