شعر لوح ....سریا
تحلیلی بر مجموعه شعر ...از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا (سریا داودی حموله)
*همیشه یک نفر در کمین دشنه نشسته است!*
بی شک اگر شعر نبود زبان پژمرده می شد، شعر باعث پایداری زبان ملت هاست.و ادبیات دنیای فکری جامعه را بیشتر انعکاس می دهد؛تحولات شعر منشاء تحولات اجتماعی و تنها شعر جامعه را نجات خواهد داد.
اگر فردوسی شاهنامه را نمی سرود، زبان فارسی دچار اختلال می شد.که شعر دیروز برای گوش بود وشعر امروز برای چشم و گوش است! و حواس بیشتری را در برمی گیرد.
نوشتن در مورد سریا داودی نقاد و کسی که با هر دو دستش شعر می نویسد؛ کمی با ترس و لرز همراه است و شاید در برابر قضاوت جامع و انتقادهای روشمند شاعر نوعی کج سلیقگی است.با این حال ادبیات مانند دریای مواجی در حال تحول است وهر مخاطبی در هر خوانشی تعریف خود را دارد.که هدف سیر اندیشه شاعر است.زیرا خواننده با خواندن هر شعری دوباره متولد می شود.
با خواندن مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا... می توان ادعا کرد که شعر هنوز اهمیت دارد...این کتاب شامل پنج مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا،من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام،طه دسته دار جمهوری،مادر بزرگ در پیراهن افلاطون و من با هر دو دستم شعر می نویسم... زمان سرایی های سریا قابل تامل و به آنچه می نویسد ایمان دارد ؛کتاب در سه حوزه ی تاریخی ، اجتماعی و انتقادی قابل بررسی است.
بر خلاف کتاب های «افلیا تو نیستی با گیسوان حرف می زنم» «آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود» و «نان و نمک میان گیسوان تهمینه» از جز گویی های نوستالژیک سرا فاصله گرفته است ؛در این مجموعه زبان در پرداخت به واقعیت های اجتماعی و ملموس نمود عینی تری دارد. گرچه ذهنیت دیروز سریا قابل مرزبندی با مجموعه ی جدیدش نیست، اما از لحاظ ساختار اندیشه همان چالش های ذهنی را دارد. که این مجموعه نسبت به شعرهای بلندش بالندگی زبان و بیان خاص را داراست؛ ماهیت معنایی شعرش با همان معیار تفکر انتقادی است.سریا شاعری است که با زبان می اندیشد.
در کل دغدغه های انسانی و جذابیت های تجربه گرایانه در ساختار انعطاف پذیری قابل تامل است .نحوه شکل گیری این تقابل ها و ترکیب ها بستگی ظرفیت زبان و ساختار بنیانی و ابزارهای بیانی دارد. سریا یک رئالیست گرای انتقادی است :
*در کدام ضلع تقویم مانده ای؟/این کلاغ/آن قدر سپید است/که ماه را از چهره انداخته/برگرد دنیا را از شاعران پاک کنیم/صرف شویم/در خواب های بنفشه/عاشق تر از سنگی/که سر به کوه می کوبد صفحه14
شعرها ریتم مخصوصی دارند وپارادوکس های خاصی را بازتاب می دهند که موسیقی زبان با طغیان ریشه دار همیشگی در کارهایش مشاهده می شود. از زاویه نگرشی و فعل و انفعالات زبانی سریا قواعد و اصول خود را داراست ؛ شعرش تلفیقی از لیریک و رمانتیک و قابلیت های ذاتی تصویری در شاخصه های زیبا شناختی و درحوزه ی زبان مفهومی است.زبان شعری با کمپوزیسیون محتوایی و موضوعیتی با معناهای دور و نزدیک که به ذهن متبادر می شود. و اشارات تاریخی و وقایع حاصله در ساختار روایی ریشه در آفرینه های تصویری دارد. تصویرگرایی درگزاره ی طه دسته دار جمهوری... قابل تاویل است:
*دموکراسی بادام تلخی ست/یا بادها/به بادهای دیگر تسلیم می شوند/یا صندلی ها جا عوض می کنند صفحه38
گاهی در بعضی شعرها محتوا به سمت بافت ارجاعی می رود که از دستاوردهای تفکر برانگیز ادبیات مدرنیسم است. با مضمون سازی هایی که تصویر روشنی از برهه های اجتماعی مشروطه است وبا شعری که ذهن خواننده را به چالش میکشاند. که در ساحت و نوزایی شعر باعث عرف ستیزی وعادت زدایی می شود.
