تو آفتابی

من آفتابگردان

کودکانی که نام تو را دارند

به چشم های من هم عادت می کنند!

 

پدر در 20سالگی

 

 

۱

اگر تو نبودی

آفتاب گردان ها

از سمت دیگر عشق گریخته بودند!

 

2

کوه ها به چه نگاه می کنند

وقتی من نیستم

و تو در ساقه ی گندم خواب رفته ای؟!

 

   20مهرماه91   من و پدر  برای  تحقیق چند مقاله قوم نگاشتی  عازم مناطق عشایر نشین گرمسیری بختیاری(بازفت و شیمبار) شدیم.اکثر مردم منطقه پدر را می شناختند و من به راحتی توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم.

من و پدر  

پیرزنی  از طایفه(....)با بالاتر از صد سال سرحال و قبراق بود . زبان بختیاری را سلیس صحبت می کرد ؛او گنجینه ای از مثل ، افسانه، سوگسرود  و لالایی بود. بیشتر واژه های زرتشتی را تلفظ  می کرد که من برای اولین بار می شنیدم.

او قصه گوی نابینایی بود. وقتی دردناک ترین  افسانه ی بختیاری را تعریف کرد،حس  کردم  داستان رمان «کوری»ژوزه ساراماگو را  بازگو می کند.

اکثر عشایر در ارتفاعات صعب العبور چادر زده بودند؛وقتی  به ناچار آنها را ترک کردیم عینک پدر هنوز روی چشمان پیرزن بود!

 

 

                                                              من و پدر           

(پدر12 آبانِ  91   ناگهانی و ناباورانه چشم به روی من و دنیا بست)