تبليغاتX
اوفلیاتونیستـی باگیسوانم حرف مـی زنم - وقتی همه یک جور فکر می کنند...داودی
 

 

ثریا داودی حموله

«وقتی همه یک جور فکر می کنند کسی فکر نمی کند.»؟!

 

  خواهران از شعر راضی:

«این روز هایم گلوست» پگاه احمدی

و

 «شبلی بغلم کن» آتفه چهارمحالیان

اگر بگویم بزرگترین دشمن شعر شاعران هستند به گزاف  نگفته ام. شبه شاعرها ئی که می خواستند معادلات  شعری را به هم بریزند و ادبیات را به هرج و مرج بکشانند و شعر را در ابهام  ساختگی فرو برند مانند آن پیامبر دروغین دستان آنها  چنان رو شده  که نه رفتن را جایز می دانند نه ماندن را ... بلکه سر از  تئوری های دیگر در آورده اند. چند  گروه اختلاطی  دیگرهم مانده اند  که چگونه مخاطب را به سیخ بکشند!زیرا حرکت های ادبی متناسب با نتیجه هیچ است.با گسست المان های گذشته نمی توان وارد دنیای ادبیات شد مگر این که برای فهم اثر  شاعران را به شعرشان سنجاق کرد!!!! کانت گفته : ذهن انسان  مانند آیینه است و ما از ورای آن جهان را می بینیم .اگر کسی عینک زرد به چشم زد؛ جهان و مافیه را زرد می بیند  و همه چیز به چشمش زرد خواهد  آمد. ولی این دیدن ها  همیشه با واقعیت بیرونی مطابقت ندارد. در واقع هر کسی توهمات خود را ارائه می دهد...برای هضم شدن  جریان های ادبی  احتیاج به زمان هست. با تمام این نکته ها و هشدارها این افراد  هنوز در  گیومه ادبیات  هستند!!!! 

 زیرا ذهن و زبان  آنها از فرهنگ و زبان جامعه  نیست.آیا این نوع زبان و بیان ظرفیت این را دارد که در هر هنری تجلی یابد و خود را نشان دهد؟ این صدای های  منفرد همچنان  سردر گم باقی ماندند. در دهه ای  از  ادبیات  جریان شتاب زده ای شکل گرفت.عده ای  هم  از همه ی  جریان ها بی خبر!! زنگوله به پای  براهنی (،شاید براهنی نسبت با آقاین دیگر طاقت شنیدن بیشتری داشته باشد!!!) نامی دیدند ، فکر کردند باید با نگاه او ببینند و با نگاه او بشنوند و با نگاه او بنویسند تا طاووس علیین شوند...  شعری به گز نثر می نویسند که مخاطب مشکل حاد تنفسی پیدا می کند و  ادبیات  دچار معادلات چند مجهولی می شود چه کسی است که نداند قالب های   امروز شعری  مردم گریز وادبیات گریز و مخاطب گریز شده اند.البته به عمد...اگر قرار است جامعه به شوک برسد بهتر است  برای بیانیه ها  دفاعیه صریح داشته باشند. تئوری ها را بلعیده ویک شبه تئوریسین شدن و در صدد مانیفست سازی و صدور بیانیه برآمدن؛ توهمات شاعرانه است!! «نوشدن همان نو شدن گذشته است.» کسانی که می خواهند با تغییر زبان شعری  به مولفه های جدید برسند و خود را ثبت کنند باید راه بیشتری بروند و مطالعه داشته باشند.گرچه  این نگاه بحث پردامنه  داری است  زیرا همه شاعران وامدار هم هستند  ولی در دوران ما  ثابت شده که همه نسخه بدل هم می توانند باشند!!و این نشانه از معیوب بودن زبان ذهنی است  و از این نوع شگردها مدت زیادی نگذشته است. کی گفته بخشی از فرهنگ ما جائی دیگر نفس می کشد ومعصومیت شعری که از دست رفته است؟! امروز مخاطبان  ادبیات، فرهیختگان جامعه اند با این حال از لذت شعر و درک معنا در شعر محرومند! گاهی آن چه ما آن را نقد می خوانیم  عیارش در شعر مشخص نیست. امروز که  با تولید انبوه شعر روبروئیم.  کسانی که در به روی خود بسته است نمی تواند  نیاز زمانه را درک کند.از متن و ذات ادبیات دور شد ه اند  ؛ چه مولفه هائی جایگزین کرده که شاعران را از هم تفکیک می کند؟ تا کی صابون این و آن را به تن بمالند.پست مدرن  لباس بی معنا و شعر زیر پوش ادبیات  شد ه است.متاسفانه تا حالا با این المان ها و  ایده های ساختگی راه به جائی نبرده وشاعری که با بادها حرکت می کند باید در مورد او تامل کرد!زیراشناخت شعر با تقلید از شعر فرق دارد. چرا می گویند شعر دچار بحران شده؟ به زعم دو سه  مخالف خوان  کم حافظه که شعر نمی میرد! من و شما خوب می دانیم که انقطاع از فرهنگ و ایده های ادبی ایرانی باعث این ذهنیت شده . تازه از از لحاظ مفهومی و ساختاری چیز قابل توجهی نمی بینی. پست مدرن بیشتر یک جریان فکری است تا ادبی... البته در زمان  ما و شرایط اجتماعی  ما...برای تثبیت و نوشتار و گفتار نوعی از ادب در یک سرزمین دیگر باید شرایط را بوجود آورد.کسانی که شبیه هم فکر می کنند. شبیه هم می نویسند.  آبشخور مشتنرک  دارند.  با پراکنده گوئ؟گنگ گوئی؟ گنده گوئی؟ هذیان گوئی؟ کابوس گوئی؟ آشفته گوئی؟ لکنت سرائی؟ کی گفته این ها شعر هستند؟ کی گفته این شعر برتر است؟. کی گفته این حس برتر است؟

