داستان کوتاه سپیدار

سپيد دار

گفتند:روي خوش نشان نده.

گفتي: التماسش را نمي بينيد!

بسان قناري پرده نقاشي ات قلم مو را به پرهايش كشيدي.

به بال شوق دوسه چرخي زد. هنوز كل خوشحالي مادرت به پايان نرسيده بود كه در و ديوار خانه تان پر از كلاغ شد.تن به درو پنجره ها مي كوبيدند.

وقتي سر از دامان مادر برداشتي، در آينه قدي سرسرا تن خوني و پر كنده كلاغ؛ آويزان درخت سپ

داستان کوتاه بهار

بهار

در آستانه ظاهر شدي .

همه به آمدنت دل بسته بودند .

نبودي؛ بهار متولد شد .

گفتي : من بايد اولين كسي باشم كه او را مي بوسم.

روبه رويش روي هر دو زانو نشستي. به پوتينهايت خيره شد.

گفتند : تا امروز همة ما به قول و قرارمان بوديم . يكسال براي بوسيدن بهار دلمان لك زده ؛ معطل چه هستي؟!

با دستهاي كوچكش به صورتت چنگ زد و ماسك را پائين كشيد. تو ديگر لبي براي بوسه نداشتي.

 

داستان کوتاه ثریا داودی حموله

« همتاسة شهرزاد ››

 يك لحظه جلو آيينه ايستاد. لب گزيد. سرخ شد. چشمش به دربود. عقب‌تر رفت. از آيينه چشم برنداشت. دستهايش رابهم زد. جلوتر آمد و دست به سطح آيينه كشيد. حركتي نكرد. به صورتش سيلي زد . به طرف آيينه رفت . لبخندش را خورد.خودش را صدا زد . نشست. بلند شد و با وسواس لباسش را به سطح آيينه كشيد . هراسناك لب و دهانش تكان خورد. به چپ و راست چرخيد احساس سنگيني كرد به سروصورتش دست كشيد روبه آيينه برگشت چشم‌هايش را ماليد. مي‌خواست فرياد بزند. چشمش به در بود. با ناخن خراشي توي صورتش ايجاد شد. چرخي به اطراف آيينه زد. نگاهش را به چپ چرخاند دست و پايش لرزيد با تعجب دستش به طرف دهانش رفت نيم نگاهي كرد و قدمي پس نهاد . آخرين بار كه خودش را ديد روبروي همين آيينه موهاش را شانه مي‌كرد.عقب عقب رفت تا در قاب پنجره ايستاد . باد تور عروسي‌اش را برد خنده‌اي روي لبانش نشست.

ادامه نوشته