شاعر در مجموعه ی از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا رویکرد خلاقانه ای به معنا و مفاهیم تاریخی و اجتماعی دارد.وقتی سریا در همایش تاریخ مشروطه از لشکر کشی بختیاری به تهران آن چنان با حرارت صحبت به میان آورد؛باید بنیان های شعری اش در حماسه سرایی های .؛من هذیان سال های مشروطه را گرفته ام... این چنین مسجل شود.شاید هم این عصیانی است که در تک تک بختیاری مانده است! و در اینجا شعرسریا پاسخی به پرسش های مهم است!
*بادها آلزایمر گرفته اند/اما کلمات نشان از خنجری دارند/که فشار خون هزار و سیصد و هشتاد و پنج/اسب بی سوار را ثبت کرده است صفحه29
تمام تحولات شعری سریا در زبان محتوایی اتفاق می افتد.که مُصر به سرایش این نوع شعر انعکاسی از فرایند تصویری ذهن و عین است . شعرش پراکندگی موضوعی دارد. با لحن و زاویه دید فاخرانه و باورمندی هایی که به اجرای ساختاری آن جذابیت بخشیده است. ترکیبات شعری از توانایی و قابلیت زبانی برخوردارند و در زبان و فرم انسجام ساختاری و زیباشناسی دارند .شعر سریا دینامیک است؛ به این معنا که کلمات و بندها با همدیگر سنجیده می شوند و در هر حالی مضمون طنز «شاعر کسی است که بتواند نه بگوید»همیشه محفوظ می ماند:
*قسم به افلاطون/ و کفش های نیچه/من بودم/شاعران را نمی آفریدم صفحه16
*در عرض هر شعری که بگنجیم/شاعرتر از کلاغ نمی بینیم/ما نتوانستیم ثابت کنیم/روی دست عشق راه می رویم !صفحه 63
گاهی فونکسیون خارج از هنجار محتوایی هست که ریتم محسوسی دارد.ولی شاعر خود را درگیر فرم نمی کند و فقط به شعر می اندیشد و با همان بند معروف ...من با هر دو دستم شعر می نویسم... و تصویری زیبا از خوانش شعر و متعجب از معنا یا ساختار ی که باعث دهان باز شاعر شده است:
*تر جیح می دهم/به شعر فکر کنم/با دهان کاملا باز!صفحه65
فصاحت شعر سریا در همین گزاره های معنایی است. با یک کلیت ذهنی و لایه های پنهانی معنایی است. که در شعرش عناصر زبانی از دستور زبان خاصی پیروی می کنند.سریا به ساختار معنایی و زبان دلخواه در شعر رسیده و زبان شعرش کاملا جهت دهنده است. که مداومت در سراییدن به تجربه و سبک شخصی منجر خواهد شد زیرا با فضا سازی ها قابل تحلیل و به سمت شعر جهت دار پیش می رود. با بهره گیری از معنای واژگانی به فردیت فاعلی رسیده است.الفبای شعرش تصویری است، توصیف کلیات نشان می دهد که جریان مستمر اندوه سرایی عشق جز عادت های ذهنی سریاست.اما گویا در کتاب از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا ... از آن گذشته ی خزنده هیچ خبری نیست:
*عشق را می ترسانم/تا تصویرت را از تمام آیینه ها بردارد!صفحه20
*حرفی به سکوت آسمان/اضافه خواهم کرد/تا بدانی/کفش های من هیچگاه اشتباه نمی کنند!صفحه58
ناهید موسوی
ب: برای ثریا و تمام (4)
در این امرداد گرم که آسمان را این طور آبیِ کمرنگ کرده است و هیچ لکه ابری در آن دیده نمی شود، چه می توانم کرد وقتی لایة نازکی از هوای خنک نیست که مرا یاد پاییز بیاندازد. این حقیقت دارد: من آدم باران ام، نه حتی برف که، سرانگشتانم را کرخت می کند. با این حسِ ناشناخته در هم ریختگی؛ « از عصای شکستة نیچه تا عصر مچالة لورکا»ی ترا می خوانم:
نیچه می شوم/می نشینم روی ضمیر تو/با لهجة گوسالة سامری/تو را/با نام تو می خوانم...
و فکر می کنم چقدر خوب است آدم قالب هایی را که می شناسد بهم بریزد و معماری تازه ای در شعر بنا کند و نه آنقدر که به نظر بیاید؛ فقط بهم ریختن را بلدیم. تنها یک صندلی از تو دور بودم/ قرار بود از شعر. آسمانی بسازم/ برای کودکان دنیا شمع روشن کنم/ از ترس ابرهای بد زبان/ به پای بادها پیچیدم/ مانند شاعران دهه چهل/ خود را محاصره می کنم..../
مگر نه این که نوشتن برای من هم در اواخر دهه چهل به دنیا آمد و نخستین داستانم را در همان زمان چاپ کردم؟ اما اگر راستش را بخواهی سال 81 بود که دیدم پروانة من از پیله اش بیرون آمده. برای همین است که شعرهای ترا با «احساس» ام، درک می کنم. تو هم شاعر ضمیر پنهانی: در شعرهای تو می مانم/در حرفی به شکل خودم/ شاید یکی از همین لی لی های بی حواس/ سایه را مهر کند. گاهی سروده های این سریا، یا صریا، یا همان ثریا داوودی حموله مرا می ترساند: شاعری با کلمات چهل واتی/ فاعل قورت داده/ که دگمة عاشقی اش افتاده/ پشت چراغ قرمز/ چرخ های زمین را پنجر کرد/ و پزشکی قانونی/ علت فوتش را شعر اعلام کرد.
این ترس ذاتی «شاعرانه گی» در اغلب سروده های تو هست: مااا مانند حرف جدا شده از تاریخ/ در صدای کلاغ ها بلعیده می شویم.
یا: از اشب های سپید/ غباری برنخاست/ سرانگشتان بادحنایی ست/ یا ماه از سیم های خاردار گذشته. این ترس گاهی چنان خوشایند است و چنان به دل می نشیند که بی اختیار خواب های صمیمی و ناب دوران کودکی مان را به یادمان می آورد: مادربزرگ از آیینه می گریزد/ از سایه های جا مانده/ از خودم/ دعا می کند/ مرگ را ببرند/ گوانتانامو چال می کنند.
من، نه گریز آینه ها را در خواب های کودکی ام به یاد می آورم و نه مادر بزرگم را، که در آغاز کودکی ام مُرد. تنها ننه جانم به یادم است که هر وقت از سفر مشهد باز می گشت، برایمان اسباب بازی های حلبی می آورد. قوز داشت از بس گریه کرده بود بر جوانمرگی برادرش. وقتی پای صحبت ترس ذاتی «شاعرانه گی» نباشد، در شعرهای تو «اندوه» بیداد می کند:
عشق را در پلک نابینایی پنهان کردیم/
در خواب های زمین پراکنده شدیم/
نام های پرندگان را با هم عوض کردیم/
دست بند زدیم/
به سایه های باد/
ماه سر به رویاهایی دارد/
که کنارسایه هامان تنهاییم
یا: وقتی برادرم پوتین جنگ را پوشید/ رنگ عشق از آسمان رفت/ من و مادر بزرگ/ برای اسب سفیدی گریه کردیم/ که در باد گم شده بود/ کودکان در سایه های دیوارهای پر جریمه مردند/ و بنفشه های کوهی/ بوی کافور گرفتند/ آن قدر تاریک ماندیم/ که فعل هیچ پرنده ای بیدارمان نکرد.
عجیب نیست که در تمام شاهنامه «اندوه»، حکم آخر را می خواند. یا همین نظامی گنجوی که بارها خطر از بیخ گوشش رَد شده است. زیرا «نخستین کسی که شعر گفت؛ آدم بود. و سبب آن بود که قابیل مشئوم، هابیل مظلوم را بکشت و آدم در سوگ فرزند شعر گفت» این تکة «بیداد» را کجا خوانده ام؟ یادم نمی آید. اما این را یادم هست که هر وقت می خواهم داستانی بنویسم باید شعر بخوانم و به موسیقی گوش بدهم. زیرا اندوه با من، رفیق گرمابه و گلستان است. با تو هم هست: ما نتوانستیم ثابت کنیم/ روی دست عشق راه می رویم.
با این همه اگر شوریدگیِ عشق در شعرهای تو نباشد، این کتاب، بسیاری چیزها کم دارد. اما هست. شر و شور عشق هست. نمی شود از آنها به سادگی گذشت:
ماه نمی داند/من و تو/در شعرهای هم شکسته ایم...
اما نقطه ضعف هایی هم هست که من نه با دید یک منتقد شعر شناس [که اصلاً نیستم)، بلکه با همین بضاعف اندکی که دارم به بعضی از آنها اشاره می کنم و بیشتر آنهایی که در دو مجموعه قبلی تو هم بود و شاید از این بابت باشد که در پاره ای از لحظات شعری تو، مزاحم می شوند. باید و بالاخره در سروده های بعد، از شر مزاحمت شان خلاص بشوی. واژه های «فلسفه»، «فعل و فاعل»، «نام» و «افاعیل» این ها وقتی تکرار می شوند، آن هستیِ ذاتیِ شعر را که «گفته» می شود، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، مخدوش می کنند. در دفتر اول، اینطور نبود، جنس شان با جنسِ شعرهایت جور بود، اما در این دفتر «دفتر سوم»بلحاظ ساختار محکم و زبانی که بر آن تسلط پیدا کرده ای و مضامین خاصی که در آن هست، غباری اند که بر آینه می نشینند. باید دستمال نمدار برداری و برای چاپ بعد، پاکشان کنی.
آن ویرانگری و معماریِ نو که درآغاز نوشتم، یادت هست؟ در اینجا خودش را آنطور که هست و باید باشد، نشان می دهد تا ساحت اندیشه پنهان شده در بافت کلمات را بروز بدهد: جمهوری را سنجاق می کنم/ به پیراهنت/ حالا پر رنگ نام دیگری دارد/ بیا جنوب را برداریم/ در انتهای شب پنهان شویم
در همین سروده (جمهوری3) سطر: «پیراهنم پر از حروف نام پرنده ای است» یاد آور همان مزاحمت هاست که تنها در این دفتر اتفاق می افتد، حال آنکه اصل شعر، معماری تازه ای دارد که در بسیاری از سروده هایت موفق است... و البته در این دفتر، «باد»، تشخص خودش را پیدا کرده است؛ تشخصی به یاد ماندنی.
وقتی ورق می زنم و نگاه می کنم، می بینم باید بسیار بیشتر از این می نوشتم. اما گمان کنم «حوصله» این روزها، کالای نایاب زمانه ماست. و این آخرین وضعیت من: جوشش شعر مثل بغض در گلوی شاعراست که اگر نگوید (نگرید) خفقان می گیرد. بعضی از شعرهایت مثل سروده 14 صفحه63، سطر آخرش اصافی است. باید کمی از این حال گریستن را برای من بگذار تا در شعر ترسیم شوم.
و این هم پایان نامه ای برای این نامه:
ارثیه مادر بزرگ، ابری بود/
که به اندازة چتر ما می بارید/
او با لهجة بادها آشنا بود/
از عصیان هیچ دیواری نمی ترسید/
با حرفی کمتر از فارنهایت/
پیراهن بادها را سیاه کرد.
احمد بیگدلی 31/امرداد/90 یزدانشهر
سریا داودی حموله