«چرایی تحریف تاریخ بختیاری »

آسیب شناسی حماسه زاگرس نوشته علیزاده گل سفیدی

به زعم من «حماسه زاگرس» یک تاریخ تحمیلی است؛ چرا که مولف خود خواسته مبارزه را در مسیر دیگری برده است که نوعی یقین زدایی از ذهنیات قومی می باشد و این فرض منطق علمی و سندیت تاریخی ندارد.طرح کلی بحث از لحاظ نظری با چنین گفتِ های گِل سفیدی تناقضاتی دارد؛مولف عده ای را به سست کردن پایه های قیام متهم می کند،ولی دلیل و سند ارائه نمی دهد...با تاکید مکرر که جعفرقلی خان سردار اسعد نقش اساسی در سرکوب قیام شیرعلیمردان داشته است که دوباره سند مکتوبی ارائه نمی دهد؛این گفتن ها و پاسخ ندادن ها خود محل شک و تردید برای مخاطب هست،آیا مولف خواسته قیام شیر علیمردان را درون قومی نشان دهد و مبارزه را از گستردگی ملی خارج کند؟چیزی که مشهود است این که گِل سفیدی در کتاب «حماسه زاگرس» هویت مبارزه ی شیر علیمردان را زیر سوال برده و عقاید شخصی خود را به عنوان سند جلوه داده است. آیا این نشانه بی اطلاعی است؟ یا جعل واقعیت است؟ تاریخ نگار باید با رعایت بی‌طرفی و به دور از غرض‌ورزی ،جانبداری و قضاوت شخصی تاریخ را بنویسد.

  مطالب مرتبط با موضوع را در ایبنانیوز بختیاری دنبال کنید:

http://www.ibnanews.ir/vdcb.9bzurhbw0iupr.html

 

ادامه نوشته

خوانش سه کتاب از سه شاعر

خوانش سه کتاب

الف:- «اگر بگویم عاشقم دروغ گفته ام» حمید رضا اکبری(شروه)

ب:-«طلسم اشیاء سوخته»علی فتحی مقدم

ج:-«جمجمه های بی امضاء» سعید مرادی

ادامه نوشته

نگاهی به کتاب داستان«هجوم آفتاب» قباد آذرآیین

 

نگاهی به کتاب داستان«هجوم آفتاب» قباد آذرآیین

داستان کوتاه قدمتی صدساله دارد؛با نگاهی اجمالی به سیر داستان نویسی در ایران از سال 1340تا 1357 دوران پر شکوه ادبیات محسوب می شود که از منظر اجتماعی و تاریخی آثار قابل تاملی نوشته شد ه است.از 1357 تا 1370 داستان کوتاه با اشکال و تکنیک و شگردهای خاص شکل خود را نشان داد. بومی نویسی در کارهای غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی،صادق چوبک،منیرو روانی پور، محمدرضا صفدری ،احمد محمود،علی اشرف درویشیان...به زیبایی ماندگار گشت. ولی در دهه ی هشتاد داستان کوتاه با این ژانر طنینی نداشت و روند نزولی گرفت و چهره ی شاخصی در این دهه پدیدار نگشت.

...از این رهگذر به عقیده ی من باید از مکتب مسجدسلیمان نام برد؛ که در ضلع و زوایای ادبی و هنری... جای پای نویسندگان و شاعران این خطه از دهه های گذشته تا حال پیداست !البته در این شیوه روایی-ساختاری پیشکسوتان مسجدسلیمانی چون منوچهرشفیانی(قرعه ی آخر) و بهرام حیدری(زنده پاها و مرده پاها،لالی، به خدا که می کشم هرکس که کشتم)یارعلی پورمقدم(داغم سی رویین تن)علی مراد فدایی نیا(برج های قدیمی) و سیدعلی صالحی(یقه چرکین ها) ... قباد آذرآیین(حضور،شراره های بلند)و فرهاد کشوری(بوی خوش آویشن)...طبع آزمایی کرده اند و آثار ماندگار بومی و قومی را نوشته اند....به خلق آثاری پرداختند که بیشتر آنها جزء داستان نویسان فرم گرا محسوب می شوند که روی خوشی هم به جریانات سیاسی و اجتماعی و قومی جنوب داشتند که اما هر کدام شیوه های متفاوت برای روایت داشتند؛اما هیچ کدام به فردیت نرسید!