 

 این روزهایم گلوست: پگاه احمدی

یک متر حرف/ همه ی این قوم را متحد کرده است وقتی که من سروده می شدم/ این سرزمین علف زار بود/ وقتی درخت شد به جانش افتادند/ از تشکیل شاخه ها من پیداست که زیر سایه حکومت می کنند ص8

رگ های نفت در حال رفت و برگشتند. و ما به فتوای شیخ همیشه دیر به فردا می رسیم/ و گرنه یک رج از همین تاریخ را کسی به گردنم آویخت که خواب دیده بودم/ در بهشت عروسم کردند ص 15

کمی گلویت را به من بده!/ استعدادم همین شب برفی ست!/از بارانداز من چه می خواهی؟ از استخوانی که ته کشیده در این آفتاب/ دلی که مثل یک چمدان توی قلب من بستند حوضی در اربعین ص 49

 

 «شبلی بغلم کن» آتفه چهارمحالیان

تو با کتا هایم می گویم/ و علامتی از مثل گریه می پاشد بر فرق/ خون شلپ می شود بر سفیدی یک دست ص 11

می خواهم/ برای یک دماغ طولانی شعر بنویسم/ برای یک نیست غمگین میان دو چشم ص 40

دستم را از چیزی بنفش می گذرانم/ دستت را می گذرانی از چیزی در رنگ/ سیاه/ فواره می کشد در کلمات خودش مرگ ص 90

در تپیدن چیزی از خودش خندید/ گیسوی در کناره گودی سرماست/  و تکان هائی عجیب به رنگی پیراهنی که آب می داد ص 19

 

این افراد مانند غول از شیشه؟؟؟ بیرون زده اند. تا «مش غول»باشند.  همویت گم شده و راه گم کرده فریا بزنند بحران...بحران؟!اینها ذهنیت متعادل ندارند. این جریان فکری جای حرف و تامل بیشتری دارد. امروزه  این میدان خالی است...این نوع قالب حتی چالش بر انگیز هم نیست.منتقدان بنگاهی هم خسته شدند از این همه مصلحت  حقیقت نگفتن ها...  اما این جهنم خواندنی نیست و شنیدنی هم نبود.مثل این که به کودکان  دبستان نرفته بخواهند   دره ی نادر ه و تاریخ بیهقی   بخوانند و درک مفاهیم کند . ..و شد را ه رفتن کبک به شیوه کلاغ.....

از آقایان   بگذرم.... خانم های از شعر راضی....رزا جمالی،ثریا کهریزی،  پروشات کلامی،منیره پرورش،روجا چمنکار،لیلی گله داران،بهاره رضائی، پگاه احمدی ،آتفه چهارمحالیان.... و خیل عظیم دیگر دچار بد فهمی شدند. و راه افراط پیش گرفتند.این مهره ها بی هویت فقط صدای خود را شنیده اند، هنوز شعرشان نرسیده و کال هست.

اگر یک شق  پست مدرن  اعتراض به طبیعت بشر است ؛اما  در پی ساختن عالم  نو و آدم نو هم  می باشد.! حضرات فقط دو مولفه از غیب این جریان  یاد گرفته اند...طنز و چند صدائی یا پلی فونیک .... با همین مولفه ی اندک و کلما ت و نشانه ها می خواهند شعر به چالش بکشند؟زیرا باقی قضایا به گوششان نخورده  یا استاد عمدا فن آخر را یاد نداده است؟! پست مدرن پیچیده و تو در تو تر از این قالب های شکسته  ایرانی هستند... پیچیدگیهای معنائی و ساختاری  در شکل و اندیشه پست مدرن باعث شده  جامعه و حتی  نتواند با این جریان همسو شود.یحران در شعر و بحران در مصاحبه  جز حرف و حرف و حرف توخالی چیزی نمی تواند باشد!

البته جهانی شدن در ادبیات اجتناب ناپذیر است. ولی همین  اندکان سعی کردند از عناصر  و زبان  همدیگر را تکرار  و تظاهر به شعر و شاعری کنند. ولی من با صدای بلند می گویم اینها  شعر نیستند. ...تغییر لهجه به جای چند صدائی!! شتباه گرفتن...جک گفتن به جای  طنز... به زعم من این قالب ها شعر نیستند و و شاید یک گونه ی دیگر از ادبیات هستند. این قضیه شق دیگر موضوع است. از یک زاویه دیگر  عده ای نام آور  هم این قالب ها  را تائید و تصدیق کردند تا راه گمشده به عده ای نشان دهند و فقط خود شاعر بمانند؟! کی در این کشور مدرنیزم آمد و کهنه گردید و گندید و نمک سود شد که جامعه سربلند نکرد...چرا عده ای سوار بر موج و جریان پست مدرن شدند و  معضلات ساختاری و بیانی را وارد ادبیات کردند؟  به قول منوچهر آتشی  و خیلی های دیگر... مباحث تئوری باید درونی شوند...اما این انقلاب شعری بچه های خودش را بلعده و خام هم بلعیده است!!!

 حکایت شاعران امروز مانند  آن موسیقی نوازی است (اقتباس از یک افسانه آلمانی) که با نواختن نی موش ها را به سمت رودخانه می کشید و غرق می کرد. وقتی مردم شهر دستمزدش را ندادند . او به کین خواهی بچه های آن شهر را به کوه و کمر می کشاند  و در کوهسار ها و سنگلاخ ناپدید می کرد!!!.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوفلیا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |