داستان کوتاه سپیدار
سپيد دار
گفتند:روي خوش نشان نده.
گفتي: التماسش را نمي بينيد!
بسان قناري پرده نقاشي ات قلم مو را به پرهايش كشيدي.
به بال شوق دوسه چرخي زد. هنوز كل خوشحالي مادرت به پايان نرسيده بود كه در و ديوار خانه تان پر از كلاغ شد.تن به درو پنجره ها مي كوبيدند.
سریا داودی حموله