ادامه نوشته

نگاهی به رمان همنوائي شبانه اركستر چوبها:رضا قاسمي

نگاهي به رمان

همنوائي شبانه اركستر چوبها:رضا قاسمي (متولد1328اصفهان)  

((من در خود شخصيت هاي مختلفي آفريده ام.من اين شخصيتها را بي وقفه مي آفرينم.همه ي روياهاي من،به محض گذشتن از خاطرم،بي هيچ كم و كاست به وسيله ي كس ديگري،كه همان روياها را مي بيند،صورت واقعيت به خود مي گيرد.به وسيله او نه من.من براي آفريدن خودم خود را ويران كرده ام.)) از متن رمان همنوائي شبانه اركستر چوبها ص113ا(كتاب پريشان خاطري اثر فرناندو پسوا)

 

در طبقه ششم يك آپارتمان  در فرانسه عده اي مهاجر و تبعيدي زندگي مي كنند. اين ساختمان متعلق به اريك فرانسوا اشميت پزشك هشتاد و نه ساله كه گوشش سنگين است و با زنش ماتليد كه دچار فراموشيت  اداره مي شود.آنهاد سگي به نام گابيك دارند.اريك فرانسوا اشميت  آرمان خواه بوده. اما به جهان دلخواهش نرسيده .حالا پس از آن شكست فكري مي خواهد شكستهايش را در طبقه ششم جبران كند:((طبقه ششم ساختماني كه به اريك اشميت تعلق داشت؛پزشك هشتادو نه ساله اي كه در طبقه چهارم مي نشست و همه ي عمرش را براي ساختن جهاني عادل مبارزه كرده بود.و عاقبت كه كار به ناكامي كشيده بود به همين دل خوش كرده بودكه آن جهان آرماني را در تنها حيطه ي اقتداري كه برايش مانده بود پياده كند.))ص21

گابيك  سگ آنها بارها مرده ولي زن صاحبخانه هر دفعه با آوردن سگ ديگري  او را گابيك صدا مي كند:((يك بار گفته بود:گابيك مرده است اين ولف است.و بار ديگر گفته بئد:گابيك مرده، اين بوبي است.يك بار گفته بود:گابيك مرده است، اين روكي است.))ص30

ماتليدزن اشميت شبيه ((اميلي ال))مارگريت دوراس فرانسويست(1). اميلي ال(همسر كاپيتان)هم هميشه از سگ سياه كوچك خود كه از كشتي گريخته و در دريا غرق شده حرف مي زند...البته در اين رمان راوي زن نويسنده ايست كه ترس و تنهائي خود را در شخصيتها مي بيند!)

راوي نقاش  ساختمان است و در اتاق (12)زندگي مي كند.البته زماني هنر پيشه و مدتي هم خواننده بود. به سه يبماري وقفه هاي زماني،خود ويرانگري وآينه مبتلاست.داناي همه چيز فهمي كه بيشتر به كشف زندگي و افكار ديگران نشسته.بدبيني فلسفي باعث شده به خودش هم رحم نكند.

 سيد الكساندركه در اتاق در اتاق هاي  (4و3)است.آنييس زن سيد خارج از آپارتمان براي خود زندگي مستقل دارد. رعنا هم اتاقي راويست. به گفته اورعنا يك تبعيدي عشقي بودنه سياسي كه داراي سه شخصيت متفاوت است:0((شخصيت اول زني بود زيبا،با هوش،سرزنده وخوش مشرب.و من عاشق همين شخصيتش شده بودم.شخصيت دوم پسري بود لوسس و ننر؛و شخصيت سوم،دختري فوق العاده شكننده كه بر اثر مراقبت هاي عاشقانه مردي موقتا اعتماد به نفس پيدا كرده بود اما از ترس آن كه مبادا دوباره به زمين بخورد،به محض احساس كمترين حمله به صورت مخاطبش پنجه مي كشيد.))ص 80 ميلوش كه از اهالي چك(2) مي باشد و بعد از فروپاشي كمونيست به فرانسه آمده ودر اتاق  (10) ساكن است.به گفت راوي چنان با قدرت مي نوارد كه هميشه  دودي از آرشه  اش در راه پله ها مي پيچيد . تنها در اواخر داستان اشميت  معترض مي شود حالا كه كشورش بهشت شده چرا بر نمي گردد؟

ادامه نوشته

نگاهی به خاطرات سردار مریم بختیاری(1316-1250)

نگاهی به خاطرات سردار مریم بختیاری(1316-1250)

                                                              ثریا داودی حموله

 

سردار مریم دختر حسین قلی خان ایلخانی و مادر شیر علیمردان خان،زنی شجاع ، نستوه ، بی نظیر ، با اقتدار که مبارزات وی در تاریخ مشروطه ستودنیست. او از فعالان و مبارزان و آزادی خواهان مشروطه بود.

ادامه نوشته

نگاهی به  مجموعه داستان آنای باغِ سیب/ احمد بیگدلی نشر آگه 1386

«اگر بتوانیم تنها یک گل را درک کنیم می توانیم بدانیم چه هستیم و جهان چیست» هزارتوی بورخس  

  نگاهی به  مجموعه داستان آنای باغِ سیب/ احمد بیگدلی نشر آگه 1386

       

ادامه نوشته

نگاهی به مجموعه چراغها را من خاموش مي كنم

نگاهی به مجموعه

چراغها را من خاموش مي كنم:رويا پيرزاد(متولد 1331آبادان)نشر مركز1381

شاخص كارهاي زويا پيرزاد روايت هاي خانوادگي است.با نگاه و ضرافتي كه در ارائه شخصيتها دارد،بيشتر در موقعيت هاي بايدها و نبايد ها ي زن و خانواده است.پيرزاد داراي حس  خودآگاهانه زنانه است. وجه بارز داستان هاي ((مثل همه عصرها))و((طعم گس خرمالو))و ((يك روز مانده به عيد پاك))و رمان ((چراغها را من خاموش مي كنم))دغدغه هايي پيرامون زندگيهاي زنان از طبقات مختلف اجتماعيست.شخصيتهائي كه بايد درون آنها را كاويد ومسائل و مشكلاتشان را نشان داد.گاه دو سه نسل را در كنار هم قرار مي دهد تا تضادهاي فكري و اجتماعي را آشكارتر نشان دهد.داستانهائي كه مي توان نويسنده را فراموش كرد.پيرزاد به نيمه هاي پنهان شخصيت ها علاقه دارد.رمان چراغها را من خاموش ميكنم هم رويكرد ديگري از مضمونهاي آشناي اجتماعيست.كه با پيرنگي از احساسات و درونيات كلاريس شكل مي گيرد. داستان از منظر اول شخص روايت مي شود.خواننده  پا به پاي او حركت مي كندو با خانواده و دوستان و همسايگاها كه هر كدام در شكل بندي اثر نقش دارتد،آشنا مي شود.

خانواده كلاريس در بوارده هستند.كلاريس شخصيت محوري رمان زني حساس و شكننده استسايه اش بر رمان گسترده است..از بي تفاوتي اطرافيان  رنج مي برد.دنياي كلاريس با دنياي ديگر زنان داستان فرق مي كند.او زخمهائي  را بر روح دارد.در صحنه زندگي و اجتماعي خود را نا اميد مي بيند.حقارت را تحمل نمي كند.مادري كه مي خواهد فرزندانش را با عشق و علاقه بزرگ كند كوشش ميكندمحيط خانه امن باشد.كلاريس زني گوشه نشين است كه نگران خانواده و بچه هاست.بيشتر در آشپز خانه ديده مي شود.از خودش غافل مانده.كلاريس نسخه ي دوم مادرش است.او از فرديت ملموسي برخوردار است. گاه با ارجاع به ديگران  خود را معني ميكند در رابطه با دوستان و خانواده دچار سر در گمي مي شود.در خلال سالها زندگي به نتايج تلخ مي رسد.اينجاست كه كلاريس از خود مي گريزد. ترس وتنهائي و شكندگي  كلاريس مانند اليزا آلن در داستان گلهاي داودي اثر جان اشتاين بك است.

سايه كلاريس در رمان گسترده است.او  در چند قدمي تناقض هاست. با تمام مشكلاتش در قله هرم و  زنان  ديگر در طبقات زيرين اين هرم هستند.در مقابل مادر و يا خواهر و آرتوش  رفتار تخريبي مي گيرد.گاه صورتك خنداني به چهره مي زند.ور مهربان و يا فضول و يا ايرادگير در نشان دادن  هويت و درونيات و اضطراب ها و دلتنگيها و افكار او موثر است..هميشه از خودش ميپرسد جكار كرده؟كجا را گرفته؟چرا كسي از من نمي پرسد تو چه مي خواهي؟به چه فكر ميكني؟

آرتوش همسر كلاريس  استخدام شركت نفت است. داراي فعاليتهاي پنهانيست. عقيده دارد محله بريم زندگي كردن كار بور ژواهاست. مخالف ماشين مدل بالاست.طبيعت او طوريست كه به بالا نشين هاي شركت نفت تمايل ندارد.علت كارهايش را توضيح نمي دهد. در اينجور مواقع يك بحث انحرافي پيش مي كشد  به احسا سات و نگرانيهاي كلاريس پي نمي برد. آرتوش مرتب به سراغ شاهنده مي رود، همان كسي كه  موهاي بلند و سفيدش  را دم اسبي مي بندد .كلاريس از سياست بازي او دل خوش ندارد. آرتوش از فقر و بدبختي مردم داد سخن دارد.

اميل در كلاريس تاثير دارد.به توصيف زيبائي هاي كلاريس مي پردازدبا ورد اميل آرتوش در پرانتز ذهني كلاريس قرا مي گيرد.كلاريس در برخورد با او تحول شخصيتي پبدا مي كند.بهترين ساعت عمرش زمانيست كه با اميل هم صحبت است.شيفته رفتارش مي شود. اميل  را صادقانه به خلوت خود را مي دهد.به حرفهاي اوگوش مي دهد.كلاريس دوست دارد با كسي از چيزهائي كه دوست دارد حرف بزنداميل برايش كتاب مي آورد، به اومي فهماند كه هيچ ضعفي ذاتي نيست.به توصيف زيبائي هاي كلاريس و خانه و پرده و ..خوشمزگي غذاهاي او  مي پردازد. اما رويائي و رومانتيك است،با قصه و شعر زندگي مي كندشخصيت تيپي اميل براي كلاريس عجيب مي نمايد.بعد از رفتن اميل او دچار نوعي پريشان خاطري وآشفتگي  و شك و ترديد  و  خود كم بيني مي شود.احساست و درونيات او موتيف اصلي رمان است.كلاريس زخمهائي بر روح داردگوئي براي اعتراف پيش اميل مي رود.با آرتوش در تعارض است اما اميل را نيمه ديگر خود مي بيند.كلاريس در مركز  ساختار رمان است. .از برخورد اميل و كلاريس  خواننده به ياد داستان بارتلبي هرمان ملويل مي افتد!

هر بخش برشي از زندگي شخصيتها را نشان مي دهد. از روايط و محيط زندگي آنها و و عواطف و دغدغه هاي كه البته  خطي توصيف مي شوند.تا دو سه فصل اول به معرفي شخصيتها و مكانها و زمان  و صحنه هائي كه رمان در آنها اتفاق مي افتد.كه البته مي توانست كمتر از اين (50)بخش  باشد.زيرا روايتها و صحنه ها خيلي به هم نزديكند.در بخش بندي اثر نوعي بي حوصلگي حس مي شود.با توجه به روايت خطي و پيوستگي موضوعي رمان احتياج به بخش بندي و اين همه شكستگي متني نداشت!

  شخصيت پردازي و فضا سازي و و زبان روايتي رمان حائز اهميت است.گرچه اين  فضاي داستاني و تبعيض طبقاتي پيش از اين  در ادبيات  ايراني آشنا بوده .(در بيشتر كارهاي احمد محمود، احمد آقائي و اضغر عبداللهي،اسماعيل فصيح) فضا سازي و ساختار  شخصيتي  اثر را ملموس كرده ، پيرزاد به ساختار روان شناختي بيشتر دقت كرده. پارامتر ديگر در استفاده از حمله ملخها و آمدن پروانه ها و  استفاده از نمادبراي  درونيات كلاريس  است.. با  نثري زنانه ،ساده و روان  و بدون  حشو و اضافات.يك روند خطي را دنبال مي كند. البته اين زبان ساده راضي كننده نيست،خواننده خاص از پيرزاد  انتضار تكنيك داستاني را دارد.زبان روايت براي بازتاب ذهنيات شخصيتها انعكاس يافته.اين لحن رواي براي رسيدن به درون كلاريس است.لحن پيرزاد لحن روانشناختي است.از اين منظر عنصر شخصيت نمود بيشتري پيدا مي كند.لحن روايت از زبان پيشي گرفته.نويسنده بيشتر به روايت داستاني توجه كرده.طرح داستاني با روايت خطي زندگي  كلاريس شكل گرفته.

روايت ديگرعنصر شاخص رمان است. از روابط آدمها و ترس و اضظراب هاي آنها نشا ت گرفته.فضاي ذهني كلاريس  گرته ديگري از همان داستانهاي قبل پيرزاد است.چراغها را من خاموش مي كنم، از ديدگاه  روانشناختي و تاريخي و اجتماعي قابل تاويل است..

از بعد ديگر بايد گفت،رمان  جزو ادبيات فمينيستي است.شايد هم   از نظر اجتماعي يك مانيفست  فمينيسمي است. كه از ذهن كلاريس نوشته شده . البته فمينيسم در شكل اجتماعي و فرهنگي.واضح است كه زنان در جامعه مرد محور شرايط دشواري دارند ودر هر عصر و زماني يك كارنامه تعريف شده توسط مردان داشته اند! ((خانم نوراللهي گفت:شما خانم هاي ارمني خيلي از ما جلوتريد.ما تازه بايد براي داشتن چيزهائي بجنگيم كه شما مدتهاست داريد.ما هنوز اول راهيم.))ص193

كلاريس و آرتوش در هيچ نقطه اي همسو نيستند.در رمان با نماي نزديك زندگي كلاريس نشان داده است.كلاريس بيشتر كتابهاي ساردو را مي خواند،كتابي كه روي  جلد آن مردي با ريش بزي و شنل سياه پشت كرده به زني كه روي زمين زانو زده. ..كلاريس از زن مرد قصه متنفر است چون نمي داند بين عشق و تعهد كدام را انتخاب كنند!درست مانند درماندگي واحساسات متناقص كلاريس !او  به مرحله اي از احساس مي رسد كه ديگر از داستانهاي ساردو  خوشش نمي آيد.كلاريس در چند قدمي تناقض هاست.در الفاظ ساده ي آرتوش يك نوع تحكم مردانه نهفته است. ..كلاريس يك شخصيت خاص است.بار رمان بر دوش كلاريس است. رفتارش با آرتوش و اميل گوشه اي از شخصيت او را نشان مي دهد.خواننده به حوزه اضطراب و دلتنگي كلاريس پي مي برد.او كانون روايت  در داستان است.حتي تعبير هاي او زنانه است. درخت بيد را زني مي بيند كه از غصه گيسوانش را چنگ مي زند.و يا  داستانهائي كه براي دو قلو ها تعريف مي كند خالي از  حس و حال تغيير يافته او نيستند!

رمان يك اثر رئاليستي است . به كلاريس فرديتي بخشيده كه خاص زنان است.در وهله اول به عنوان راوي اول شخص از نمود بيشتري نسبت به ديگر شخصيتها بر خوردار است. حتي از نويسنده مهمتر جلوه كرده.گرچه  پيرزاد در خلق شخصبيت كلاريس موفق بوده. نكته جالب اين كه پيرزادبراي برون فكني هاي كلاريس از خود كلاريس استفاده مي كند.

.از بعد روان شناختي  اثر پيرزاد به ساختار دروني نظر دارد.نويسنده خواننده را به روان شخصيت ها مي برد. كلاريس از لحاظ درونيات زن ديروز جامعه نيست،اهل مطالعه است در برخورد هاي اجتماعي و روابط آزاد است.اما از اعتماد به نفس برخوردار نيست.به نوعي سر گرداني و اضطراب دچار است.

 اصلي ترين عنصر پنهانكاري هاي شخصيت هاست.شخصيتها چيزهائي را از هم پنهان مي كنند.گوئي در روابط با هم نقش بازي مي كنند از هم ترس دارند. افكار و احساساتشان را از هم مخفي مي كنند.ترسي بر رفتار و گفتار آنها حاكم است.آرتوش   افكار سياسي اش را براي كلاريس نمي گويد. آرمن از كلاريس  روابطش را پنهان مي كند.مادر در مقابل آليس نرمش نشان مي دهد،هيچگاه دليل رفتار و گفتارش را نمي پرسد.  با حال شخصيتها يك بعدي نشان داده مي شوند.شخصيتها در تقابل هم هستند.اميل نقطه مقابل آرتوش،.كلاريس نقطه مقابل خانم عبداللهي،آليس نقطه مقابل كلاريس، .. . جهان داستاني پيرزاد كوچك است. برگهائي از زندگي روزمره  شركت نفتي هاست. در توصيفها تنها به حوزه دروني بعضي شخصيتها توجه كرده.و از توصيفهاي عمومي و اجتماعي پرهيز كرده. فضاي تاريخ و اجتماعي اثر كم رنگ است.طرح روي جلد آبادان ده چهل است اما از فضا ي محله هاي حوزه  آبادان ، بريم و بوارده وشطيط و  جي 4  و اطلاع دقيقي در رمان نيست.به زنان بومي نپرداخته ،گوئي نويسنده آنها را نديده!! رمان بي بهره از جغرافياي جنوب است.اين امر براي كسي كه به تاريخ نفت خوزستان آشنائي ندارد در غباري از ابهام مي ماند. رمان از پايان بندي مناسبي برخور دار نيست.گوئي نويسنده آنها را نديده. رمان از پايان بندي مناسبي برخور دار نيست. شخصيتها و زمان و مكان در همان يكنواختي قبلي مي مانند. شايد گفته آگوست استريند برگ پايان بندي مناسبي براي اين اثر  باشد :((تنها مي توانيم يك نوع زندگي را بنويسم،آن زندگي را كه زيسته ايم.))